تادانه

ساعد فارسی رحیم آبادی
الان اگر زنده بود، ۵۵ سالگی‌اش را نقاشی می‌کرد و وارد ۵۶ سالگی می‌شد.
الان اگر بود، بهش زنگ می‌زدم و می‌گفتم «ساعد جان! دلم گرفته!»
الان اگر بود، می‌گفت «برو سهراب بخوان!»
می‌گفتم «داستان دلم می‌خواهد.»
می‌گفت «برو قصه یوسف را بخوان!»
می‌گفتم «آخه ...»
می‌گفت «برو نیچه بخوان!»
می‌گفتم «این روزها ...»
می‌گفت «برو بتهوون بشنو.»
می‌گفتم «توی این روزها؟»
می‌گفت «داستان‌نویس که فقط نباید داستان بخواند. داستان نویس هم باید شاعر باشد و هم نقاش و هم عکاس و هم فیلمساز و هم موسیقیدان و ...»
می‌گفتم «دلم برای شما تنگ شده.»
می‌گفت «من همیشه هستم. نیستم؟»
و می‌نویسم «سال ۱۳۸۱ نقاشی شد برای همیشه؛ در حالی که فقط ۳۸ سال داشت. معلم طراحی‌ام بود در سینمای جوان قزوین اما فقط یک معلم طراحی نبود، زندگی را ازش آموختیم و حالا هر وقت دل‌مان تنگ می‌شود، پر می‌کشیم تا گورستان رحیم‌آباد رودسر.»
و سال‌هاست مردی در کوچه پسکوچه‌های رحیم آباد نقاشی می‌کند و کسی او را نمی‌بیند و او ساعد فارسی رحیم آبادی است.

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
زبان و ادبیات عرب
 https://scontent-lht6-1.cdninstagram.com/v/t51.2885-15/e35/78704975_554674401994628_3648823861905586892_n.jpg?_nc_ht=scontent-lht6-1.cdninstagram.com&_nc_cat=108&_nc_ohc=JBnp5llGfDgAX_2_Trw&oh=20e19cfab79e0496eefd59531bd6ff12&oe=5EA8259F
رتبه‌ی دانشگاه‌ام شده بود ۱۲۶. حرف استادم زنده‌یاد ساعد فارسی رحیم آبادی را گوش کرده و فقط رشته‌های دانشگاه تهران را انتخاب کرده بودم؛ می‌گفت مهم رشته نیست، همین که تهران باشی، دنیایی تازه، نصیب‌ات خواهد شد.
بعد هم واقعیت‌اش چنان مطمئن بودم دانشگاه امام صادق پذیرش می‌شوم که یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم به رشته‌هایی که زدم. بعد هم پیش خودم گفته بودم «امام صادق هم نشد، لااقل علوم قضایی یا حقوق کنسولی قبول می‌شوم؛ نیمه‌متمرکز.»
که آن سال سر شورش مردم قزوین سر استان شدن، ما دانشجوهای سال ۱۳۷۳ هم بی‌نصیب نماندیم و اغلب جاهایی که گزینشی بود، رد شدیم!
یادمه تا خبر گزینش‌ها بیاید، ترم اول الکی سر کلاس‌های زبان و ادبیات عرب دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران می‌نشستم اما یک حس عجیبی به کتاب‌های عربی داشتم. ساعد آشنایم کرده بود با جبران خلیل جبران و شیرین شده بود برایم این ادبیات.
بعد افتاده بودم توی کتابفروشی‌های راسته‌ی انقلاب که «تاریخ ادبیات عرب حنا الفاخوری را دارید؟»
حتی وسط‌اش نمی‌گفتم «نوشته‌ی»، همین‌طوری می‌گشتم و می‌گشتم و هرچی بیشتر پیدا نمی‌کردم، بیشتر حریص‌تر می‌شدم تا یادم می‌آید در دخمه‌ای تاریک یافتم‌اش.
حالا در کتابفروشی آموت، دو قفسه اختصاصی برای ادبیات عرب و ادبیات ترک داریم.
می‌دانستید عرب‌ها در ادبیات از ما خیلی جلوترند؟

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد دوست و استاد
«سلام. من ساعد فارسی رحیم آبادی هستم.»
سکوت.
«هر کسی آمده، نمره بگیرد، ننشیند و برود، نمره اش را همین الان قبول می‌زنم.»
سکوت.
«قرار نیست من اینجا نقاشی و طراحی به کسی یاد بدهم.»
سکوت.
«اینجا قرار است با هم کتاب بخوانیم و موسیقی گوش کنیم و فیلم ببینیم.»
سکوت.
«کدام شما سهراب سپهری را می‌شناسد؟»
سکوت.
«کدام شما نیچه را می‌شناسد؟»
سکوت.
«کدام شما پاراجانوف را می‌شناسد؟»
سکوت.


ساعد فارسی رحیم آبادی (آمدن: 1343 - رفتن: 1381 )
ادامه مطلب را بخوانید

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
دلتنگی برای رفقا

ساعد فارسی رحیم آبادی (آمدن: 1343 - رفتن: 1381 )


سعید موحدی (آمدن: 1346 - رفتن: 1384)


عباث جعفری (آمدن: 1341 - رفتن: 1388 )

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
دلتنگم ساعد! دلتنگ!

