تادانه

آقای پلیس باید داستان بخواند!


به نقل از اینجا

جز همان سال 82 و 83 که عشق سرعت داشتم و یک بار هم جریمه 20 هزار تومانی چسبید به سال تحویل همان سال، سرعت مجازم 110 تاست و خیلی عجله داشته باشم، می شود 120 تا. این عجله داشتن گاهی برای رسیدن به یک دستشویی است احتمالا و گاهی هم برای رسیدن به یک پمپ بنزین؛ همین و بس.
امروز هر دوی این ها بود؛ از ساعت 4:30 دقیقه صبح، بکوب رانده بودم از بناب و گمانم بود نزدیکی قزوین بنزینم تمام خواهد شد و هراس، پایم را به پدال گاز چسبانده بود و از طرفی هم خجالت می کشیدم کنار اتوبان خلاصی پیدا کنم. به 10 کیلومتری تاکستان که رسیدم، افسری علامت ایست را به طرفم گرفت و مودب نگه داشتم.
همه چیز را چک کرد. پرسیدم: «از 120 تا بیشتر می رفتم؟»
خندید و گفت «نه.» بعد گفت «اما وقت معاینه فنی ات تمام شده!»
داشت برگه جریمه را میز می کرد بنویسد که یادم افتاد سال قبل، زیر پل سیدخندان، هفت هزار تومان جریمه شدم که تا به حال هنوز پرداخت نکردم و صبح فردایش رفتم و معاینه فنی را گرفتم.
خودکارش را هنوز به حرکت درنیاورده بود که نمی دانم چرا نگاهم ماند روی کتاب های «قدم بخیر و اژدهاکشان و عروس بید». پرسیدم «با کتاب میانه ای داری؟»
خندید و گفت «جاده و ماشین و آدم ها وقت برای آدم نمی گذارند.»
کتاب ها را طرفش دراز کردم. نگاهی به روی جلد کتاب ها کرد و بعد فوری پرسید «خودتانید؟ یوسف علیخانی شمایید؟»
انگار بخواهم جرمی را پاک کنم، سر تکان دادم. پرسیدم «این ورا دستشویی و پمپ بنزین نیست؟»
برگ جریمه را گذاشت توی جیبش و با دست اشاره کرد به اتاقکی آهنی که کنار پاسگاه بود. بعد سرش را از پنجره آورد داخل و گفت «ده کیلومتر جلوتر می تونی بری توی تاکستان، پمپ بنزین داره.»
آمدم بیرون. دویدم طرف دستشویی.
وقتی برگشتم دیدم دارد با افسر دیگری حرف می زند و با انگشت مرا نشانش می دهد.
صدایش کردم. آمد. اسمش را پرسیدم. گفت. برایش نوشتم «برای آدم ها و جاده ها و کلمه ها.»
انگار جریمه اش کرده باشم، به من و من افتاد. گفت «بخدا جریمه تان نکردم.»
خندیدم و گفتم «اما من جریمه ات کردم. مجبوری بخوانی شان.»
بعد گازش را گرفتم و از توی آینه دیدم که سرش رفته بود لای شاخه های بید درخت روی جلد کتاب و ...

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
چادرشب‌ها


عکس ها اختصاصی تادانه
مکان:‌ روستای هیر در رودبارِ محمدزمان‌خانی ِ دیلمستان

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
طلسم‌ها
عکس‌ها اختصاصی تادانه
مکان:‌ امامزاده ای در رودبار محمدزمان‌خانی ِ دیلمستان

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
قندیل‌ها

عکس‌ها اختصاصی تادانه
مکان:‌ امامزاده ای در رودبار محمدزمان‌خانی ِ دیلمستان

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سنگ‌ها


عکس ها اختصاصی تادانه
مکان:‌ در نزدیکی‌های روستای ویار و هیر در رودبارِ محمدزمان‌خانی ِ دیلمستان

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
معصوم‌زاده
عکس اختصاصی تادانه
مکان:‌ رودبار محمدزمان‌خانی ِ دیلمستان

