تادانه

ساینا و سه قلوها - دَرَکه

























اوین - درکه (جنگل کارا) - 30 مهر 1389
ساینا و سه قلوها (آرمیتا، هلیا و پرنیا)

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
بابا جان! کلاس سومی ات مبارک!


عکس آرشیوی - اول مهر 1387 - ساینای کلاس اول

پدر سوخته عید امسال که از من پرسیدند: «کلاس چندمه» و یه بار از دهنم پرید که «کلاس دوم» عصبانی شد و گفت «داره می ره کلاس سوم.»

حالا امروز هم می ره کلاس سوم.

و چه زود دو سال گذشت. اول مهر 1387 که رفت کلاس اول.

درست همین سن ساینا رو داشتم که آمدیم قزوین؛ کلاس اول و دوم را در روستا خوانده بودم. بابام از یک سال قبلش آمده بود قزوین. کارگری می کرد و تازه کار پیدا کرده بود توی کارخانه فرش پارس که تا بازنشستگی هم همون جا موند.


ساینا علیخانی - کلاس سوم - اول مهر 1389

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
دختر خورشید

نقاشی از ساینا علیخانی - 10 مرداد 1389

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
«اژدهاکشان» به روایت «ساینا علیخانی»
اولین باری که به شهر آمدم، کلاس دوم ابتدایی بودم؛ سال 1361. سیمرغِ میلَکی‌ها وقتی گردنه‌ها را برد زیر چرخ‌هایش و از «گَدوک» سرازیر شد و از «زرشک» رد شد و بوی «قزوین» آمد، قبل از تمام شدن جاده خاکی، یکی از اهالی با دست، کوهی را نشان داد و قصه را گفت.

بعد سوم ابتدایی دیگر شهری شدیم و همه آمدیم قزوین اما باز اول شهریور با همان سیمرغ برمی‌گشتیم «میلَک» که فصل فندق‌چین بود. هر بار قصه باز گفته می‌شد. گاهی می‌گفتند و گاهی می‌خواستم که بگویند.

آخرین روز سال 88 رفته بودیم گشتی در شهر قزوین بزنیم که «اِیرنا» مه را دید چون شالی در گردن کوه‌های بین الموت و قزوین. نگاهش را گرفتم و گاز دادم سمت خروجی قزوین و جاده باراجین. «ساینا» از مه می‌ترسد و همه‌اش خدا خدا می‌کرد به کوه‌ها نرسیم که همیشه فکر می‌کند موجودات وحشتناک در مه‌ستان لانه دارند.

وقتی به گردنه پایین کوه «زرشک» رسیدیم، به ایرنا و ساینا گفتم «به این کوه می‌گن اژدهاکُشان». بعد ساینا که آرام و بی سر و صدا پشت سر نشسته بود، در فاصله‌ای که من بیرون بروم و عکس بگیرم از «اژدهاکشان» و ردّ ِ اژدهاک بر کوه و سنگ‌هایی که نشان از آدم‌هایی هستند که به حضرت علی کمک نکرده‌اند، ساینا داستانش را نوشته بود و از عجب اینکه او هم اسمش را گذاشته بود «اژدهاکشان»

جالب اینکه «ساینا» امسال کلاس دوم ابتدایی است.







اژدهاکشان
در زمان قدیم یک کوه بلند بود که اژدها از آن بالا می رفت. یک روز حضرتقلی می خواست اژدها را بکشد و بعضی از جانوارانی که می خواستند آن را نگاه کنند سنگ شدند و سگ حضرتقلی همیشه کنار آن کوه است و دم اژدها و رد دم اژدها بود که من دیدم و آن جا خون بود آن خون ادامه داشت تا پایین کوه. این خیال است و شما هم این قصه را بنویسید. اگر شما هم می خواهید این را ببینید در کوهستان قزوین است. ساینا علیخانی

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
آبرنگ انگشتی و صندلی تابلویی
ساینا علیخانی، هفت و نیم ساله از تهران، کلاس دوم - دوم مهر 1388