عکس: شهرام غلامپور

خدا می داند چقدر این روزها دوست دارم از خستگی کنار برادرم، معلمم، دوستم، بزرگم و راهنمایم «ساعد فارسی رحیم آبادی» بخوابم و بگوید: بلند شو مرد! بلند شو!
اما نیست، خیلی سال است که نیست و من فقط از کنار قبرستان رحیم آباد که رد می شوم، برایش دست تکان می دهم.
خودش می داند که این روزها چقدر حسودی اش را می کنم که رفت و نماند و ندید و ... خسته نشد.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پاییز 71 بود؛ سینمای جوانان قزوین. کلاس تشکیل شده بود و قرار بود سه شنبه اول را با کلاس طراحی شروع کنیم. شنیده بودیم کسی می‌آید به کلاس که دارد لیسانس نقاشی اش را در دانشگاه هنر تهران می‌گیرد. پچه پچه ای میان بچه‌ها راه افتاد بود که صدایش تا اکنون زنده است. یکی می‌گفت «خودش شمالی است.» یکی دیگر می‌گفت «کوچه سوخته چنار قزوین زندگی می‌کند.» یکی دیگر می‌گفت «قد بلند است و بداخلاق.» دیگری می‌گفت «همین روزها هم از پایان نامه اش دفاع خواهد کرد.»
و صداها زنده هستند و می‌توان نشست به آن روز گوش داد. صداهایی که ادامه پیدا کردند تا مرد آمد؛ بلند بالا و چشم آبی با کفش‌های واکس زده برّاق. تخته کاری دستش بود و کیف کوچکی زیر بغل و کتابی در سینه.
«سلام. من ساعد فارسی رحیم آبادی هستم.»
سکوت.
«هر کسی آمده، نمره بگیرد، ننشیند و برود، نمره اش را همین الان قبول می‌زنم.»
سکوت.
«قرار نیست من اینجا نقاشی و طراحی به کسی یاد بدهم.»
سکوت.
«اینجا قرار است با هم کتاب بخوانیم و موسیقی گوش کنیم و فیلم ببینیم.»
سکوت.
«کدام شما سهراب سپهری را می‌شناسد؟»
سکوت.
«کدام شما نیچه را می‌شناسد؟»
سکوت.
«کدام شما پاراجانوف را می‌شناسد؟»
سکوت.
پای تخته رفت و به چشم‌هایی نگاه کرد که خجالتی بودند و دورترها را با تردید می‌دیدند؛ شاید فیلمساز بزرگی شوند!
روی تخته نوشت «تخته کاری بگیرید با قلم سیاه و کاغذ A5.»
آن وقت هشت کتاب را طوری باز گذاشت که جلدش را ببینیم و از خودمان بپرسیم «هشت کتاب» یعنی هشت کتاب؟ و خواند:
«اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود ...»
تمام شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری را همان جلسه خواند.
بعد منتظر بودیم بگوید چطوری نقاشی کنیم. چیزی نگفت و رفت.
هفته بعد با قلم و تخته کار و کاغذ رفتیم. تمام کلاس را خط راست کشیدیم و بعد از نیچه خواند: «بر روی زمین نوآوری‌های خوب فراوان است، برخی سودمند، برخی خوشایند: زمین را به خاطر آن‌ها باید دوست داشت.
و بر روی آن نوآوری‌های خوب چندان است که زمین به پستان زن می‌ماند: هم سودمند و هم خوشایند.»
آن وقت رفت.
هفته بعد خط مورب کشیدیم.
هفته بعد خط مستقیم و مورب.
هفته بعد مدل شدیم و مدل شد و مدل شدیم و مدل شد.
هر هفته هم کسی کنفرانس می‌داد. یک روز من درباره «کمال الملک» و دیگر روز دیگری درباره «بهزاد» و آن دیگر روز ...
باز هفته‌ها آمدند و رفتند.
هفته ای آمد و چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت فیلم ببینیم.
و دیدیم؛ فیلم «سایه نیاکان فراموش شده ما» سرگئی پاراجانوف را.
بعد گفت «قزوین نمانید و اگر قصد دارید بشوید آنی که می‌خواهید، از جای تان بلند شوید و دورتر بروید.»
من به تهران آمدم؛ نشستم و با نمره خوب، وارد دانشگاه تهران شدم.
در تهران بود که برای اولین بار به نمایشگاه نقاشی اش دعوت شدم؛ گالری هفت ثمر. تخت طاووس. با رضا هدایت، نمایشگاه مشترکی داشت.
یکی از تابلوها، دهانه چاهی بود با ماهی قرمزی در دلش.
خیلی خواستم بپرسم این ماهی چیست؟
نپرسیدم تا وقتی آمد به خوابگاه سنایی؛ جایی که من و محسن فرجی در آنجا ساکن بودیم.
بعد برایش داستان خواندم؛ تا صبح نشست پای آن 200 صفحه داستانی که خواب همه را آرام کرد و تنها او نخوابید و نشست تا کلمه آخر.
آن وقت سرباز شدم. با محسن فرجی یک شب به خانه اش رفتیم؛ در یکی از کوچه‌های خیابان فاطمی. همان شب پرسیدم «ساعد جان! آن تابلو! آن دهانه چاه و آن ماهی؟»
گفت «بچه که بودم، در رحیم آباد به چاه افتادم. پدربزرگم مرا از چاه بیرون آورد.»
بعد سکوت کرد.
مدام شعر خواندیم با او.
مدام فیلم دیدیم با او.
مدام نقاشی نشان مان داد.
مدام حرف زدیم.
مدام از نهج البلاغه گفت و سوره یوسف؛ مخصوصا به من که داستان می‌نوشتم.
حتی به من گفت؛ با تاکید: یوسف! اگر از آنی که هستی ننویسی به داستان‌هایت خیانت کرده ای.