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
با سبزه‌هاي مادر و ...
به قزوين كه رسيدم پدرم به ميلك رفته بود؛ هنوز بوته‌ فندق‌درخت‌ها را به قول خودش "كلند نزده". مادرم بود كه پايش درد مي‌كند و مدام مي‌ناليد از درد زانو.
بعد رفتيم به ديدار برادرها و خواهرم.
آن وقت دوست داشتم عم‌قزي (زن پدربزرگم) را ببينم كه دو عيد است تنهاست؛ نبود. جماعت جمعه رفته بودند به ميلك كه مراسم ختم مادر شوهر عمه‌ام بود.
بعد رفتيم به خانه عمو فيض‌الله كه عاشق رفتن به آنجا هستم؛ زن عمو يكي از بهترين قصه‌گوهاست.
دوربين را روي سه‌پايه بستم و نشستم به شنيدن قصه "ديو و مادر و دختران". يك ساعت فيلم گرفتم.
بعد آمديم خانه؛ مادرم را نشاندم پاي دوربين كه با تمام جديت، قصه‌هاي شوخي فراوان مي‌داند.
بهار است و خوابم مي‌آيد. تمام راه رفتن و برگشتن را هم ايرنا راند و ساينا خوابيد و من سفرنوشت‌هايم را نوشتم از سفر به اصفهان و شيراز.
برگشتم تهران تا از خواب بهاري كه بيدار شدم بروم ميلك و روستاهاي الموت.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نوروز در اصفهان‌ و شيراز
خوشحالم كه امسال را بدون دعوا شروع كردم و تا همين الان كه با بوي عرق ِ‌سفر نشسته‌ام تا حكايت كنم از عيدانه‌ام، مدام در حركت بوديم.
روز قبل از نوروز راهي شديم؛ پنج تا ماشين بوديم (البته اگر ماتيز من هم ماشين حساب شود). شبش رسيديم اصفهان.
پنج دقيقه به سال تحويل نوبت من شد كه بروم حمام، هي گفتند داره سال تحويل مي‌شه، بجنب! اما تا دربيايم توپ دركردند و يك پايم توي حمام ماند و يك پايم بيرونش.
بعد اولين كاري كه بعد از سال تحويل كردم (در واقع كردند) جشن تولدگيرون بود؛ من و باجناقم متولد "يك ِ‌ يك" هستيم و كمتر شده برايم جشن تولد بگيرند و اين چند سال گذشته به لطف "ايرنّا" و "ساينا" تولدبارون مي‌شم.
دومين كارمون راهي شدن به طرف سي‌وسه پل بود. آب ديديم و زاينده‌رود و آن وقت خشت و ديوار و نور و پرنده و درخت.
بعد هم پياده رفتيم طرف ميدان نقش‌جهان. اولين بار بود به اصفهان مي‌رفتم. فقط از آنجا رد شده بودم. حسابي از "عالي قاپو" و "مسجد شاه (امام)" عكس برداشتم و "مسجد شيخ لطف‌الله" و "بازار قيصريه" را نديده خسته پياده قدم زدم به طرف منزل خواهر باجناقم (كه نعمت‌اللهي است و اصفهاني) در خيابان توحيد (كوچه پايين كليساي وانك).
ديگر شب شده بود و خستگي كه دركردم دوباره سه‌پايه و دوربين را كول كردم و راه افتادم براي عكس گرفتن از نورپاشان سي‌و‌سه پل؛ ديروقت بود كه برگشتم.
روز دوم اولش تنهايي رفتم به "كليساي وانك" كه نزديك بوديم به آن؛ كلي دلخور شدم كه نگذاشتند از داخلش عكس بگيرم. عكسبرداري و فيلمبرداري قدغن بود (البته با پرداخت 2 هزار تومان مي شد مجوز فيلمبرداري دريافت كرد). بعد برگشتم خانه و با آن يكي باجناقم (كه آملي است) راه گرفتيم طرف "مسجد سيد" و "حمام علي‌قلي‌آقا" كه ديدني بودند و غريب.
غروبش هم "كاخ چهلستون" را ديدم و "قبر يوشع نبي " را در " تخت فولاد"‌ و شبش هم "پل خواجو" را.
صبح روز سوم راهي شيراز شديم.
غروب رسيديم به "تخت جمشيد" كه وقت فروش بليط گذشته بود و مانده بود برنامه نور و صدا كه مثل بچه‌ها قهر كردم از جمشيدخان و راه گرفتم به طرف ترافيك ده كيلومتري ورودي شيراز. (گفتم شايد نمي‌خواهد ببينمش كه بر تخت نشسته؛ يك بار هم فروردين 76 شهريار مندني‌پور كه مهمانش بودم در شيراز، من را برد و باز تعطيل بود و نديدمش).
شب خانه‌اي كرايه كرديم در فضيلت جنوبي. خيابان فيض. شهرك طلاب.
صبحش با ايرنا و ساينا رفتيم به "حافظيه" (كه همان يازده سال قبل كه محل كار مندني‌پور در حافظيه بود اينجا را ديده‌بودم). فال گرفتيم و عكس ِ‌ فراوان و بعد راهي "باغ دلگشا" و آن وقت "سعديه" كه كتاب خوبي گيرم آمد درباره راهنماي گردشگري شيراز.
بعدازظهر هم گروهي رفتيم طرف "ارگ كريمخاني" و "حمام و مسجد و بازار وكيل". شب از خستگي جنازه شدم.
صبح روز پنجم همگي رانديم به "فيروزآباد" تا "كاخ و آتشكده اردشير" را ببينيم كه ديديم و غروب برگشتيم. راستي بين راه شهر ميمند را هم ديديم (كه آن ميمند تاريخي نبود اما بسيار گل داشت و بو و تازه بود و پاكيزه).
روز ششم بار سفر بستيم و رانديم به "تخت جمشيد" (به اصرار من زود برپا زديم و براي همين توانستيم ساعت 9 صبح-8 قديم - بر تخت نشينيم). بيش از 326 عكس گرفتم از اين همه عظمت؛ اعتراف كنم هيچ جاي ايران به اين عظمت نديده‌ام تاكنون و براي همين بود كه وقتي آن همه بزرگي را ديدم حاضر نشدم نقش رجب و نقش رستم و حتي پاسارگاد را ببينم و رانديم تا صفاشهر؛ مكث كرديم و باز آمديم تا اصفهان.
شب رسيديم.
صبح هم با ايرنا و ساينا و آسيه اسدپور، خبرنگار جام‌جم در اصفهان، رفتيم به گشت و گذار دوباره اين شهر؛ چهلستون را ديديم و آن وقت مسجد حكيم و نقش‌جهان و ...
قربون ِ‌ماتيزم رفتم كه 2300 كيلومتر سواري‌مان داد و آخ نگفت و آن وقت حالا من نشسته‌ام اينجا تا اين‌ها را بنويسم كه بعد با سفر فردايم به قزوين و الموت درهم نشوند.

