
خرید تلفنی کتاب
66496923
66499105
09360355401
ارسال رایگان/ سراسر ایران
توضیحات بیشتر در اینجا
هر نوع تاييد يا تخريب افراد و نهادها در وبلاگها و سايتهاي اينترنتي به نام نويسنده اين وبلاگ، كذب محض و غيرقابل استناد است. تادانه هرگز در هيچ وبلاگي پيغام نميگذارد
Labels: Journalism, yaddasht
من هم غمگین شدم که چرا مراسم تشییع جنازه اسماعیل فصیح خلوت بود و اگر آقای دوربینی معروف و چند آقا و خانم دوربینی نامعروف هم نبودند، لابد جنازه زمین میماند اما به خودم اجازه ندادم به کسی توهین کنم که چرا نرفتهاند زیر تابوت این نویسنده.Labels: esmaeil-fasih, yaddasht
هفتان را مالِ کسی نمی دانستم؛ از همان اول حتی. حتی یادِ خود سیدرضا شکراللهی می آید که یکی از کاربران همیشه فعال هفتان بودم؛ اگرچه مدام آقای مدیر هشدار می داد که فقط روزی یک لینک می توانی بدهی! هفته ای یک بار به خودت می توانی لینک بدهی! و ... اما کجا بود گوش شنوا.
هفتان را مال خودم نمی دانستم مال همه بر و بچه های فرهنگی بود؛ نویسنده و شاعر و نقاش و عکاس و خواننده و شنونده و علاقمند.
هفتان که نه مال من بود و نه مال کسی، گاهی عصبانی ام می کرد و سیاست های گاه محافظه کارانه و گاه جانبدارانه و گاه خودخواهانه مدیران و گردانندگانش دلخورم می کرد اما هفتان را دوست داشتم و هر صبح سلامش می دادم و بی شب بخیر به او از اینجا نمی رفتم.
هفتان مال کسی نبود که بیایند به این راحتی درش را تخته کنند؛ یعنی عرضه اش را اگر دارند یکی حتی کاریکاتور کوچکی مثل هفتان را بیاورند و بعد هفتان ما را فیل+تر کنند. نه آن که بیایند و مثل آن اول هابا تیشه بیفتند به جان نقش های بیچاره آثار فرهنگی؟
هفتان محفلی نبود برای راهنمایی به هفت آسمان هنر بلکه خودش هفت آسمان داشت از هفت هنر.
هفتان اسمش هم جالب بود.
هفتان، هفتان بود، نه مال شکراللهی و نه مال من و نه مال هیچ کس؛ لطفا به هفته نرسیده، از خرِ شیطان بیایید پایین و این آخرین روزنه معرفی دوستان خودتان را کور نکنید!
Labels: yaddasht
پساتادانهنوشت: راستی یادم رفت از آن پیپ مهدی مرعشی بنویسم که تلخیاش هنوز توی کامم هست و آن فلاکس چای که هیچوقت خدا قند کنارش نبود و اغلب ناچار بودی یا با پولک اصفهانی بخوری یا تلختلخ.
راستی مهدی جان! ببخش با این عجله اینها را نوشتم و لینکها را گذاشتم و حتی نماندم تا کتاب را بخرم و عکس جلدش را از کتابلاگ برداشتم و عکسی هم که از خودت گذاشتم مال چهار پنج سال پیش هست (رویش که کلیک کنی بزرگ هم میشود)؛ باور کن ذوقزده شدم و گویی کتاب خودم منتشر شده است. مبارکت باشه رفیق. امیدوارم 70 کتاب دیگر هم منتشر کنی.
الان دیدم مهدی مرعشی، خودش هم درباره "نفس تنگ" یادداشتی نوشته ... اینجا
Labels: book, didar, mehdi-marashi, Persian-literature, yaddasht
Labels: book, literature, mohammad-sharifi, mohsen-faraji, Persian-literature, yaddasht
Labels: yaddasht
Labels: yaddasht
Labels: yaddasht
همه چيز از سلام سينما شروع شد و بعد «حجت غياثوند» كه وقتي كنار من ميايستاد تا كمرم هم نميشد؛ آنوقتها با «اسماعيل محمدبيگي» رفيق گرمابه و گلستان بودند.
اين دوتا پا شده و رفته بودند تجريش (در واقع آمده بودند) و شده بودند يكي از كساني كه جلوي دوربين مخملباف، تير در كردند و از ته دلشون گريه كردند و عشقشان را برملا كردند و بعضيهاشان را در فيلم ديديم و بعضيهاشان را هم مثل همين حجت و اسماعيل نديديم.
بعد حجت كه ميدانست دوستش دارم آمد در پارك شهداي قزوين كه پاتوقم بود و پشت كنكوريام را در آنجا گذرانده بودم. آمد و گفت قرار است در «نون و گلدون» بازي كند كه بعد بازيگر ديگري بازي كرد و حجت ماند كنار.
