تادانه

خالی از «آن» ِ آن
از اولین گزارشم در هفته‌نامه «مینودر» قزوین تا آخرین سفرنامه‌ای که یک‌سال و یک‌ماه پیش برای روزنامه‌ای نوشتم، بیش از پانزده سال خبرنگاری کردم اما هرگز آنی را نیافتم که دنبالش بودم و شاید همین پیدا نشدن آن «آن» باعث شد در استعفایی خودخواسته از دنیایی بیرون بیایم که دوست داشتم دنیایی بشود آنگونه که می‌پنداشتم.

همیشه با خواندن زندگینامه نویسندگان بزرگی چون «ارنست همینگوی»، «گابریل گارسیا مارکز»، «آلبر کامو» ، «ماریو وارگاس یوس» و ... فکر می‌کردم «خبرنگاری» لازمه کار هر نویسنده‌ای است و برای همین هر وقت اسم روزنامه و روزنامه‌نگاری می‌آمد، در تمام سلول‌های دست‌ها و پاها و قلبم، روشنی‌ای پیدا می‌شد که پروازم می‌داد به سمت این دنیا.

آرزو داشتم خبرنگاری باشم پرتحرک که مدام به اینجا و آنجا سرک می‌کشد و از همه چیز سر درمی‌آورد و جدا از پی بردن به ماجراهای عجیب و غریب، با آدم‌هایی آشنا می‌شود که رمان بزرگی، انتظارشان را می‌کشد تا نوشته شوند و شاهکاری خلق شود که خالق کلمه‌ای‌اش «من» باشم.

چند سالی گفتگو با نویسندگان، مترجمی عربی گروه ماهواره روزنامه «انتخاب» و دنبال کردن لحظه به لحظه خبرهای بین الملل از نگاه تلویزیون «الجزیره» ، گرداندن صفحات ادبیات روزنامه «جام‌جم» و آن‌گاه رسیدن به «جام‌جم‌آنلاین» و ترجمه خبرها و گزارش‌ها و گفتگوهای روزنامه‌ها و سایت‌های عربی و دست آخر، کن فیکون شدن «جام‌جم‌آنلاین» و پرتاب شدن دوباره به تحریریه جام‌جم و گرداندن صفحات «فرهنگ مردم» این روزنامه، همه، سرگردانی‌ای بود برای کسی که دنبال داستان و قصه می‌گشت.

درست روز آخری که دستم به برگه استعفا رسید و جدا شدن از این دنیا، از «صبوری» دبیر حوادث جام‌جم خواهش کردم، دستم را از برگه استعفا برگرداند به سمت گروهش که شاید آنجا آن گمشده را بیابم که خندید و خندید و خندید.

آخرین سفرنامه‌ای که برای «جام‌جم» کار کردم خود سفرنامه‌ای بیرون‌نوشت دارد شنیدنی و خواندنی؛ و البته نوشتنی: بعد از 16 ساعت چشم چرخاندن از شیشه اتوبوس به روز و دشت‌ها و خانه‌های توسری‌خورده و درخت‌های سوزنی‌برگ و بعد شب و آن وقت رسیدن به صبح، رسیدم به پارس‌آباد مغان. دو روزی در آلاچیق‌های دشت مغان در میان مردمی چرخیدم که گوش‌شان به رادیو و تلویزیون جمهوری آذربایجان بود و اگر از دست‌شان برمی‌آمد منِ «فارس» را از خاک‌شان بیرون می‌انداختند. از زندگی‌شان، کلمه برداشتم و صدایشان را ضبط کردم و مهربانی‌شان را دیدم و شب در آلاچیق‌شان، ماه را دیدم که در هاله‌ای از ستاره‌ها، رقصی داشت آسمانی.
بعد که برگشتم، سفرنامه‌ای تنظیم کردم که بیش از 12+1 قسمت می‌شد و قرار بر این گرفت که هر روز بخشی از آن منتشر شود. هنوز سفرنامه به میانه نرسیده بود که گفتند: «مگر سفر قندهار رفته‌ای که اینقدر نوشته‌ای؟»
هضم نتوانستم کردن که «آیا قندهار مهم‌تر از دشت مغان ماست؟»

و حالا که این‌ها را می‌نویسم گمانم این است که آن «آن» در میان مردمی است که خبرنگاران و سردبیران و روزنامه‌چی‌ها، غافل‌اند از آن‌ها و اگر غیر از این بود روزنامه‌های ما «آنی» می‌شد که باید می‌شد نه «اینی» که حالا هست.