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
حال ما بهتر كن

گل بنفشه

بي‌آنكه بدانم چه‌كار مي‌كنم، قبل از اين كه سال 1385 برود و توپ دركنند كه سال يك‌هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي آمده، عكس‌هايي از كاخ موزه چهلستون (كلاه‌ فرنگي) قزوين گذاشتم در تادانه.

بعد هم كه نوروز 86 شد و اولين سفرنوشت و آن وقت عكس‌هايي از روستاهاي كندوان و حيله‌ور اسكوي تبريز.
بعد يازده سفر شد رفتن‌هاي مدامم.
عكس‌ها هم هستند و نيستند؛ شايد يك روزي همه دوباره هست شدند.

سال 86، سال سفر بود: قزوين، بناب، تبريز، مهاباد، بيرجند، محمودآباد، آمل، بره‌سر ِ رودبارزيتون، رشت، ماسوله، لنگرود، لاهيجان، بلندي‌هاي املش، رودبارالموت، ميلك، كرمان، ماهان، دماوند، مشهد، همدان، تويسركان، يزد، اردكان، ميبد، سلطانيه، قيدار، زنجان، شاهرود، بسطام و خرقان.

اميدوارم در سال 87 بتوانم به كردستان بروم و تركمن صحرا و خوزستان و فارس و ايلام و لرستان و ...

سال 86 سال كتاب بود؛ تولد"به دنبال حسن صباح" در شهريور و "اژدهاكشان" در مهر و "صائب تبريزي" در آبان و تولدِ دوباره ِ "قدم‌بخير مادربزرگ من بود" و "ابن‌بطوطه".

سال 86 سال گريه‌هاي فراوان بود از دردهاي ناگفته و سال رسيدنم به فرهنگ مردم.

سال 86 سالي بود كه ساينا، دخترم اولين دندانش افتاد و آماده شديم براي اين كه سال بعد همراهي‌اش كنيم تا دبستان. سال 86 سالي بود كه ايرنا با بازسازي خانه، به آرامش رسيد و مجموعه ترجمه‌هايش را به ناشر سپرد.

سال 86 سال انگشتر عقيق بود برايم كه به نام حضرتقلي، ضرب خورده.

سال 86 سال تجربه‌هاي مختلف بود و باور كردني نيست برايم كه در اين سال به اندازه چند سال زندگي كردم. قلبم درد مي گيرد گاهي از به يادآوردنش و مي‌ترسم از اين هم پر بودنش.

سال 87 دارد مي‌رسد. دلم تنگ شده براي رفتن در كنجي و آرام منتظر ماندن لحظه‌اي كه ستاره‌اي مي‌آيد و بايد چشم بست و گوش تيز كرد به توپيدنش و آن وقت از دلت بگذرد هرآن‌چه خواهي كه رخ نمايد.

يا مقلب القلوب و الابصار، حوّل حالنا الي احسن الحال

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفر به شاهرود
تمام ديروز را در تب و لرز سوختم و عرق ريختم و آب و چاي خوردم و غروب دكتر رفتم و به ضرب و زور سه آمپول توانستم آرام بگيرم.
امروز صبح كه بيدار شدم، احساس كردم با تمام سرگيجه‌اي كه دارم مي‌توانم بنشينم و عكس‌ها و فايل صوتي سفر به شاهرود را خالي كنم توي كامپيوترم.
حالا هم كه اين‌ها را تايپ مي‌كنم چشمانم سياهي مي روند و كلمات جابجا مي‌شوند روبه روي ني‌ني چشمانم.
با اين حال دريغم آمد درباره سفر به شاهرود چند چيز را نگويم كه شاهرود را بسيار دوست دارم و بار دوم بود كه به آنجا مي رفتم طي يك سال گذشته.
با محسن فرجي دعوت بوديم در ارشاد شاهرود حرف بزنيم؛ فرجي درباره "چرا بايد كلاسيك‌ها را خواند" و من درباره "چگونه مي‌توان داستان شاهرودي نوشت؟".
ساعت 7:15 دقيقه صبح سه‌شنبه با قطار اتوبوسي راهي شاهرود شديم كه شش ساعت بعد رسيديم و خانم ميرحسيني، مسوول بخش ادبي ارشاد آمد به پيشوازمان و با هم رفتيم به ارشاد. (بار قبل من و محمدرضا گودرزي و محمد آزرم و عليرضا روشن رفته بوديم؛ براي داوري جشنواره شعر و داستان حوزه هنري شاهوار.)
عماد عبادي يكي از داوران بخش داستان در همان جشنواره شاهوار اين‌بار جلوي در ارشاد آمد پيشوازمان. عماد عبادي، داستان‌نويس است و خوش‌فكر. قبلا رئيس حوزه هنري شاهرود بوده. خودش كارمند رسمي سازمان مديريت است. در اتاق رئيس اداره ارشاد شاهرود بود كه تازه فهميديم چند ماهي است رئيس اين اداره شده است.
وقتي ناهار خورديم دو ساعت زمان مانده بود تا به جلسه. گفتيم براي اداي احترام و زيارت راهي بسطام و خرقان شويم كه شديم؛ عماد راند و بين راه هم سيامك مهاجري آمد به همراهي‌مان كه بعد فهيمديم مصمم است و با مطالعه.
نيم ساعت بعد از شروع جلسه برگشتيم.
اينجاست آن چيزي كه مي خواستم بگويم و با اين سردرد و چشمان تار حالا مي نويسم. در اين همه سفري كه به شهرهاي مختلف ايران داشته‌ام دو شهر هميشه برايم عزيز و بچه هايش عزيزتر بوده اند؛ اولي كرمان و دومي همين شاهرود.
در اين دو شهر كمتر به دو دستگي‌ها مي رسيم. كمتر خلوت بودن جماعت ادبياتي را مي بينيم و بيشتر با آدم هايي روبه رو مي شويم كه جدي هستند.
جلسه شاهرود باز اينطور بود. از شلوغي موج مي زد و در مقايسه با تمام جلساتي كه در شهرستان داشتم شلوغ ترين بود. مصمم اند اين دوستان.
حالم خوب نيست. ببخشيد كه نمي توانم ادامه بدهم. براي من جلسه خوبي بود. خيلي چيزها درباره شاهرود و ادبيات و فرهنگ مردمش دانستم و احساس كردم يك شاهرودي هستم و همين مرا بس است.
ارادتمند
تا بعد