دیگر ندیدمش که تهران برایش کوچک شده بود؛ همان طور که قبلا قزوین. می‌خواست به کانادا برود. تابلوی «بوف کور»ش زیاد بحث آور شده بود. فیلم اش هست هنوز.

بعد محسن فرجی، زنگ زد؛ سال 81؛ سوم خرداد. گفت «بیا بیمارستان مهراد؛ میرعماد. تخت طاووس.»
وقتی رسیدیم؛ من و حسین رحمانی و محمد تهرانی و محسن فرجی؛ دیگر تمام کرده بود. رفته بود. جایی دور و دورتر از رحیم آباد و قزوین و تهران و کانادا. رفته بود و خودش نقاشی شده بود.

وقتی با جنازه اش به رحیم آباد رسیدیم؛ دیواره سیمانی صورت اسطوره ای اش را بوسیدیم؛ در گورستان آنجا و دایی ساعد آمد و دست من را گرفت و برد به خانه پدربزرگ ساعد و گفت: «شنیده ام دنبال آن چاه و آن ماهی بودی.»
«بله. نقاشی ساعد را دیده ام.»
سر چاه رسیدیم و گفت «وقتی پدربزرگ، ساعد را از چاه بیرون آورد، به جایش ماهی ای به چاه داد.»


امروز روز رفتن «ساعد فارسی رحیم‌آبادی» است


این مطلب پیش از این در سالنامه روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شده است

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
معلقات سبع
مهر 1373 وقتی زبان و ادبیات عرب دانشگاه تهران ثبت نام کردم هیچ وقت فکر نمی کردم ماندگار این رشته بشوم که آن وقت در دانشگاه امام صادق و دانشگاه علوم قضایی و دانشگاه وزارت خارجه (حقوق کنسولی) هم قبول شده بودم و مانده بود گزینش و مصاحبه و ...
با این حال گفتم حالا تا معلوم شود قاضی می شوم یا دیپلمات، بهتر است درباره زبان و ادبیات عربی هم اندکی بدانم که یادم هست آن زمان به لطف زنده یاد ساعد فارسی رحیم آبادی ، حمام روح جبران خلیل جبران، ترجمه زنده یاد سیدحسن حسینی را خوانده بودم و عاشق این بودم تا بدانم آن ها نویسنده ترند یا ما. ساعد می گفت شعر یعنی دیوان عرب و من نمی فهمیدم و فکر می کردم فقط عرب ها لابد یه سری شعر دارند و قرآن و ...
همان مهر 73 بود که چند کتاب خوب خریدم که هنوزاهنوز دوست شان دارم و عجیب این که همیشه به دردم می خوردند؛ هم درس دانشگاهم شدند و هم همراه همیشگی ام تا حالا. این کتاب ها: تاریخ ادبیات حنا فاخوری - مبادی العربیه (صرف و نحو) و معلقات سبع (ترجمه عبدالمحمد آیتی).
بعد که ماندگار دانشکده ادبیات شدم و قرار شد ادبیات عرب بخوانم، به لطف عدنان طهماسبی با زکریا تامر و نجیب محفوظ و طاهر بن جلون آشنا شدم و به راهنمایی یوسف عزیزی بنی طرف با جمال الغیطانی و صنع الله ابراهیم و با حرف محمد جواهرکلام با یحیی یخلف و طیب صالح و با کتاب های موسی بیدج با محمود درویش و سمیح القاسم و ...
بعد و بعد و بعد و ...

از تمام درس های دانشکده تنها چیزی که بعدها به دردم خورد کلاس "روزنامه مجلات" بود و "فنون ترجمه" که دکتر طهماسبی درس داد و مکالمه که دکتر بتول مشکین فام.
از غلامعباس رضایی هم خواندن درست معلقات سبع را دانستیم و ... باور کنید حالا که این ها را می نویسم بیش از 10 سال از فارغ التحصیلی ام می گذرد و این ها را می نویسم؛ عجب! من خرداد 1377 فارغ التحصیل شدم و تازه چند روز است خرداد 1387 را پشت سر گذاشته ایم.
این تواردها بیهوده نیست و چقدر دلم خنک می شود از این همه باران که در دلم می بارد.

معلقات سبع را در این میان بارها خوانده ام( 8 واحد معلقات داشتیم که با این حال نرسیدیم 7 معلقه را به پایان برسانیم) و ماند تا با کمک کتاب دکتر آیتی و سی دی هایی که از سوریه آوردم درست بخوانم شان.