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نوروز در اصفهان‌ و شيراز
خوشحالم كه امسال را بدون دعوا شروع كردم و تا همين الان كه با بوي عرق ِ‌سفر نشسته‌ام تا حكايت كنم از عيدانه‌ام، مدام در حركت بوديم.
روز قبل از نوروز راهي شديم؛ پنج تا ماشين بوديم (البته اگر ماتيز من هم ماشين حساب شود). شبش رسيديم اصفهان.
پنج دقيقه به سال تحويل نوبت من شد كه بروم حمام، هي گفتند داره سال تحويل مي‌شه، بجنب! اما تا دربيايم توپ دركردند و يك پايم توي حمام ماند و يك پايم بيرونش.
بعد اولين كاري كه بعد از سال تحويل كردم (در واقع كردند) جشن تولدگيرون بود؛ من و باجناقم متولد "يك ِ‌ يك" هستيم و كمتر شده برايم جشن تولد بگيرند و اين چند سال گذشته به لطف "ايرنّا" و "ساينا" تولدبارون مي‌شم.
دومين كارمون راهي شدن به طرف سي‌وسه پل بود. آب ديديم و زاينده‌رود و آن وقت خشت و ديوار و نور و پرنده و درخت.
بعد هم پياده رفتيم طرف ميدان نقش‌جهان. اولين بار بود به اصفهان مي‌رفتم. فقط از آنجا رد شده بودم. حسابي از "عالي قاپو" و "مسجد شاه (امام)" عكس برداشتم و "مسجد شيخ لطف‌الله" و "بازار قيصريه" را نديده خسته پياده قدم زدم به طرف منزل خواهر باجناقم (كه نعمت‌اللهي است و اصفهاني) در خيابان توحيد (كوچه پايين كليساي وانك).
ديگر شب شده بود و خستگي كه دركردم دوباره سه‌پايه و دوربين را كول كردم و راه افتادم براي عكس گرفتن از نورپاشان سي‌و‌سه پل؛ ديروقت بود كه برگشتم.
روز دوم اولش تنهايي رفتم به "كليساي وانك" كه نزديك بوديم به آن؛ كلي دلخور شدم كه نگذاشتند از داخلش عكس بگيرم. عكسبرداري و فيلمبرداري قدغن بود (البته با پرداخت 2 هزار تومان مي شد مجوز فيلمبرداري دريافت كرد). بعد برگشتم خانه و با آن يكي باجناقم (كه آملي است) راه گرفتيم طرف "مسجد سيد" و "حمام علي‌قلي‌آقا" كه ديدني بودند و غريب.
غروبش هم "كاخ چهلستون" را ديدم و "قبر يوشع نبي " را در " تخت فولاد"‌ و شبش هم "پل خواجو" را.
صبح روز سوم راهي شيراز شديم.
غروب رسيديم به "تخت جمشيد" كه وقت فروش بليط گذشته بود و مانده بود برنامه نور و صدا كه مثل بچه‌ها قهر كردم از جمشيدخان و راه گرفتم به طرف ترافيك ده كيلومتري ورودي شيراز. (گفتم شايد نمي‌خواهد ببينمش كه بر تخت نشسته؛ يك بار هم فروردين 76 شهريار مندني‌پور كه مهمانش بودم در شيراز، من را برد و باز تعطيل بود و نديدمش).
شب خانه‌اي كرايه كرديم در فضيلت جنوبي. خيابان فيض. شهرك طلاب.
صبحش با ايرنا و ساينا رفتيم به "حافظيه" (كه همان يازده سال قبل كه محل كار مندني‌پور در حافظيه بود اينجا را ديده‌بودم). فال گرفتيم و عكس ِ‌ فراوان و بعد راهي "باغ دلگشا" و آن وقت "سعديه" كه كتاب خوبي گيرم آمد درباره راهنماي گردشگري شيراز.
بعدازظهر هم گروهي رفتيم طرف "ارگ كريمخاني" و "حمام و مسجد و بازار وكيل". شب از خستگي جنازه شدم.
صبح روز پنجم همگي رانديم به "فيروزآباد" تا "كاخ و آتشكده اردشير" را ببينيم كه ديديم و غروب برگشتيم. راستي بين راه شهر ميمند را هم ديديم (كه آن ميمند تاريخي نبود اما بسيار گل داشت و بو و تازه بود و پاكيزه).
روز ششم بار سفر بستيم و رانديم به "تخت جمشيد" (به اصرار من زود برپا زديم و براي همين توانستيم ساعت 9 صبح-8 قديم - بر تخت نشينيم). بيش از 326 عكس گرفتم از اين همه عظمت؛ اعتراف كنم هيچ جاي ايران به اين عظمت نديده‌ام تاكنون و براي همين بود كه وقتي آن همه بزرگي را ديدم حاضر نشدم نقش رجب و نقش رستم و حتي پاسارگاد را ببينم و رانديم تا صفاشهر؛ مكث كرديم و باز آمديم تا اصفهان.
شب رسيديم.
صبح هم با ايرنا و ساينا و آسيه اسدپور، خبرنگار جام‌جم در اصفهان، رفتيم به گشت و گذار دوباره اين شهر؛ چهلستون را ديديم و آن وقت مسجد حكيم و نقش‌جهان و ...
قربون ِ‌ماتيزم رفتم كه 2300 كيلومتر سواري‌مان داد و آخ نگفت و آن وقت حالا من نشسته‌ام اينجا تا اين‌ها را بنويسم كه بعد با سفر فردايم به قزوين و الموت درهم نشوند.