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سلطانيه و قيدار و زنجان
قرار نبود به اين زودي بروم، ديدار با داستان‌نويسان زنجاني، سفرم به اين استان را پيش انداخت.
ساعت 2:20 دقيقه بامداد روز پنجشنبه (16 اسفند) راه افتادم. دفترچه‌ام نشان مي‌داد كه بيشتر جاهايي كه بايد ببينم در سلطانيه و خدابنده (قيدار) است. ساعت 6:31 دقيقه به سلطانيه رسيدم. يك ساعت و نيم مانده بود تا در گنبد باز شود. دورش چرخيدم وعكس گرفتم و لرزيدم (از بس هوا سرد بود). بعد داخلش رفتم. همكف و طبقه اول و دوم و عكس گرفتم.
از آنجا هم راهي روستاي ويَر شدم كه معبد "داش كَسَن"‌ يا معبد اژدها در كوه‌هاي آنجاست. كوچه‌ها گلي بود و مي‌گفتند نمي‌تواني تنهايي بروي بالاي كوه. يكي از اهالي (محمدآقا) همراهم آمد. سبك بود و از روي برف‌ها به راحتي راه مي‌رفت و من تا زانو مي افتادم در برف و بعد آنجا كه برف نبود، كفش‌هايم سنگين مي‌شدند از همراهي گِل‌ها. معبدي است بازمانده از تاريخ؛ از دوران اولجايتو. تلفيقي است از معابد بودايي و محراب ِ مسلمانان.
بعد راندم تا لب جاده اصلي و از آنجا راهي شهر خدابنده (قيدار) شدم تا به آرامگاه قيدار ِ‌نبي برسم.
ساعت شده بود 3 بعدازظهر. جليل‌خاني زنگ زد كه جلسه ساعت 5 است و تا برگردي وقت صحبت شده.
برگشتم و حسرت به دل ماندم كه غار كَتله‌خور و مسجد سُجاس را در شهر سجاس نديدم.
جلسه دير هم شروع شد و برايم جلسه‌اي متفاوت بود كه به جاي حرف‌هاي كليشه‌اي درباره ادبيات بومي و اقليمي، درباره زنجان و سلطانيه و قيدار و بومي‌گري و اقليم آن‌ها حرف زدم و داش كسن را همراه‌ آوردم تا بدانند از چه بنويسند كه مال خودشان است.
شب جنازه‌ام زود خوابيد و نفهميدم زمان چه بود. فقط يادم مانده كه شام را در اصطبلي خورديم كه ميراث فرهنگي، غذاخوري اش كرده و زيبا ساخته.
صبح راهي رختشويي‌خانه شديم و آن وقت به ساختمان ذوالفقاري كه 4 مرد نمكي آنجايند. مرد نمكي شماره 1 در موزه ايران باستان تهران است و شماره 6 در همان معدن نمك روستاي چهرآباد كه شايد آنجا را مكاني گردشگري كنند براي بازديد عموم. مرد شماره 4 كاملا سالم است. لباس يك‌پارچه و كفش‌هايش از چرم است و چاقويي هم به كمر دارد.
از آنجا هم رفتيم به جايي كه دوست داشتم ببينمش؛ مسجد جميله خانم. برايم جالب بود كه مسجدي به نام يك زن معروف است.
ناهار را در يك حمام خورديم كه باز به لطف ميراث فرهنگي، غذاخوري شده.
و آن وقت راهي روستايي شديم به نام "اژدهاتو" كه مردم معتقدند حضرت علي با اژدها در آنجا جنگيده و چشمه‌اي هست و سنگي كه اژدهاست.
غروب جمعه بود كه از زنجان درآمدم و حسرت به دل ماندم كه آتشكده هاي طارم و جاهاي ديدني ماهنشان و زيارتگاه پيراحمد زهرنوش در ابهر نديدم.

شب در قزوين ماندم (سوغات مادرم را به او دادم كه از همدان و يزد هم مانده بود و با سوغات زنجان، سوغات‌بارانش كردم).