با اين حال حجت كه ميدانست من در خوابگاه سنايي (زير پل كريمخان) در تهران زندگي ميكنم، آمد و گفت اوضاع و احوال چطوره؟
- بد. خيلي بد. هرچي ميگردم كار پيدا نميكنم.
- هنوز فيلمنامه مينويسي؟
بعد آدرس «محسن مخملباف» را داد كه محسن فرجي چون ازش خوشش نميآمد و آن وقتها همخوابگاهي من بود، بهش نگفتم و يك روز صبح كه دل توي دلم نبود رفتم به طرف دفتر فارابي؛ روبهروي آسمانخراش بانك صادرات در طالقاني و بهار.
بعد از نگهبان جلوي در فارابي پرسيدم آقاي مخلمباف امروز ميان؟
- شما؟
- ميخوام ببينمشون.
البته اين آخري را فكر كنم جور ديگري گفتم كه مثلا مخملباف ميدونه كه من امروز ميام. گفت:
- بمونين، تا نيمساعت ديگه ميان.
نيمساعت نشد.
نيمساعت من هي مرور كردم «دستفروش» و «باسيكلران» و «نوبت عاشقي» و «شبهاي زايندهرود» و «سلام سينما» و «هنرپيشه» و ...
و هي فكر كردم چرا دستهام ميلرزند.
و هي ديدم كه چشمهام دودو ميزنند.
و هي فكر كردم او نخواهد آمد؛ مگر به اين سادگيهاست كه مخملباف را ببينم.
بعد فكر كردم عجب روزي است امروز.
بعد گفتم كه خب ديدمش، چي بگويم؟
و هي ...
و بعد آمد.
كاپشني سفيد بر تن داشت.
دويدم طرفش؛ از يك پاترول پياده شد؛ محرم زينالزاده هم بود همراهش.
بعد من گفتم: عليخاني هستم، ميتونم ببينمتون؟
بعد دستم را گرفت و از پلهها بالا رفتيم.
نميدانم فارابي چه شكلي است الان كه آن روز اصلا نفهميدم چند تا پله را بالا رفتم.
بعد وارد اتاقي شديم كه زينال زاده، صندلي اي برايم گذاشت.
رفته بودم كه بگويم در پشت صحنه كارهايش، كاري بكنم.
رفته بودم كه دوست داشتم رفته باشم.
رفته بودم كه چيزي بگويم.
بعد گفت: چي مي خوني؟
- زبان و ادبيات عرب.
- چقدر خوب.
- اما ميخوام فيلم كار كنم.
- عربي بخون. حيفه.
- ميخوام پيش شما باشم.
بعد به دروغ گفتم كه كار ندارم. ميخواهم كار كنم. وضعيت تحصيلي ام چون كار پيدا نميكنم رو به ترك تحصيلي است.
بعد برداشت و ده هزار تومان داد به من.
بعد تلفن خودش را داد.
بعد تلفن آقاي علاقبند را داد در سيمافيلم.
بعد من ده هزارتومان را از زينال زاده گرفتم و آوردم و همان روز اسم نوشتم در پيشفروش فرهنگ معين كه يازده هزار و پانصد تومان بود.
بعد فقط خواب مخملباف را مدام ديدم.
چند بار پيش علاقبند رفتم اما فقط ميديدمش؛ همين.
بعد خيلي سال ميگذرد حالا از آن روز؛ از سال 73.
و من چند بار تماس گرفتم با دفتر مخملبافها.
اما نميدانستم چه بگويم؛ ولي ميخواستم بگويم: آقاي مخملباف من نيامده بودم ده هزار تومان بگيرم.
بعد كسي تلفنهاي دفترشان را جواب نميداد و دوست نداشتم اين راز را به منشيتلفني بگويم.
بعد مخملباف را دوست دارم.
بعد هرچه از او ميبينم و ميخوانم برايم عزيز است.
و همه جا از او تعريف كردهام بدون اينكه بدانند چرا تعريفش را ميكنم.
وقتي هر كتابي از من منتشر ميشد ميخواستم به او برسانم كه نميشد.
بعد فيلم «عزيز و نگار» را كه ساختم، خواستم نشانش بدهم كه نشد.
بعد حالا ...
چرا اينها را نوشتم؟
چه ميدانم، شايد دوباره بتوانم ببينمش؛ يا لااقل شماره حسابي بدهد كه اين ده هزار تومان را بريزم به حسابش يا آن فرهنگ معين را هديه ببرم برايش.