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ديدار با محمد خيرخواه

درباره "محمد خيرخواه" زياد شنيده بودم. مي دانستم عكاس UPI است. مي دانستم قزويني است. مي دانستم خيلي جوان است اما نمي‌دانستم مهربان است و با جذبه. امشب آمد به اتاقم. حرف زديم و احساس كردم سال‌هاست مي‌شناسمش.
از قزوين گفت و اين كه موسيقي كار مي كرده. بعد با هفته‌نامه‌هاي قزوين كار كرده. بعد اين كه پنج سال پيش مي‌آيد تهران. در ايكنا و ايسنا و فارس عكاسي‌ مي‌كند و بعد وارد UPI مي شود.
پر شور بود و عميق. متولد 1365 است و 21 ساله. اما با تجربه بود و دنيا ديده. برايش آرزوي فتح قله‌هاي بلندتري آرزو مي‌كنم؛ تا كوه قاف.
مدتي قبل گفتگوي حسين عليجاني را با خيرخواه در هفته نامه تابان خواندم و دوست داشتم ببينمش. گذشت و ايميل هايي رد و بدل كرديم تا امشب كه قرار بود با حسين بيايند اما حسين رفت قزوين و محمد خيرخواه تنها آمد.
درباره‌اش مي‌توانم كلمات زيادي را جمله بسازم. مي‌ماند باقي نوشته‌ها درباره‌اش به زماني ديگر.
بعضي از عكس‌هايش را ببينيم؛ اينجا و اينجا و اينجا.

روايت محمد خيرخواه از اين ديدار ... اينجا


Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
"ساينا" نوشت - 2
ديروز قزوين بودم كه به زودي مي نوسم چرا رفته بودم و وقتي هم برگشتم يازده شب بود و خسته بودم از اين همه رانندگي و از اين كه از پنج صبح تا آن وقت يك روز كاري كامل را پشت سر گذاشته بودم. با اين حال به ايرنا زنگ زدم. گفت ساينا خواب است. ايرنا گفت پنجشنبه-جمعه بيا بناب.
گفتم حوصله ندارم. يك چيزهايي اين روزها خيلي درگيرم كرده شايد كلماتش آمد براي نوشتن.
بعد خواستيم خداحافظي كنيم كه گفت : راستي ساينا امروز مي گفت "مامان! مامان! مي دوني عيد زود زود مياد. بعد اون شبي كه قراره فرداش عيد بشه هر آرزويي بكني مي شه. مثلا عروسك بخواي، مياد زير بالشت. مي دونستي ؟ مي دونستي؟" گفتم خب اين ها رو كي بهت گفته. گفت پادينا.
بعد ايرنا گفت. يه چند ساعتي گذشت و دوباره ساينا از بين بچه ها كه داشتند توي باغ آقادايي بازي مي كردن اومد جلو و گفت "مامان! مامان! آرزو يعني چي؟"

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به سفارش ساينا، دخترم
اول شهريور نشده، راهي مي شديم. همه مي خواستند راهي بشوند، فصل فندق بود و يك ماه جنب و جوش و به قول زن بابابزرگم ، وقت "جنگل جوش"‌ميلكي وچه (بچه). فندق مي چيديم و هنوز به وقت گردو نرسيده باز نوبت مي زديم كه سيمرغ به ما برسد و برگرديم قزوين.
حالا دخترم ساينا، شانزده روز است كه رفته بناب. ايرنا، همسرم متولد تهران است اما بناب (پنج كيلومتري مراغه در آذربايجان شرقي) زادگاه پدر و مادر اوست و شهريور بهترين زمان براي تجديد خاطره او و پسردايي ها و پسرخاله هايش به شمار مي رود.
شهريور، فصل انگورچين بناب است و پدر و مادر ايرنا (آقاجون و مامان جون) وقتي راه مي افتند ما هم همراه مي شويم. اغلب البته من روزهاي آخر مي روم كه يكي دو روز در باغ انگور آقا دايي ايرنا بگردم و گردو بخورم و بچرخم در قاناها و بعد همه با هم برگرديم.