صبح امروز (شنبه) هم قبل از اين كه از قزوين خارج شوم، به آرامگاه چهار انبياء (سلام، سلوم، سهولي و القيا) رفتم و تا حافظه‌ام جا داشت، عكس گرفتم و عكس.

كتاب دو جلدي و ناياب"مينودر يا باب الجنه" درباره قزوين را در حراجي كتاب كنار پارك ملت اين شهر خريدم به 18 هزار تومان.
كتاب‌هاي زنجان را هم به لطف مهدي جليل‌خاني، صاحب شدم كه متاسفانه در مقايسه با شهرها و استان‌هاي ديگر، بسيار اندك است و حيف كه كم درباره اين منطقه كار شده است.

نگوييد قول داده بودم عكس‌هاي همدان و يزد را بگذارم و حالا هم عكس‌هاي زنجان را نگذاشته‌ام، قول‌تان مي‌دهم كه چنين كنم.
آمين يا رب‌العالمين.


پساتادانه‌نوشت:‌ نتوانستم خودم را كنترل كنم از دست آن كتاب پيدا نكردن‌ها در زنجان و مخصوصا در نمايشگاه كتاب قيدار و دست آخر يادداشتي نوشتم و به روزنامه هم دادم كه بيستم اسفند در صفحه آخر جام‌جم منتشر شده؛ اينجا.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفر به يزد
يزد هستم؛ شهر بادگير و مناره و نخل و ماه. بعدازظهر چهارشنبه با قطار آمدم. صبح پنجشنبه رسيدم. اذان صبح بود؛ همدان هم كه رسيدم اذان صبح بود؛ دو هفته قبل.
از مسجد جامع يزد شروع كردم و بعد كه عكس گرفتنم تمام شد گفتند هيات هاي سينه زني مي رسند، قبل از اين كه خيابان شلوغ شود راهي مجموعه اميرچخماق شدم عكس هايم را گرفته بودم كه محسن حكيم معاني آمد.
بعد با محسن رفتيم به آتشكده زرتشيان. تعطيل بود به خاطر اربعين. از آنجا رفتيم به دخمه زرتشيان. از دخمه هم برگشتيم دوباره به شهر و رفتيم به باغ دولت آباد.
ناهار را جاتون خالي در حمام خان خورديم و رانديم به طرف اردكان و آرامگاه پيرچك‌چك (پير سبز). چند سال بود آرزو داشتم اينجا را ببينم؛ ‌اولين بار گزارشي پنج دقيقه اي تلويزيون الجزيره را از پير چك‌چك ديده بودم و دوست داشتم به اينجا بروم.
چه خيس شديم از باران وجود پير چك چك.
مي خواستم چند جاي ديگر اردكان را هم ببينم اما غروب شده بود و رانديم تا يزد.
صبح جمعه هم رفتم به ميبد؛ براي ديدن برج كبوتر و نارين قلعه و يخچال خشتي.
از آنجا برگشتم به يزد و رفتم به آتشكده زرتشيان كه ديروز از بالاي نرده ها از حياطش عكس گرفته بودم. از آنجا هم به آب انبار شش‌بادگير رفتم.
بعد راهي مسجد جامع شدم كه "علوي" از همكاران خانم رمضانخاني (مردم شناس) برايم حرف زد از مسجد جامع و مجموعه اميرچخاق.

الان هم كه ديگر ساعت 12:30 ظهر جمعه است نه بليط برگشت گيرم آمده و نه اين آفتاب داغ اجازه مي دهد عكس بگيرم افتاده ام به كوچه پسكوچه هاي قديمي پشت مسجد جامع. داشتم مي رفتم به زندان اسكندر كه رسيدم به اين كاف نت در اين كوچه هاي خاكي.

دوست دارم بروم به ابركوه (ابرقو) اما فكر كنم نشود؛‌ جنازه جنازه ام.

گفته بودم عكس هاي همدان را نمي گذارم برايتان اما اين بار قول مي دهم سفرنوشت هاي همدان و يزد را به زودي اينجا هم منتشر كنم.

عكس:‌ يوسف عليخاني
از اُرسي‌هاي باغ دولت‌آباد

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عارف قزويني در همدان
همدان بودم؛ ديشب برگشتم. خسته نيستم اما گيجم. دو روز و نيم سفر؛ آن هم با اتوبوس. زانوهايم درد مي‌كنند ولي خوشحالم كه جلويم كتاب فرهنگ مردم همدان باز است.

صبح روز اول آرامگاه بوعلي سينا و عارف قزويني و باباطاهر عريان و تپه‌هاي هگمتانه رفتم و بعدازظهرش هم به روستاي علي‌صدر و غار معروف علي‌صدر.

شب هتل ياس بودم و روز جمعه هم راهي تويسركان شدم تا به زيارت آرامگاه "حَيَقوق نبي" بروم. رفتم و با كتابي درباره آداب و رسوم اين شهر و سوغاتي‌هايش برگشتم به همدان.

همدان هم برف مي‌باريد كه البته به پاي برف شهر گردوها (تويسركان)نمي‌رسيد. آخرين جايي هم كه در همدان رفتم و نتوانستم عكس بگيرم، آرامگاه "مُرده‌خاي" نبي و "استر" بود.

بعد برف بود و برف بود و برف.