پساتادانه نوشت: این یادداشت امروز 17 مرداد 88 در صفحه آخر کتاب هفته منتشر شده است. متاسفانه باز عنوان خبرنگار زده اند زیر اسمم.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
لطفا روی عکس کلیک کنید!
من هم غمگین شدم که چرا مراسم تشییع جنازه اسماعیل فصیح خلوت بود و اگر آقای دوربینی معروف و چند آقا و خانم دوربینی نامعروف هم نبودند، لابد جنازه زمین می‌ماند اما به خودم اجازه ندادم به کسی توهین کنم که چرا نرفته‌اند زیر تابوت این نویسنده.

من هم غمگین شدم که چرا آدم‌ها اینقدر تنها می‌شوند که دیگران بیایند حرف بزنند و حرف بزنند و شما بخوانید برای مرده کسی سینه بزنند.

به جای گفتن این حرف‌ها «شركت نكردن نويسندگان و روشنفكران به دليل غفلت آنهاست» و به رخ کشیدن رفتن زیر جنازه کسی که وظیفه شرعی ماست و هفت قدم برداشتن پشت سر تابوت ...

کاش کمی واقع‌نگرتر باشیم.

آدم‌ها به چه زنده‌اند؟ جز ارتباط؟ اسماعیل فصیح با چند نفر از اهالی ادبیات و هنر و نشر ارتباط داشت؟

جز دو گفتگوی معروف، آیا خبرنگاری را پیدا می‌کنید توانسته‌باشد با فصیح همکلام شود؟

لابد خواهید گفت رمان‌های معروف و شاهکار او جای خالی اين ارتباط را پر می‌کرد.

خب من هم جواب می‌دهم از کجا می‌دانید خوانندگان آثار شاهکار او در لحظه تشییع جنازه‌اش کتابش را در خلوت نمی‌خواندند؟

اتفاقا گمان می‌کنم اسماعیل فصیح به چیزی رسید که آرزویش را داشت؛ تنهایی و دوری از نویسنده‌ها و زیر تابوت‌گیران.

با همه این احوال فراموش نمی‌کنم این حرف گذشتگان را که «بروید تا بیایند». در اینجا غریبه‌ای نیست لطفا یکی بگوید آیا فصیح را هرگز در تشییع جنازه یکی از همکاران نویسنده‌اش دیده بود؟ روشنفکران که هیچ ...

پساتادانه نوشت : اين يادداشت روز (پنجشنبه 1 مرداد 88 ) در روزنامه فرهيختگان منتشر شد.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
از هفت آسمان ِهفتان
هفتان

چندش آور است این وضعیت

هفتان را مالِ کسی نمی دانستم؛ از همان اول حتی. حتی یادِ خود سیدرضا شکراللهی می آید که یکی از کاربران همیشه فعال هفتان بودم؛ اگرچه مدام آقای مدیر هشدار می داد که فقط روزی یک لینک می توانی بدهی! هفته ای یک بار به خودت می توانی لینک بدهی! و ... اما کجا بود گوش شنوا.

هفتان را مال خودم نمی دانستم مال همه بر و بچه های فرهنگی بود؛ نویسنده و شاعر و نقاش و عکاس و خواننده و شنونده و علاقمند.

هفتان که نه مال من بود و نه مال کسی، گاهی عصبانی ام می کرد و سیاست های گاه محافظه کارانه و گاه جانبدارانه و گاه خودخواهانه مدیران و گردانندگانش دلخورم می کرد اما هفتان را دوست داشتم و هر صبح سلامش می دادم و بی شب بخیر به او از اینجا نمی رفتم.

هفتان مال کسی نبود که بیایند به این راحتی درش را تخته کنند؛ یعنی عرضه اش را اگر دارند یکی حتی کاریکاتور کوچکی مثل هفتان را بیاورند و بعد هفتان ما را فیل+تر کنند. نه آن که بیایند و مثل آن اول هابا تیشه بیفتند به جان نقش های بیچاره آثار فرهنگی؟

هفتان محفلی نبود برای راهنمایی به هفت آسمان هنر بلکه خودش هفت آسمان داشت از هفت هنر.