اما چرا اين پست را نوشتم.
ايرنا را ديشب بردم راه آهن و راهي كردم. همين چند دقيقه پيش زنگ زدم ببينم راحت رسيده يا نه. ساينا گوشي را برداشت. سلام نكرده از ذوقش گفت:‌ بابا‌ بابا بابا! لطفا در وبلاگت بنويس ما از صداي گرگ ترسيديم.
گفتم كجا دخترم؟
گفت باغ حاجي.
بعد گفت:‌ بابا لطفا بازم بنويس كه من و آرمين و آيلين (دوقلوهاي پسرخاله ايرنا) با هم دعوا كرديم.
گفتم باشه.
باز گفت: بابا بابا!
- جانم دخترم.
- يه چي ديگه هم بگم بنويس. باشه؟
- باشه.
- بنويس آرمين و آيلين و آرين (پسر دخترخاله ايرنا) دارن بازي مي كنن و منو بازي نمي دن.
- چرا؟
- چون مي گن تو ماشين نداري.
- خب به مامان بگو بخره.
- بابا بابا بابا
- جانم.
- از افشين هم تشكر مي كني كه كتابش رو برام داده.
- چشم. بهش زنگ مي زنم مي گم.
و بعد گفت كه بروم. زود هم بروم. خيلي هم دوستم دارد و بعد اين كه ... دلم گرفت. واقعا اين كه مي گويند زبان مادري، چه راست مي گويند.
من اين همه روي الموت و گويش الموتي و ميلك، زادگاهم كار مي كنم اما حتي نمي توانم ساينا را در فصل فندق كه هنوز فصل جنگل و جوش بچه هاست ببرم آنجا.
ساينا چند ماه ديگر شش ساله مي شود و امروز احساس كردم من چه پير شده ام. پير و فرتوت اما خوشحالم كه هستم و هنوز مي توانم بنويسم.

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ساینا علیخانی و میش ِ وحشی ِ چشمش که اصالت و میراث است

سايناکندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانه‌هایم

کندر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشم‌های ِ تو خوشبو کنم

نه
تو مژگانت ایلات ِ صدهزار قبیله‌ی ِ وحشی‌ست

شب
از صحرای ِ گندمرنگ ِ بخت ِ تو
ای پری روی ترکمنی
هزار شیرین ِ شبدیز‌ سوار
نعلین‌هاشان از خزر
عنان ِ اسب‌هاشان در دست ِ باد
بر برهوت ِ من فرود آمدند

ایشان را تن پوش
پاییز ِ میلک بود

به دستی‌شان سُرمه و سرما
به دیگر دست
سرود ِ سرنوشت ِ تو
نوشته بر طوماری از غان و از افرا

بر من
با صوتی
که آرامش ِ آبشاری ِ ریزش ِ چای در فنجان بود
این گونه خواندند:

"دخترکی هست
تبار او از پاییز
نسبش سایه‌ی ِ درخت ِ تادانه

زادگاه وی
گردنه‌های ِ مه است

خانه‌‌اش
در بلور ِ قندیل

دخترک را چشم‌
مفرغ ِ صخره‌های ِ اساطیری‌ست
و بلندای ِ گردنش
دریاچه‌ی ِ دو قوی ِ بی قرار

چشم در چشم ِ به رنگ ِ برگ ِ خزانش
با آن مصری موی این گونه بگو:

طالعت آفتاب است
اما
در سرزمین تو
خورشید را شلاق می‌زنند

او را بگو:

لیلی ِ معرب ِ چشمت را دور باد
باردار ِ اشک‌ها و باران شدن
با این همه زنهار
ای شیرین باستانی
که بخت ِ لیلی
- در آن دیار که تو زادی -
ابن سلام است
و سهم ِ مجنون
کنده و زنجیر"


شیرین‌های ِ مغموم ِ اشک من
این بگفتند
و قطره قطره
بی سرمه‌ای که بر چشم کشیده باشند
به سرمای خاک فرو چکیدند
تا موطن ما
همچنان
گورستان اشک‌ها باشد


تهران
شب 14 اردی‌بهشت 86
علیرضا روشن

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ساينا عليخاني 3 سال و هشت ماهه از تهران

اين روزها روزهاي خوش خوشان من و ايرنا است، چون كه ساينا هم برايمان آواز مي خواند و هم نقاشي مي كند. خودش را كشيده بود. براي خودش سينه و ناف هم گذاشته بود. پرسيديم اين كيه؟ گفت: من. گفتيم : چرا پس اين جوري لخت هستي؟ گفت: آخه توي حموم هستم

يار دبستاني را هم از پسرخاله اش ياد گرفته و مدام ازش مي خواهيم بخواند

واقعا كه بچه ها دنياي بسيار زيبا و تخيلي دارند و چقدر داستان مي شود نوشت براساس حرف هايشان


من و ساينا و ايرنا به روايت ساينا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفر به بناب

تازه از سفر برگشته ام. بعد از هفتصد کيلومتر رانندگی نشستن پشت اين مونيتور و نوشتن هم حالی ديگری دارد.

سفری بسيار جالب و عجيب بود. چهارشنبه رفتم بناب تا ايرنا و ساينا را بياورم. ساعت يک بعدازظهر راه افتادم و يازده و نيم شب رسيدم.

حوصله اش باشد می نويسم که چه ها به سرم آمد تا رسيدم بناب. فعلا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ساینا و درختِ بید
روزنامه جام جم / ویژه نام هفتگی خانواده «چاردیواری» / دوشنبه 5 آبان 1382

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com