شايد عكس‌هاي اين سفرهايم را ديگر هيچ وقت در تادانه منتشر نكنم.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
جشنواره داستانهاي ايراني

شب يلدا... اينجا
داستان خواني ها ... اينجا
داستان نويسان ايراني ... اينجا
ديدار با خانواده وثوق ... اينجا
آرامگاه فردوسي و اخوان ثالث ... اينجا
حسين آتش پرور، نويسنده ... اينجا
محمدباقر كلاهي اهري ... اينجا
داستان نویسان مشهدی ... اينجا
شام در طرقبه ... اينجا
اختتاميه ... اينجا

سايت ... اينجا
نتايج جشنواره ... اينجا
بررسی جشنواره ... اینجا
نوبت "داستان ايراني" رسيد ... اينجا
تهران، پايتخت داستان ايراني نيست ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سخنراني در دماوند
دماونداز قبل گفته بودند. بعد هم آمدند و ما را بردند. محسن فرجي درباره "باغ اناري" ِ محمد شريفي حرف زد و من هم درباره "سياسنبو"، "تيله آبي" و "من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم" ِ محمدرضا صفدري.

تا برسيم به دماوند يا به قول خودشان "دوماوند"، حتي نمي دانستيم كجا قرار است برويم، از راننده پرسيديم كه آيا مي رويم دانشگاه دماوند؟ گفت: نه كتابخانه كوثر.
بعد هم توضيح داد كه كتابخانه كوثر يكي از سه كتابخانه دماوند است و ...

آن وقت كه رسيديم دماوند ديگر ساعت شده بود بيست دقيقه مانده به سه بعدازظهر. گرسنه مان بود. چقدر دوغ و كباب چسبيد با ماست موسير.
آن وقت برگشتيم دم در كتابخانه كوثر كه نماي بيروني اش اصلا نشان نمي داد اينجا بايد چون هزارتوهاي ادبيات، لايه لايه باشد، ايستاديم به دودآلوده كردن هواي پاكيزه و پاييزي درخت هاي تبريزي و برگ هاي زرد گردو يا به قول دماوندي هاي "جوز".

آن وقت كه رفتيم داخل، هي پله ها را رفتيم پايين و پايين و
چرخيديم و چرخيديم تا چند طبقه زير زمين رسيديم به سالني كه با كتاب تزيين شده بود و نشان مي داد برنامه هفته كتاب است و ...

آن وقت اول آقاي سلطان محمدي مسوول ادبيات آنجا خيرمقدم گفت و گزارش كار داد و تشكر كرد از خانم "نازي پازُكي زاده" كه اولين بار ايشان زنگ زده بود به من و محسن فرجي كه برويم صحبت كنيم.
محسن يادم نيست اول چه كسي را گفته بود كه درباره اش حرف بزند اما من يادم هست كه اصرار داشتم درباره "غلامحسين ساعدي" حرف بزنم. بعد كه گفتند نمي شود گفتم خب درباره محمدرضا صفدري حرف مي زنم كه خودش را هم دوست دارم. آن وقت بود كه محسن فرجي هم گفت كه درباره محمد شريفي و تك مجموعه داستانش حرف خواهد زد.

آن وقت خيلي جلسه خوب بود. بيشتر شركت كننده ها البته خانم بودند اما اين تعداد حاضر در سالن عجيب بود و حضورشان روي ِ حضور علاقمندان تهراني در جلسات پايتخت را كم كرده بود و نشان از خيلي چيزها داشت. و البته هيچ انتظاري از مقامات كشوري و لشگري نبود كه باشند كه هستند البته براي بيلان كار اما خوشبختانه تك نفر آدمي كه از مقامات فرمانداري آنجا هم بود و مدام موبايل گوشش بود خيلي زود همان پنج شش دقيقه اول حرف هاي من يواشكي بلند شد رفت كه لابد مزين كند جلسه ديگري را با قدومش.

دكتر علمداري را هم ديديم و كتاب خوبش "فرهنگ عاميانه دماوند" را به ما داد و گفت كه گويش دماوندي را هم خواهد داد.

و جالب تر اين كه من با آقاي سلطان محمدي، مسوول بخش ادبيات و برگزاركننده، چند شب قبل از مراسم بيش از نيم ساعت "تاتي" حرف زدم. مي دانستيد كه بخشي از روستاهاي دماوند مثل لواسانات و طالقان و رودبار الموت و رودبار زيتون و خلخال و ... تاتي (مادي) حرف مي زنند؟

اگر همت بيايد حرف هاي خودم و محسن فرجي را از روي نوار پياده و در همين جا منتشر خواهم كرد.

راستي دوستي وسط راه كه بوديم و داشتيم مي رفتيم از كوه ها بالا تا برسيم به دماوند، SMS زد "راستي تو كه مي روي دماوند، رفته اي سخنراني يا كوهنوردي؟"
محسن گفت جواب بدهم: سخناني اندر باب كوهنوردي.