آن وقت ها که هنوز رغبتی بود برای شرکت در امتحان فوق لیسانس عربی، هر سال یک بار معلقات سبع را می خواندم و حیف که چند سالی بود سراغش نرفته بودم تا همین چند روز قبل که ... کار به جایی رسیده که فایل صوتی اش را در موبایلم نگه داشته ام و مدام گوشم به صدای این شاعران است که در باد و خرابه ها به دنبال محبوبه های گمشده شان می گردند.

معلقات را برخی 7 تا و برخی 10 تا و برخی 8 تا دانسته اند و بیشتر محققان، 7 تایشان می دانند و می گویند که این ها شعرهای قبایل مختلف عرب در دوره پیش از اسلام بوده که از کعبه آویزان (معلق) بوده و هر قبیله با آن فخر می فروخته و ...
اگر همتی باشد ترجمه این معلقات را به زودی در اینجا می گذارم اما تا آن وقت بد نیست کتاب دکتر آیتی را از سروش بخرید که اولین بار سال 1345 به وسیله انتشارات اشرفی منتشر شده و آخرین بار همین یکی دو سال قبل با ویرایش جدید به وسیله انتشارات سروش.

متن عربی و فایل صوتی معلقات سبع را اینجا می گذارم تا دلتان با بادها بوزد و گام تان با محبوبه ها بلرزد و چشم تان خیس شود از بارانی که پیدا نیست از کجا باریده اند در این شوره زار.

معلقة امروءالقیس ... متن و صدا

معلقة طرفه بن العبد ... متن و صدا

معلقة زهیر ابن ابی سلمی ... متن و صدا

معلقة لبید بن ربیعه ... متن و صدا

معلقة عنتره بن شداد ... متن و صدا

معلقة عمرُ بن كلثوم ... متن و صدا

معلقة الحارث بن حلزة ... متن و صدا

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
اختتامیه مسابقه نقاشی «ساعد فارسی»
دومين جشنواره نقاشي «گراميداشت ششمين سالمرگ زنده ياد ساعد فارسي» كه طي روزهاي 23 تا 30 خرداد 1387 – در نگارخانه مهر و ماه برگزار شده بود طي مراسم ويژه اي به كار خود پايان داد.

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قزوین اين مراسم پنج شنبه 30خرداد در سالن آمفی تئاتر امام خمینی (ره) برگزار شد .

گفتنی است در این مراسم که با حضور دوستان زنده ياد فارسي مانند رضا هدایت ، حسین رحمانی ، یوسف علیخانی ، مهدی وثوق نیا ، شهرام غلامپور برگزار شده بود، چند فيلم درباره ساعد فارسي به نمايش درآمد.

سليماني، از مسوولان ارشاد قزوين و دكتر سعيد فارسي، رضا هدايت، حسين يعقوبيان و حسين رحماني از جمله كساني بودند كه پيش از اهداي جوايز درباره ساعد فارسي سخنراني كردند.

در اين ميان فيلمي كه به همت رضا تيموري و محمدمهدي چيت ساز از دوستان و خانواده زنده ياد فارسي ساخته شده بود، ديدني بود.

دومين جشنواره نقاشي
23 تا 30 خرداد 1387 – نگارخانه مهر و ماه
گراميداشت ششمين سالمرگ زنده ياد ساعد فارسي




كاظم لو

شاهرخ غلامپور، نقاش و مسوول نقاشي اداره ارشاد قزوين


از معاونان اداره ارشاد قزوين


دكتر سعيد فارسي، برادر ساعد


مهدي وثوق نيا، عكاس و شهرام غلامپور، نوازنده


حسين رحماني، عكاس

حسين يعقوبيان، نقاش

شفيعي ها، رئيس اداره ارشاد قزوين، آصف زاده، نقاش، فارسي، رضا هدايت، غلامپور









عكس ها:‌ محسن طارمي

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ذوقي كه حالا كرده ام بي شباهت به آن بچه اي نيست كه برايش كفش نو خريده اند و به جاي اين كه بپوشدش، بغل كرده و به سينه اش چسبانيده.
ذوقي كه حالا كرده ام، ديرهنگام آمده اما بهنگام آمده.
ذوقي كه حالا كرده ام ريشه در سال هاي دانشجويي دارد، آن وقتي كه براي اولين بار نامش را از ساعد فارسي رحيم آبادي شنيدم. هم او بود كه جدا از نام "سرگئي پاراجانوف" نام سهراپ سپهري را برد و مرا در دنيايش غرق كرد و بعد فيلم هاي تاركوفسكي را برايمان گذاشت و ... حيف كه نيست حالا.
ساعد آن وقت ها كه ما را با پاراجانوف و سپهري و تاركوفسكي آشنا مي كرد تازه ليسانس نقاشي گرفته بود و هنوز مي خواند تا فوق ليسانس پژوهش هنر قبول بشود و بعد بشود استاد دانشگاه كه ... كاش نمي رفت ساعد.
آن وقت ها ساعد در هنرستان سوره درس مي داد، رضا هدايت هم بود. هر وقت دلم مي خواست فيلم ببينم مي رفتم ساعد را مي ديدم و هر وقت دلم ساعد را مي خواست مي رفتم فيلم مي ديدم. بارها وقتي مي رفتم بهش سر بزنم، مي ديدم فيلم گذاشته براي شاگردانش. فيلم هاي "كودكي ايوان" ، ايثار" ، "آيينه" و ... را همان جا ديدم و بعد خانه رضا هدايت و محسن فرجي.
آخرين باري كه ساعد را ديدم رفته بودم خانه اش تا فيلم "سايه فراموش شده نياكان ما" پاراجانوف را بگيرم. گرفتم و آوردم و براي خودم يك وي اچ اس كپي برداشتم.
بعد ساعد رفت.
بعد ديگر تاركوفسكي را گم كردم.
بعد سهراب گاهي مي آمد و گاهي مي رفت.
اما پاراجانوف را داشتم. سايه نياكان بود يادگار ساعد و بعد "افسانه قلعه سورام" كه تلويزيون نصفه نيمه پخشش كرد.
و حالا ذوق كرده ام. مي داني چرا ساعد؟