هفتان اسمش هم جالب بود.

هفتان، هفتان بود، نه مال شکراللهی و نه مال من و نه مال هیچ کس؛ لطفا به هفته نرسیده، از خرِ شیطان بیایید پایین و این آخرین روزنه معرفی دوستان خودتان را کور نکنید!

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
یک کتاب تازه

نفس‌تنگ
مجموعه داستان
مهدی مرعشی

نشر چشمه
چاپ اول، 1387

۷۳ صفح، 1500 نسخه، ۱۷۰۰ تومان
شابك: 978-964-362-339-5
تاريخ نشر: 14/10/87


تصادف ... اینجا
سایه‌ها ... اینجا
حضور ... اینجا
ایستگاه ... اینجا
کتابت بهار ... اینجا
کلاغ‌ها و کاج‌ها ... اینجا
سفید در زمهریر ... اینجا
سلام آقای محمود! ... اینجا
آخرین سه‌شنبه سال ... اینجا
درست در ساعت سه نیمه‌شب ... اینجا
گشتی در دنیای شعر محمد مختاری ... اینجا
باید تسلیت بگویم به آیه و مادرش ... اینجا
شعری از گیوم آپولی‌نر ... اینجا
از جنوب غربی ... اینجا

مهدی مرعشی را دوست دارم، بیشتر از بهلول؛ مهدی مهربان‌تر بود؛ چه وقتی که ماکارونی درست می‌کرد با سویا و چه وقتی که جمعه‌ها تنها می شد و می‌خواست حرف بزند و من دوست داشتم اتاقش را در آن سرمای زمستانی که شیشه‌های پنجره ساختمان 6 کوی دانشگاه تهران، نمی‌گذاشتند سوز سرما بیاید داخل ولی آنقدر گرماش شیرین بود که دلت می آمد همان‌جا بنشینی؛ حتی اگر آن هم اتاقی معیوب دیگرشان باشد که یک شب مهدی تعریف می کرد آمده بود گردنش را فشرده بود که برود از اتاق گم بشود.
مهدی و بهلول قبل از این‌که به کوی دانشگاه بیایند، با هم هم‌اتاق بودند در ساختمان سنایی (زیر پل کریمخان) طبقه دو،‌اتاق 202؛ دیده بودم اتاق‌شان را که از کتاب پر و خالی می شد؛ هردوشان زبان و ادبیات فارسی می‌خواندند در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران.
زندگی‌شان چنان ایده‌آل من بود برای خواندن و نوشتن که همیشه آرزوی چنین زندگی‌ای را داشتم.
درس که تمام شد، مهدی برگشت شیراز و بعد اهواز و بهلول هم رفت ساری.
بهلول را خیلی وقت است ندیده ام؛ از سال 77 به بعد. اما مرعشی را زیاد دیدم. اول سال 80 بود که آمد روزنامه انتخاب. بعد من که می دانستم مدام به "احمد محمود" سر می زده ازش خواهش کردم حالا که نویسنده "همسایه‌ها" و "زمین سوخته" نیست، بنشیند دیده ها و شنیده هایش از محمود را بنویسد.
بعد قصه داد برای این که در قابیل بگذارم؛ از آن وقت در کار انتشار کتاب بود و بودنش در شیراز و بعد اهواز و این آخری ها در تهران، تاثیرش را در چاپ دیرهنگام کتاب هم گذاشت.
مهدی دیوانه نوشتن بود؛ هنوز هم هست. ذاتا داستان‌نویس بود. الان هم بگردید می‌بینید در تمام سایت‌های معروف،‌ داستان دارد.

مهدی و سارا و همایون و ماهور حالا خوشحال هستند که بعد از سال ها، اولین مجموعه داستان مهدی مرعشی منتشر شده است.