تا بعد.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به صحرا شدم ...
تازه از بسطام و خرقان باز آمده‌ام. رفته بودم كه رفته باشم از اين دنيا اما متاسفانه دو روز زود گذشت

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
كرمان
نمايشگاه بين‌المللي كتاب كرمان
سفرنوشت ِ كرمان ... اينجا
عكس‌هاي ديدار با محمد شريفي ... اينجا
عكس‌هاي حمام گنجعليخان ... اينجا و اينجا
ادبيات بومي، سكوي پرش ادبيات جهاني ... اينجا و اينجا
عكس‌هاي نمايشگاه و انجمن داستان كرمان ... اينجا
اهرمي براي جهش ادبيات ما ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
رودبار و الموت
رودبار و الموت"رودبار و الموت" تا قرن هفتم با عنوان "رودبار" معروف بوده و در كتاب‌ها نامش "رودبار" آمده است. پس از آن به دليل حضور ياران حسن صباح در این منطقه، "الموت" معروف تر شد. اين منطقه به نام هاي ديگري نيز چون بالا الموت و پايين الموت و رودبار محمدزمان خاني و خشكه رودبار نيز معرفي شده است.
در حال حاضر و پس از تقسیمات کشوری سال 1383، این منطقه به دو بخش "رودبار الموت" و "رودبار شهرستان" تقسیم شده که مرکز رودبار الموت، معلم‌کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. قلعه حسن صباح در روستای گازرخان در بخش رودبارالموت و قلعه لمبسر در بخش رودبار شهرستان قرار دارد. دو بخش رودبارالموت و رودبارشهرستان يا به عبارتي "رودبار و الموت"‌ بزرگ بخشي از قزوين به شمار مي‌روند.
مردم روستاهاي الموت به جز دو روستاي "كرد" زبان و پنج روستاي "ترك" زبان و روستاهای "مراغی" زبان، باقي به گويش "تاتي" سخن مي گويند. پروفسور يارشاطر در يادداشت هاي مختلف خود درباره الموت و زبان تاتي مي گويد: "نگوييم زبان تاتي، بگوييم زبان مادي. " رودبار و الموت (رودبار الموت و رودبار شهرستان) به داشتن نزدیک به 300 پارچه آبادی معروف بود که در حال حاضر از این تعداد، تنها کمتر از 150 روستا زنده و سرپاست.
زبان تاتي رودبار و الموت همان زبان تاتي‌اي است كه در طالقان و رودبار شهرستان و رودبار زيتون و كلور خلخال و وفس و تا اندكي در بويين زهرا استفاده مي شود. گويش تاتي الموت با گويش تاتي تاكستان قرابت بسيار ناچيزي دارد. برخي نيز پيشنهاد مي‌كنند به جاي استفاده از كلمه "تاتي" از كلمه "ديلمي" استفاده شود.
مردم این منطقه در بخش رودبارالموت با مردم تنكابن و در بخش رودبار شهرستان با مردم روستاهاي اشكورات، ارتباط فرهنگي و معيشتي بسيار داشته اند.

alamoutعکس‌هایی از رودبار و الموت ... اینجا
عكس‌های سروش کیایی از الموت... اینجا
عكس‌هاي پاييز الموت ... اينجا
حسن صباح در الموت ... اینجا
رنج بر فراز قله‌ها ... اينجا
روستاي تاريخي میلک ... اينجا
خواب‌هایی که داستان شدند... اینجا
مه، مثل گربه اي توي دره ها ... اینجا
دیدار کاوه گلستان از الموت ... اینجا
قلعه الموت به روایت گوگل ارث ...اينجا
زباني فراتر از ميلك من؛ تاتي ... اينجا
سفر به زادگاه قدم بخير ... اينجا
اول مهر نيست مگر؟ ... اينجا
ديولنگه و كوكبه ... اينجا
تقديرزن ... اينجا
دو رفيق ... اينجا
هفت‌خواهران و ديو... اينجا
علي و گوساله‌اش ... اينجا

alamoutشب عزیز و نگار ... اينجا
نوروز در الموت ... اينجا
قلعه‌يي‌ ناشناخته‌ از قلاع‌ اسماعيليه‌ ... اينجا نیما یوشیج ... اينجا
عنايت‌لله‌ مجيدي ... اينجا
جعفر نصيري‌شهركي ... اينجا
يوسف عليخاني ... اينجا
احمد عاشورپور ... اينجا
فريدون پوررضا ... اينجا
ناصر وحدتی ... اینجا
سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی ... اینجا
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا
رنگ در باغستان ... اينجا
درباره روستاي گرمارود ... اينجا
بالاروچ، روستايي زنده و داستاني ... اينجا
ماهایا پطروسیان در الموت ... اينجا
عاشقي تنها بر فراز قله‌هاي ايلان ... اينجا
فیلم مستند "عزیز و نگار" ... اينجا

alamoutدرياچه اوان، روستای پيچ‌بن ... اينجا
كودكانه‌هاي يوسف عليخاني ... اينجا
اصلاحيه براي يك خبر ... اينجا
معرفي چند كتاب ... اينجا
تير ماه سيزده ... اينجا
گيل و ديلم ... اينجا
سفر به الموت ... اينجا
قلعه لمبسر ... اينجا
قلعه الموت (گازرخان) ...اينجا
جشن فندق‌چيني ... اينجا
جمال کريمی آتانی؟ ... اينجا
اسماعيليان حشيش نمي‌كشيدند ... اينجا
پایگاه فرهنگی‌-تاریخی الموت ... اینجا
از رودبار الموت به قهستان ... اينجا
جستجوي ردپاي اسماعيليان در روستاي ميمند ... اينجا
سفرنامه الموت و يادداشت فرخنده آقائی درباره سفر به الموت ... اينجا
عکس‌هایی از سفر (شهرام رحیمیان،‌ ابوتراب خسروی، فرخنده آقایی، مژده دقیقی، پاکسیما مجوزی و یوسف علیخانی به الموت) ... اینجا
عزیز و نگار و دو نکته در مورد داستان‌های عامیانه - سعید موحدی ... اينجا