بعد از كلي اين در و اون در زدن بالاخره جايي را پيدا كردم كه فيلم هاي پاراجانوف را داشته باشد. رفتم بازارچه سنتي ستارخان و فروشگاه پارس. از همان كنار كباب فروشي جلوي بازارچه در ضلع جنوبي خيابان ستارخان رفتم. چند قدم پايين تر بود. مردي بسيار مهربان و آرام نشسته بود. وقتي گفتم پاراجانوف. مثل بقيه قيافه احمقانه پيدا نكرد كه يا بخند يا عاقل اندر سفيه نگاهم كند. گفت دارم. سه تا فيلم هست و گفتگو با پاراجانوف.
گفتم كدام ها؟
گفت: رنگ انار، عاشق غريب و افسانه قلعه سورام.
چهار DVD كه قيمت همه شان شد 6000 تومان.
مي بيني ساعد! درست فيلمي را نداشت كه تو برايم به يادگار گذاشتي. مي بني ساعد!
مي بيني چه ذوق كرده ام از ديدن شان. از ديدن اين همه تصاوير كه نقاشي هستند. نقاشي هاي خوشرنگ شرقي و خونرنگ. مي بيني چه متعجب مانده ام از اين همه ذهن فعال نقاش گونه اش. كه چه وقت گذاشته براي اين همه ميزانسن چيني. چه بگويم. فقط عكس مي بينم و عكس و نقاشي.
مي بيني ساعد!

عكس ها از اينجا و اينجا و اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ساعد فارسی رحیم‌آبادی

ساعد فارسی رحیم‌آبادی  (آمدن: 1343 - رفتن:‌ 1381)
ساعد فارسی رحیم‌آبادی
آمدن: 1343
رفتن: سوم خرداد‌ 1381

نقاشي‌هاي ساعد
ديدار با مادر ساعد

يادداشت هدايت
يادداشت فرجي
يادداشت حامدي
يادداشت چيت سازها

مسابقه نقاشی «ساعد فارسی» ... اینجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
همه این آدم‌های تاثیرگذار
حسن جان سلام
حالت خوب است؟
تارا و آزیتا خوب هستند؟
شرمنده زندگی بدجوری مرا تارانده اما هرگز فراموشم نشده که می شود زمانی از این بدزندگی را به تارای تو و ساینای من ببخشیم.
ببخش که فراموش کردم زمان سفر به "خورگام" به تو زنگ بزنم که آزیتایت از آن دیار است.
حسن دلم برایت تنگ شده، برای صدایت که برایم تلفنی داستان می‌خواندی. مثل داستان آن زن کرد که ... یادت هست که؟
هیچ حواست هست ما بیش از دو سال است همدیگر را ندیده‌ایم؟
دلم تنگ شده برای تمام دلتنگی هایم.

حسن عزیز سلام
دوستان دیگری از من دعوت کرده اند تا در این بازی نه، در این همراهی، همسفرشان باشم اما نمی دانم چرا هر وقت می آمدم چیزی بنویسم، هوس سیگار می کردم و می‌رفتم بالکن (می‌دانی که خانه باشم از ترس ساینا و ایرنا می‌روم بالکن و روزنامه هم باشم از ترس آقای کسمایی) و سیگار می کشیدم و پشیمان می شدم از این همه عریان کردن خودم.

اما باور کن دوست داشته ام بنویسم تا امروز که باز هوسم انداختی بروم بالکن. اما نمی روم بالکن. می خواهم بعد از یک هفته درگیری این مطلب را بنویسم و ازت تشکر کنم که مثل دوستان خوب دیگرم، دعوتم کرده ای به این همراهی.

حسن جان!
هیچ وقت نمی توانم دخترعمه ام، صبورا را فراموش کنم که کتاب های "جک و لوبياى سحر آميز"، "سفید برفی و هفت کوتوله" و " سیندرلا" را برای خواهرم آورد میلک و من هنوز چهار سالم پر نشده بود.

هیچ وقت یادم نمی رود آقای مسعود شعبانی، معلم همزمان ما کلاس اولی ها و برادرم که کلاس پنجم بود، شاگران کلاس پنجم را مامور کرد نمایش "حجر بن عدی" را اجرا کنند و برادرم فیروز هم شد آن اسیر. یادت هست آن نمایشنامه را؟ هنوز آن ترسی را که زمان طناب به گردن انداختن برادرم پیدا کردم فراموش نکرده ام.