Labels: Makhmalbaf, yaddasht
Labels: yaddasht
آقاي پژوهشگر رفته به روستاي زادگاه من و منزل پدربزرگم و کلي وقتش را گرفته و از او قصه ها و باورها و آداب و رسوم ضبط کرده و برده به رئيس مربوطه اش تحويل داده و حالا من خسته شده ام از بس دنبال آقا يا خانم پژوهشگر گشته ام که نمونه اي از قصه هايي که از پدربزرگم ضبط کرده و حالا او در بين ما نيست بگيرم. آرزويم اين است که با جيب خرجي ام کتابي درباره پدربزرگم چاپ و به جاي حلوا يا خرماي شب جمعه بين اقوام پخش کنم.Labels: yaddasht
Labels: yaddasht
Labels: yaddasht
Labels: gholamhossein-saedi, iranian-writer, nasl-2, Persian-literature, sepanlo, yaddasht
عاشورا در روستاي ميلك (رودبار و الموت)
عكس: تورج خامنه زاده - تصوير سال 85
تاسوعا عاشوراي پارسال نه، پيارسال بود. تورج خامنه زاده از قبل گفته بود كه ببرمش ميلك. "قدم بخير مادربزرگ من بود" را خوانده بود و مي خواست عكس هايي بگيرد از دنياي به خيال او وهم آلود اين روستا. چند بار قرار شد ببرمش كه هر بار نمي شد و دست آخر ، بهمن 84 راهي ميلك شديم.
غروب بود كه رسيديم. فضا وهم آلود بود. خورشيد داشت از اسپي گيله (گردنه سفيد) غرب ميلك مي افتاد توي دره هاي آن دورها كه مرز رودبار الموت و رودبار زيتون است.
عكس گرفت و عكس گرفت از ديوارها و درخت ها و آدم ها و گورها و گنبد امامزاده اسماعيل. شب هم رفتيم عزاداري پيش از تاسوعا.
ميلكي ها دو عَلم دارند كه قديم ، علم كوچك را صبح تاسوعا برمي داشتند و كرنا مي زدند رو به ورگيلي ها (روستاي پايين ميلك) كه يعني ما داريم مي آييم. بعد آن ها مي آمدند پيشواز و ميلك ها و ورگيلي ها مي رسيدند به هم و آنجا عزاداري مي كردند و بعدازظهر با هم برمي گشتند كه بعد علم ِ بزرگ ميلك را ببرند پيشواز علم كوچك و با هم بروند جلوي امامزاده كه السلام و السلام بخوانند. پنج صبح روز عاشورا هم باز مي رفتند امامزاده كه "زاره زاره" بخوانند و عزاداري كنند براي سيدالشهدا.
الغرض، تورج خامنه زاده شب تاسوعا از عزاداري عكس گرفت و همان شب به بزرگان ميلكي گفتيم كه صبح زودتر بيايند مسجد كه پيش از بردن عَلم به ورگيل، عكس هايي هم گرفته شود.
ميلكي ها هم آمدند. تورج هم عكس گرفت. بعد با هم ورگيل هم رفتيم. دو ساعت پياده روي است از ميلك تا ورگيل. بعد هم برگشتيم و از تادانه درخت ميلك عكس گرفتيم و باقي عزاداري.
گذشت تا هفته قبل كه عليرضا روشن زنگ زد كه ديده اي يوسف؟
- چي را؟
- جشن تصوير سال است در خانه هنرمندان و عكسي هم آنجاست با عنوان "عزاداري در روستاي ميلك"
- عكس ِ تورج خامنه زاده است؟
- بله.
بعد خودم رفتم و ديدم. كار جالبي كرده خامنه زاده. دوازده عكس از عكس هاي صبح تاسوعا در فرم هاي مختلف را با هم يك تصوير كرده؛ تصوير عزاداري اهالي ميلك.
بعد بهش زنگ زدم. جواب نداد.
بعد زنگ زدم خانه اش. نبود.
بعد زنگ زدم به اميرحسين ثنايي، هم اتاقي اش. گفت نيست.
گفتم كجاست؟ گفت كشمير بود. آمد و رفت پاريس.
بعد ايميل زدم به تورج.
بعد جواب تورج امروز صبح رسيد كه نوشته:
سلام يوسف جان
دمت گرم رفيق
عكس را ايميل كردم
20 روز هند بودم
و حالا با مهدي وثوق نيا و حمزه اي پاريس هستيم
مي بوسمت
تورج
لينك هاي مرتبط
سايت خانه هنرمندان ايران ... اينجا
تورج خامنه زاده در گروه عكاسان قزوين ... اينجا
نمايشگاه تصوير سال به روايت سايت عكاسي ... اينجا
آغاز پنجمین جشن تصویر سال-بي بي سي ... اينجا
Labels: ashoura, milek, Tooraj-Khamenehzadeh, yaddasht
Labels: yaddasht