پساتادانه‌نوشت: راستی یادم رفت از آن پیپ مهدی مرعشی بنویسم که تلخی‌اش هنوز توی کامم هست و آن فلاکس چای که هیچ‌وقت خدا قند کنارش نبود و اغلب ناچار بودی یا با پولک اصفهانی بخوری یا تلخ‌تلخ.
راستی مهدی جان! ببخش با این عجله این‌ها را نوشتم و لینک‌ها را گذاشتم و حتی نماندم تا کتاب را بخرم و عکس جلدش را از کتابلاگ برداشتم و عکسی هم که از خودت گذاشتم مال چهار پنج سال پیش هست (رویش که کلیک کنی بزرگ هم می‌شود)؛ باور کن ذوق‌زده شدم و گویی کتاب‌ خودم منتشر شده است. مبارکت باشه رفیق. امیدوارم 70 کتاب دیگر هم منتشر کنی.
الان دیدم مهدی مرعشی، خودش هم درباره "نفس تنگ" یادداشتی نوشته ... اینجا

Labels: , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
درباره باغ اناری
باغ اناری وقتی مجموعه داستان «باغ اناری» نوشته «محمد شریفی» منتشر شد و جایزه قلم زرین گردون را به خود اختصاص داد، تازه از قزوین آمده بودم تهران و ساکن خوابگاه سنایی کوی دانشگاه تهران شده بودم. آن وقت‌ها «محسن فرجی» داستان‌ها را می‌خواند و من هیچ نمی‌فهمیدم که برای چه این‌طور تعریف می‌کند ازش و فقط یادم می‌آید از آخرین داستان مجموعه باغ اناری به اسم «آخرین شعر» خوشم آمده‌بود و گاهی با خودم تکرار می‌کردم «دلم از تکرار این همه خروس گرفته‌است.»

گذشت تا وقتی «آخرین شعر» را محسن بنی‌فاطمه در وبلاگش منتشر کرد. دوباره یاد شریفی افتادیم که سال‌هاست در دانشگاه آزاد و کار رفسنجان درس می‌دهد و از هیاهوی تهران به دور است. آن وقت «قاسم کشکولی» داستان «وضعیت» را در سایتش منتشر کرد و درباره شریفی هم مطلبی در روزنامه شرق نوشت. بعد یاد یادداشت «رسول آبادیان» افتادم که سال 80 در کتاب هفته نوشت روی این کتاب؛ دیارگرایی در داستان‌نویسی ایران.

«محمود دولت آبادی» در کتاب «آیینه‌ها»ی الهام مهویزانی، درباره شریفی و داستان وضعیت، صبحتی می‌کند که بد نیست مرورش کنیم:
باقر رجبعلی: چند سال قبل در سفر خارج وقتی از شما خواستند داستان کوتاهی از نویسندگان جدید ایران به عنوان نماینده داستان کوتاه معاصر بخوانید، کاری از نویسنده طرفدار مدرنیسم خواندید. اگر یادتان باشد داستان «وضعیت» نام داشت. شما که پرچمدار ادبیات روستایی و واقع‌گرای فارسی هستید چرا داستانی از نویسندگان طرفدار این نوع داستان‌نویسی نخواندید.
محمود دولت آبادی: اصلا اینطور که شما می‌گویید یک عده طرفدار این‌طور داستان هستند یک عده نیستند، من نمی‌فهمم. در ضمن کسی از من نخواست داستانی بخوانم بلکه خود شعری از یک شاعر ایرانی در کانادا و داستان «وضعیت» از محمد شریفی خواندم. این کار به مفهومی که تقی‌زاده از رئالیسم گفت یکی از دلنشین‌ترین داستان‌های کوتاهی است که خوانده‌ام... ادبیات یا ادبیات است یا نیست. مدرن باشد فبها. کلاسیک باشد فبها. با من رابطه انسانی برقرار می‌کند یا نمی‌کند. به شما اطمئنان می دهم وضعیت یکی از عمیق‌ترین داستان‌های رئالیستی است که می‌شناسم. (ص 369 و 370. آیینه‌ها. دفتر دوم. به کوشش الهام مهویزانی. نشر روشنگران و مطالعات‌زنان)

بعد رفتم کرمان تا محمد شریفی را ببینم. از رفسنجان آمد کرمان و با ماشینش رفتیم به ماهان؛ باغ شازده و آرامگاه شاه نعمت‌الله ولی. تا غروب حرف زدیم و دیدم چقدر عاشقش شده‌ام و آرزو کردم تمام این‌ها را که تعریف می‌کند بنویسد؛ شنیده بودم این روزهایش به ترجمه و شعر گفتن می گذرد و دومین مجموعه شعرش هم منتشر شده‌است و چند کتاب ترجمه هم زیر چاپ دارد. حتی شنیدم که درباره محمد شریفی می‌گفتند کاش شعر نگوید و ترجمه نکند و فقط داستان بنویسد؛ چیزی نگفتم درباره اش اما هنوز به خواب‌هایش فکر می کنم که امیدوارم روزی در رمان‌هایش بیایند.