عروس بید، مجموعه داستان ... اینجا
اژدهاکشان، مجموعه داستان ... اينجا
قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، مجموعه داستان ... اينجا
قصه‌های مردم رودبار و الموت ... اينجا
عزیز و نگار - بازخوانی یک عشقنامه ... اينجا
به دنبال حسن صباح، داستان زندگی خداوند الموت ... اينجا

نقشه رودبار و الموت ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نُوروزبَل به روايت تصوير
نُوروزبَلمردم شمال ايران روز دوشنبه 15 مرداد با برپايي جشن آييني و كهن "نُوروزبَل" در بلندي هاي البرز شمالي و در روستاي ملكوت از توابع املش، سال نو (1581 ديلمي) را جشن گرفتند.
كوه نشينان البرز هر ساله با برگزاري جشن "آتش نوروزي" فرارسيدن سال نو ديلمي (گالشي –گيلكي) را جشن گرفته و با خوردن نقل و شيريني و تبريك سال نو، سالي آرام را براي يكديگر آرزو مي كنند.
آغاز سال نو و نخستين ماه گيلاني، "نوروزما" است كه از 15 مرداد شروع مي شود.
كوه نشينان گيلان و مازندران و البرز شب قبل از آغاز سال نو به پيشواز سال نو مي روند و با افروختن آتش انبوه كه آن را "نُوروزبَل" (شعله فروزان آتش نوروزي) گويند ترانه هاي محلي مي خوانند و شادي مي كنند.
ادامه مطلب

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com

طبیعت
غروب بناب ... اينجا

پاييز در ميلك... اينجا

تادانه در فوتونت... اينجا

سفر به شهر كلاغ ها... اينجا
چند عكس از قزوين...... اينجا
چند عكس از آمل.......... اينجا
چند عكس از ايل جلالي ماكو... اينجا
عکس‌های تادانه از ظهر عاشورا ... اينجا
عکس هایی از روستای تاریخی میلِک ... اینجا
كاخ موزه چهلستون( كلاه فرنگي) قزوین ... اينجا
پاييز در الموت، قلعه حسن صباح و روستاي گازورخان ... اينجا
عكس هايي از اردبيل، گردنه حيران، شورابيل، سرعين و ......اينجا
عکس‌هایی از كرمان، حمام گنجعليخان، باغ شازده و شاه نعمت الله ولي ... اينجا
عکس‌هایی از روستاهای کندوان و حیله‌ور ... اينجا
عکس‌های سفر به بيرجند ... اینجا
عکس‌هایی از بره‌سر ... اینجا
عکس‌هایی از ماسوله ... اینجا

نُوروزبَل... اينجا
آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقاني ... اينجا
آرامگاه بايزيد بسطامي ... اينجا


چهره
ساينا ... يك - دو
ساينا و ايرنا ... اينجا
فرخنده آقايي، نويسنده... اينجا
قاسم کشکولی، نویسنده ... اینجا
محمد محمدعلي، نويسنده ... اينجا
محمود دولت آبادي، نويسنده ... اينجا
محمد شريفي، نويسنده و شاعر ... اينجا
دكتر جواد مجابي، نويسنده و شاعر ... اينجا
علي موذني، نويسنده و فيلمساز ... اينجا
مهدي محي الدين بناب، مترجم ... اينجا
عربعلي شروه، نقاش و مترجم... اينجا
عنايت الله مجيدي، محقق ... اینجا
تشييع منوچهر آتشي ... اينجا
علیرضا روشن، شاعر و خبرنگار ... اینجا
علی دهباشی و شب‌های بخارا ... اینجا
محمدهاشم اكبرياني، شاعر و خبرنگار ... اينجا
محسن فرجي، داستان نويس و خبرنگار ... اينجا
جمشيد شمسي‌پور (خشتاوني)، شاعر ... اينجا
زنده ياد "سعيد موحدي"، مردم‌شناس ... اينجا
صفرعلی رمضانی، نوازنده گالش ... اینجا
ناصر وحدتی، خواننده گیلک و نویسنده ... اینجا
رضا هدايت، نقاش، داستان نويس و استاد دانشگاه ... اينجا
علی عبداللهی، عليرضا حسني‌آبيز، حسين چهكندي‌نژاد، سعید آذین و دكتر علي غضنفري ... اینجا

نويسنده هاي كرماني ... اينجا

صحنه
وارث - امین آبان ... اینجا
گم سوار - امین آبان ... اینجا
لودرچی - محمد عسکری ... اینجا
خوابی دیگرگونه تر - علیرضا حنیفی ... اینجا

وقتی سفر می روم فقط ضبطی دارم و دوربینی. این کار همیشه‌ام در ده سال گذشته بوده و یادم نمی آید جز دفترچه کوچکی برای یادداشت برداشتن،‌ هرگز کتابی با خودم برده باشم. عکس گرفتن اصلی ترین تفریحم در سفر بوده، چون باعث می شود دقیق تر و جزیی تر آدم ها و محیط اطرافم را ببینم. تا به حال هم عکس های زیادی از شهرک فرهنگیان، رودبار و الموت، قزوین، بناب، آمل، ماکو، اردبيل و ... گرفته ام که شاید زمانی اینجا منتشرشان کردم.

یوسف علیخانی ... اینجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com