هیچ وقت نمی توانم یوسف سبکرو، معلم دوم ابتدایی را فراموش کنم که از ما کار می کشید و حیاط دبستان را چارو می‌زدیم و از آن کتابخانه فقیر دبستان 12 فروردین میلک، کتاب امانت می داد.

هیچ وقت خانم معین، معلم کلاس سوم ابتدایی در دبستان دهخدای قزوین را یادم نمی رود که بهم خندید.

هیچ وقت خانم تورانی، معلم کلاس چهارم ابتدایی را فراموش نمی کنم که گفت تو چرا همیشه املاء بیست می گیری؟

هیچ وقت آقای غیاثی، معلم کلاس پنجم ابتدایی ام را فراموش نمی کنم که نمایشنامه ای نوشت و به من نقش "شوروی" را داد و وقتی با کلاه بامزه ای که درست کرده بود فرستادم جلوی آن همه بچه که جای شوروی حرف بزنم، گریه‌ام گرفت و نتوانستم چیزی بگویم.

هیچ وقت سیدمحسن میرقاسمی را فراموش نمی کنم که با هم می نشستیم از روی کتاب های قدیمی می نوشتیم که بعد در مسابقه ای شرکت کنیم و جایزه بگیریم.

هیچ وقت آقای امینی، معلم گروه سرود پایگاه مقاومت ابوالفضلیه قزوین را در سال 66 یادم نمی رود که اجازه داده بود من سطل شربتی فروشی ام را با خودم ببرم داخل کلاس و بعد از کلاس بروم دنبال یه لقمه نون و بعد خودش رفت و شهید شد.

هیچ وقت احمد زرآبادی پور را فراموش نمی کنم که سال 67 وقتی دوم راهنمایی بودیم با او پیمان برادری امضاء کردم و خون انگشت هایمان را به هم زدیم که هیچ وقت همدیگه را فراموش نکنیم.

هیچ وقت آقای حسن تحریری، معلم ادبیات سوم راهنمایی ام را فراموش نمی کنم که یکی از انشاء های من را برداشت و خودش فرستاد برای مسابقه داستان نویسی اداره آموزش و پرورش.

هیچ وقت آقای نظرعلی پیش‌رویان، امور تربیتی دوره راهنمایی ام را فراموش نمی کنم که باعث شد نمایشنامه هایی که می نوشتم در دهه فجر اجرا شود.

هیچ وقت هرمز تنهایی، ابراهیم میرقاسمی، حبیب علیمردی، امیر مردعلی، اکبر طارمیلر، کورش بژگول، حسن قدیمی و ... را فراموش نمی کنم که می رفتیم خانه جمشید شمسی پور و علی طاهری.

علی طاهری کم وقت نگذاشت برای ما.
جمشید شمسی پور کم تشویق مان نکرد.
حتی مجید خوش الحان.
حتی آن مسوول بداخلاق کتابخانه شهدای قزوین.
حتی پدرم.
حتی مادرم.
حتی تو.

چطور من می توانم از آدم های بزرگ یاد کنم و بگویم که من با استفاده از لحن و زبان دولت آبادی و گلشیری و درویشیان و ساعدی و چوبک و کالوینو و بورخس و مارکز نوشته ام حال آن که یادم برود یاد بکنم از زنده یاد "ساعد فارسی رحیم آبادی" که باعث شد سعی کنم با لحن و زبان خودم بنویسم.

محسن فرجی باعث شد مداوم بنویسم.

ایرنا تشویقم کرد که جدی بنویسم.

فرخنده آقایی، شهرام رحیمیان، احمد غلامی، سید محسن بنی فاطمه، پروین قاسمی، افشین نادری و ... باعث شدند مجموعه داستان "قدم بخیر مادربزرگ من بود"‌چاپ بشود.

من باید از فریدون حیدری ملک میان بنویسم که به لج او، ده سال تمام نوشتم که بعد داستانم را بخواند و بگوید "خوب است!"

دوست داشتم از همه آدم های زندگی‌ام بنویسم اما وقتی به دوره دبیرستان رسیدم دیدم خیلی مسخره است، تازه از اینجا بود که من ارتباطم با آدم ها شکل گرفت و شکل گرفت و آدم های فراوان دیدم در زندگی ام.

بعد دوره تئاتر در قزوین،‌ مخصوصا شاگردی مرحوم ابراهیم فرخمنش. احمد میرفخرایی و ...

بعد دوره سینمای جوان قزوین، شاگردی کسانی مثل حسن لطفی و جعفر نصیری شهرکی و مجید نورالله پور و ...

بعد در دوره دانشجویی.

بعد در دوره مجردی.

بعد در دوره کارم در روزنامه انتخاب (68 تا 82 ). تو فکر می کنی داود پنهانی و آرش فال‌اسیری و محمدرضا عرفانیان، کم به من اعتماد به نفس دادند.

تو فکر می کنی بیهوده بوده کارم در روزنامه جام جم (82 تا اکنون)؟ تو چه می دانی من چه روزهای خوب و بدی داشتم اینجا.