آن وقت داستان‌هایم را نقد کرد و ایرادهایشان را گرفت. تاکید هم کرد از «میلک» بیرون نیایم که من فقط با این روستاست که معنا پیدا می کنم.

دیگر خبری ازش نداشتم تا همین چند روز پیش که شنیدم پذیرش دکترا گرفته در ارمنستان. «باغ اناری» یک بار در تیراژ 2200 نسخه سال 1371 منتشر شده و جایی پیدایش نکردم؛ وقتی رفته بودم کرمان، از آقای شریفی خواهش کردم نسخه ای از این کتاب به من بدهد که نداشت و یک هفته بعد، کپی داستان ها را با طلق و شیرازه برایم فرستاد و پیدا بود از روی تنها نسخه ای که داشته، کپی گرفته و فرستاده‌است.

آن وقت امروز صبح که بیدار شدم گیج بودم. جلد آبی فیروزه ای «باغ اناری» من را کشید طرف خودش؛ یک سال و چهار ماه بود بهش دست نزده بودم.
شروع کردم به خواندن؛ داستان «وضعیت» را چنان با لذت به انتها رساندم که دیوانه وار به کاروانسرای سنگی «زن سورچی» رفتم و بعد غافلگیر برگشتم و رفتم به باغ بادام «پاسگاه» و ...

یاداشتی نوشتم کنار کتاب، با مداد که آن را اینجا بازنویسی می‌کنم: «جالب این که امروز 29 آذر 1387 سه داستان «وضعیت»، «زن سورچی» و «پاسگاه» را دوباره خواندم؛ امروز گویا روز همراهی روح من با محمد شریفی است، چون با جان و دل، داستان ها را دریافتم و با آن ها پیش رفتم. اعتراف می‌کنم قبلا چیزی نفهمیده‌بودم از داستان‌هاش.
آنچه در ساخت فضای وهم‌آلود این داستان‌ها دیدم، اول – تکرار- بود که باعث ساخت این فضای وهم‌آلود شده‌است و باد که در شاخه‌های درخت پشت پنجره می پیچد، یک بار و دو بار وهم آلود نمی‌شود، ولی وقتی تا صبح بخواهد همین طور سایه بیندازد و برقصد بر سقف! وضعیت فرق می‌کند. شریفی به خوبی در داستان‌هایش از عنصر تکرار استفاده کرده‌است.
عنصر دیگری که شریفی به آن پایبند است، عنصر غافلگیری است: در داستان «وضعیت»، در انتهای داستان متوجه می‌شویم شاگرد (علی براتیانی) مرده و معلم که از این واقعه درهم ریخته، جمعه آمده به کلاس و ...
در داستان «زن سورچی» در انتهای داستان متوجه می‌شویم آنچه داستان شده خیالات کودکی است در کاروانسرایی با دیدن اسکلت زن و مردی و اسکلت اسب و ...
در داستان «پاسگاه» هم آسمانی که خیال بارش دارد و بوی آویشن (بوی مرده) و عشق‌بازی گربه‌ها و ...
بحث مهم دیگر کارهای شریفی، استفاده هوشمندانه از زبان است؛ زبانی بسیار ساده و شسته‌رُفته. بی هیچ گرفت‌گیر و حتی بازی فرمی و صنعت بدیعی آشکار. زبانی سهل و ممتنع.
چهارمین عنصر البته، عنصر شعر است و فضای شاعرانه در داستان‌ها؛ همیشه درخت تاقی هست یا بادی یا درخت بادامی و عشقبازی دو گربه و قناری و اسب و ...
یک عنصر دیگر، استفاده از شخصیت‌های محدود در داستان‌هاست و آدم های داستان‌ها کم‌شمارند: در وضعیت، معلم و دانش آموز و مستخدمه. در زن سورچی، زن و کودک و مرد. در پاسگاه، رحمتو و پیرزن.»

نمی‌دانم این‌ها را اینجا بنویسم یا نه اما می‌دانم محمد شریفی، دو داستان «وضعیت» و «زن سورچی» را زمان زندگی یک‌ساله‌اش در شیراز، بعد از این که اولین بار به دیدن «تخت جمشید» می‌رود و به خانه دانشجویی که در آن زندگی می کرده، بازمی‌گردد؛ به دنبال هم و در یک فاصله کمتر از نیم ساعت می‌نویسد؛ خودش می‌گوید هرگز هم بعدها یک کلمه‌اش را حذف نکردم و همان است که بار اول نوشتم.
داستان «پاسگاه» را هم به قول خودش در یک شرایط روحانی و در یک نشست نوشته و هرگز بهش دست نزده‌است.

وقتی آخرین بار با حسرت گفتم «آقای شریفی ظلم کرده‌اید به ما که دیگر داستان ننوشته‌اید.»
خندید و گفت «بگذار دربیایند.»
و فهمیدم که منظورش رمان‌هایش هستند: «سَرجوخه آمین» و «باغ خُرفه».

***
نام‌نامه:
محمد شریفی ... اینجا
محسن فرجی ...
اینجا
قاسم کشکولی ... اینجا
رسول آبادیان ...
اینجا
الهام مهویزانی ... اینجا
محسن بنی فاطمه ...
اینجا
محمود دولت آبادی ...
اینجا
داستان وضعیت نوشته محمد شریفی ... اینجا
سخنرانی محسن فرجی درباره "باغ اناری" شریفی ... اینجا یا اینجا (MP3)

Labels: , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
خداحافظي از جام‌جم
بالاخره بعد از 22 روز ديروز تلفن زنگ خورد و آقاي فياضي، مدير امور اداري روزنامه جام‌جم خبر داد «با استعفايتان موافقت شده، براي تسويه تشريف بياوريد.»
بالاخره امروز بعد از 23 روز كلنجار برگه تسويه را برداشتم و از سردبيري تا امور رايانه و خدمات و روابط عمومي و امور مالي و ... امضاء گرفتم كه بدهكاري‌اي به جام‌جم نداشته‌باشم.
بالاخره امروز بعد از 5 سال (درست پنج سال - چون تيرماه 1382 براي اولين بار وارد جام جم شدم) براي هميشه از اين روزنامه خداحافظي كردم.
جام جم را دوست داشتم چون جام‌جم برايم فقط يك ساختمان چند طبقه در خيابان ميرداماد جنب مسجد الغدير نبود و از نگهبان هاي جلوي در تا خدمات و تا بچه هاي رايانه و آنلاين و فني و تحريريه و مديريت، همگي را دوست داشتم و راحت نبود برايم خداحافظي از اين همه آدم كه پنج سال هر صبح چشمم توي چشم شان افتاده بود.
چهار سال قبل با كمك رضا رستمي، صفحه ادبيات جام جم را درآوردم كه بعد از كمتر از يك سال آن همه مكافات برايم پيش آمد و بعد راهي جام جم آنلاين شدم و بعد از منحل شدن آنلاين، هفت ماه پيش راهي فرهنگ هنر شدم (به شرطي كه ديگر كتاب و ادبيات نباشد در ميان برايم) و اين چند ماه هم صفحه فرهنگ‌مردم درآوردم و گفتگو گرفتم و يادداشت نوشتم و سفرنامه و ... تا اين كه از دو ماه قبل، ابراهيم زاهدي مطلق، دبير فرهنگ هنر جام جم اصرار كرد بايد صفحه كتاب دربياورم و من كه اين كتاب را مقدمه اي براي دست و پنجه نرم كردن با ادبيات و درگيري دوباره با اين موضوع مي‌ديدم استعفا دادم.
حالا بيكار هستم. تمام اين بيست و چند روز هم بيكار بودم و جدا از خانه نشيني و سيگار كشي مداوم، فقط رسيدم دو كتاب ويراستاري كنم تا شايد ...
به اندازه دو ماه پس انداز دارم كه مشكلي برايم پيش نيايد و با خودم عهد كرده‌ام ديگر در هيچ روزنامه‌اي كار نكنم كه گويي من اين‌كاره نيستم و اگر دست داد (كه متاسفانه ديگر گويا هيچ روزنامه اي گروه ماهواره ندارد كه تخصص من آن است كه پنج سال هم در انتخاب، تلويزيون هاي‌ عربي را رصد مي‌كردم) باز مترجمي عربي مي‌كنم.
دعا كنيد آرام شوم كه اين روزهاي بيكاري، اين همه آدم خيالي داستاني هم ريخته‌اند سرم و تنها آرامگاهم نوشتن گه‌گاهي نصف‌شب‌هاست كه كابوس بيكاري و بي‌پولي و ... مي‌بينم و بلند مي‌شوم و چند صفحه‌اي مي‌نويسم.
ديروز، ساينا، دخترم را بردم براي سنجش بينايي و شنوايي و ... امسال كلاس اولي است.
در اين يك ماه و اندي كه تادانه به روز نمي‌شد فكر مي‌كردم امكاني پيش مي‌آيد براي به روز شدنش (چون در خانه امكان وصل شدن به اينترنت ندارم) و براي همين هم هيچ وقت توضيحي ننوشتم و چون اينجا را دوست دارم هرگز از آنجا نخواهم رفت؛ تا زنده باشم.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
همين 40 سال پيش، نه همين 30 سال پيش، نه همين 20 سال پيش، نه همين حالا هم دير نيست اگر بادها بگذارند. بادهايي كه قل قل سماورها را بردند، بادهايي كه جوانان را پير و پيران را به خاك راندند. بادهايي كه گرد خاك بر رسوم گذشته پاشيدند.