من باید از این روزها بنویسم که هر لحظه ممکن است "اژدهاکشان"ام منتشر می‌شود. بنویسم و بنویسم که اگر "محمد شریفی‌نعمت‌آباد" ، "سیدمحسن بنی‌فاطمه" ، "محمد حسینی"، "فرخنده آقایی" ، "میترا داور"‌، فریدون حیدری‌ملک‌میان"، "داود پنهانی"، "داود غفارزادگان"، "فتح‌الله بی‌نیاز"، "علی موذنی"، "رضا هدایت"، "علیرضا روشن"، "بهار هاشمي"، "کتایون ربیعی"، "مهری توکلیان"، "قاسم کشکولی"، "علی دهباشی"، "م.ع. سپانلو" و "مریم رئیس‌دانا"‌ نبودند این موجود عجیب الخلقه هرگز به روزهای تولد نمی‌رسید.

و بعد. بعد و بعد و بعد.

باز بنویسم؟
نه بهت زنگ می‌زنم.
لطفا گوشی وردار حسن!
***
پس‌نوشت:
حسن جان بعد از این که گوشی را ورداشتی و نامه را برایت خواندم تازه یادم افتاد که من رسم به جای نیاورده ام در این بازی و آن دعوت آدم های دیگر است برای همراهی.
آمده ام به ویرایش صفحه و تازه یادم می افتد این بازی خیلی وقت است راه افتاده و من شاید جزء آخرین کسانی باشم که دارم می نویسم. برای همین به ذهنم رسید ازت یه خواهشی بکنم و اون این که بازی را از فضای وبلاگ بیرون ببر و در فضای روزنامه ادامه اش بده. یعنی ستونی باز کن در آنجایی که هستی و از نویسنده ها و شاعران خوب و دوست داشتنی معاصر دعوت کن این موضوع را برایت بنویسند و منتشرشان بکن.
من اگر جای تو بودم از این آدم ها دعوت می کردم چیزی بنویسند برای آن ستون:
1- م.ع.سپانلو
2- شهرام رحیمیان
3- عباس معروفی
4- فرخنده آقایی
5- علی‌اصغر شیرزادی
6- داود غفارزادگان
7- رضا جولایی
8- علی موذنی
9- محمود دولت‌آبادی
10- علی‌اشرف درویشیان
11- شهریار مندنی‌پور
12- محمدرضا صفدری
13- ابوتراب خسروی
14- میترا داور
15- علیرضا محمودی‌ایرانمهر
16- ناهید طباطبایی
17- ساسان قهرمان
18- خسرو دوامی
19- قاسم کشکولی
20- احمد غلامی
21- سیامک گلشیری
22- محمد حسینی
23- محمد شریفی‌نعمت‌آباد
24- محمدحسن شهسواری
25- اکبر سردوزامی
26- کورش اسدی
و ...

Labels: , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سال 68 بود نمایشنامه ای نوشته بودم بردم پیش ِ محمدقلی ها، کارشناس تئاتر آن زمان اداره ارشاد. بزرگترین راهنمایی ای که به من کرد این بود که برو پیش آقای " لطفی". رفتم مدتی فیلمنامه نوشتم پیشش که بعد گفت داستان بنویس، نوشته هایت خیلی داستانی است. نوشتم و بعد
اولین داستان هایم را سال 70 نوشته ام و هنوز هم دفتر شصت برگ هایی را که مرتب نگاهشان می داشتم، نگه داشته ام. توی هر کدامشان هم به گمانم ده پونزده تا داستان هست. عادت کرده بودم که آخر هفته ها را برای خودم نگه دارم
ما شش هفت تا خواهر برادر هستیم، به عبارتی هفت تا برادر و یک خواهر. دو تا اتاق داشتیم و دوران مهاجرت را از سر می گذارندیم. پدرم دو شیفت کار می کرد و مادرم توی خانه جدا از خانه داری، فندق هم می شکست یا خیاطی و کارهای دیگر که زندگی بگذرد. بخاطر اینکه جایی نداشتیم به ناچار برنامه ریزی کرده بودم که لااقل آخر هفته ها را از دست ندهم و قبل از اینکه برادرهام بیایند اتاق بالا، داستانم، داستانی را که یک هفته توی ذهنم هزار بار نوشته شده بود، روی کاغذ می ریختم
این بود که عشق نوشتن همیشه همراهم بود، نه تنها همراه من که همراه ما بود. ما چند نفر بودیم؛ هرمز و ابراهیم و حبیب و امیر و اکبر و ... که با هم جمع می شدیم زیر زمین خانه امیر ( بعدها این اتاق معروف شد به اتاق امیر) و تا یادم نرفته بگویم که می رفتیم پیش دوست نازنینی که بیرون قزوین در شهرک محمودآباد زندگی می کرد. دوست شاعر و انسانی به نام ِ جمشید شمسی پور معروف به خشتاونی. به تالشی و گیلکی شعر می گفت و هساشعرهایش بسیار خواندنی و شنیدنی است. آن روزها تازه داشت منظومه اش مسله رخن را منتشر می کرد. گروه اتاق امیر و جمشید به اضافه علی طاهری، بعدها جمع خوبی شد که کاش ادامه پیدا می کرد
همان موقع سرکی توی سینمای جوانان قزوین کشیدم و دوره اش را دیدم؛ به گمانم سال 1371 بود. آن زمان "جعفر نصیری شهرکی" به ما داستان نویسی درس می داد. بعد هم زد و چند تا از داستان های من در قزوین منتشر شد و همان وقت دانشگاه هم قبول شدم؛ رشته زبان و ادبیات عرب دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران
برای خودم اعتماد به نفسی پیدا کرده بودم توی نوزده سالگی ( سال 1373 ) و فکر می کردم که حالا هرجای تهران هم بروم و داستان بخوانم باید حسابی تحویلم بگیرند. رفتم اما اینطور نشد. توی این سال ها هم مدام نوشته ام و کارهای بی ربط زیادی انجام داده ام که باشم. داستان می نوشتم و سر آن با "محسن فرجی" که هم دانشگاهی و هم خوابگاهی ام بود بحث می کردیم. خدابیامرز "ساعد فارسی رحیم آبادی" هم بود که می نشست پای نوشته هام. " افشین نادری " هم گردن ِ من و هم گردن این داستان ها بخصوص خیلی حق دارد که با نگاه مردم شناسانه و شاعرانه اش، مشوق خوبی بود برای نوشتن در این فضا. بعد یک دوره ای یک آدمی توی قزوین پیدا شد که اگرچه من تهران بودم و دانشجو، اما هفته یک بار می آمدم قزوین. حسن لطفی توی روزنامه ولایت ِ آن زمان جلسات داستان خوانی داشت. از جمله آدم هایی که به آن جلسه می آمد یکی " فریدون حیدری ملک میان" بود که برای ولایت ویراستاری می کرد. این آدم تمام ذهنیت من را درباره داستان برهم زد و هنوز هم برهم می زند. پیش خودمان بماند همان سال ها گمش کردم تا همین یک مدت پیش توی شلوغی میدان انقلاب ِ تهران پیدایش کردم... ادامه مطلب

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
خیلی سال نمی شود هفت سال که من می شناسمش. سال 76 بود که کانون هنرمندان قزوینی در زیرزمین محل کار حسین یعقوبیان، نقاش راه افتاد. هر هفته جماعت جمع می شدند و در هر هفته یک موضوعی بررسی می شد. یک هفته نقاشی های محمدمهدی چیت ساز نمایش داده شد و چیت ساز درباره شان صحبت کرد. یک هفته مجسمه های افراسیاب آقاجانی به نمایش درآمد. خدابیامرز ساعد فارسی درباره شان حرف زد. یک هفته من درباره ادبیات داستانی معاصر ایران صحبت کردم
آن موقع افراسیاب سرباز بود و یادم نمی رود که یکی از کارهایش را که نشان مان داد سر پست نگهبانی و با سرنیزه تراشیده بود. همان وقت یکی از کارهایش را هم به من داد که هنوز توی خانه دارم و بسیار لذت می برم با دیدنش.
بعدها افراسیاب چند تا نمایشگاه توی تهران گذاشت که مجسمه هایش را می آورد و به نمایش می گذاشت. بعضی از کارهایش را هم توی این نمایشگاه ها می فروخت.
الان تازه از افتتاح نمایشگاه مجسمه های افراسیاب آقاجانی در فرهنگسرای قانون ( ابن سینا ) می آیم. حالا ساعت 5:30 دقیقه بعدازظهر روز شنبه است و نمایشگاهش تا آخر هفته به راه خواهد بود. همان جا که بودم با بعضی از بچه های خبرنگار تماس گرفتم و خبرش را دادم که علاقمندان می توانند هر روزه صبح و بعدازظهر به این نمایشگاه در شهرک غرب – فاز یک – خیابان ایران زمین شمالی – فرهنگسرای قانون ( ابن سینا ) سر بزنند.
افراسیاب آقاجانی متولد آذر ماه 1352 است. دیپلم معماری دارد و تا به حال نمایشگاه های
مختلفی در ایران و قرقیزستان برگزار کرده است. می گفت در شهرهای تهران – قزوین – اهواز – همدان و آبیک هم نمایشگاه داشته است.
این ها شاید مهم نباشد که حالا این هم می تواند یک نمایشگاه باشد مثل تمام نمایشگاه های هنری که برگزار می شود اما نکته مهم این است که در نمایشگاه قبلی افراسیاب در گالری هفت ثمر دیدم که قیمت مجسمه هایش خیلی بالا بود؛ خودش البته معتقد بود که بالا نیست. حالا این بار تمام مجسمه ها را به قیمتی خیلی پایین و برخی را هم به شکل توافقی به معرض فروش گذاشته است. کاشکی دستم باز بود و می توانستم تمام مجسمه هایش را بخرم که دیدن هر کدامشان ، آدم را از این دنیای خاکی بیرون می برد.
تا از دست تان نرفته، دعوت تان می کنم که سری به این نمایشگاه بزنید که می دانم با چه زحمتی مجسمه هایش را با ماشین کرایه ای از قزوین آورده است. مطمئن هستم که اگر کارهایش را ببینید، به سرتان خواهد زد که یکی دو تاش را بخرید. امتحانش مجانی است.
یک سری از مجسمه های افراسیاب را در اینجا ببینید!

مجسمه يك

مجسمه دو

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com