ايران ما پير است، اما چون درختي كهنسال مي‌ماند كه هر لحظه‌اش، بهار است و آغاز و رويشي تازه پيدا مي‌كند با بهارانش و كاش ما كه راويان زنده ديار خود هستيم، همتي كنيم و لحظه لحظه اين درخت كهنسال را زنده نگه داريم.
جامعه ما طي دو سه دهه گذشته چنان با سرعت روند تغييرات را پشت سر گذاشته كه حالا كمتر سماوري قل قل مي‌كند و پايي، براي پياده رفتن پيدا مي‌شود و پيرمرد و پيرزني نيست تا قصه بگويد و شعر بخواند و از آن مراسم كه بادها بردند، حرفي به ميان بياورد.

بهانه اين يادداشت يك خبر بود؛ خبري كه فقط خبر نبود كه همان ديروز بسوزد. خبر اين بود: «مردم نگاري كيلان، كتاب مي‌شود. مولف اين كتاب يك دبير بازنشسته است.»

بعد نگاه كردم به موهاي سپيد پيرمرد كه گفته بود: «هدفم از تدوين اين كتاب، معرفي منطقه ييلاقي كيلان در دامنه شمالي رشته كوه قره آغاج و سابقه تاريخي آن به عموم مردم و خصوصا ساكنان جوان كوچك‌ترين شهر استان تهران است.»

آن وقت ياد گنجينه‌اي افتادم كه وقتي پرويز باقري، اولين سپاهي دانش روستاي زادگاهم را پيدا كردم، به دست آوردم.

آقاي باقري كه سال 1343 (درست 11 سال پيش از آن كه من و هم‌نسلانم به دنيا بياييم) به آخرين روستاي كوهستاني رودبار شهرستان در ميانه البرز كوه رفته، با كمك اهالي، دبستاني ساخته است و اكنون اغلب آن دانش‌آموزان، پدربزرگ شده‌اند.

آقاي مدير با دوربين لوبيتل از آن زمان عكس‌هاي بيشماري به يادگار نگه داشته و چند دفترچه يادداشت كه آدم‌هاي زيادي در خط خط آن زندگي مي‌كنند و صداي كبك‌ها را از ته دره هم مي‌توان شنيد.

وقتي به عكس‌هايش نگاه مي‌كنم، مي‌بينم تنها يكي دو نفر از جمع اهالي روستا زنده مانده‌اند كه آنها هم يكي لال شده، يكي از پادرد مي‌نالد و ناي حرف زدن ندارد و آن ديگري را به سراي سالمندان برده‌اند تا...

بعد به ذهنم رسيد چقدر دبير و معلم و فرهنگي بازنشسته در ايران زندگي مي‌كنند كه اينها روزگاري در گوشه گوشه ايران كار كرده‌اند و اغلب هم با عشق و اگر همت كنند و داشته‌هايشان (عكس و خاطره و مردم‌نگاري) را به چاپ برسانند چه رسم‌ها و چه آدم‌ها كه از مرگ حتمي، نجات پيدا مي‌كنند.

بادها هم بادآورند و هم باران‌زا. بادها را اگر فقط باد بدانيم بنيادمان را بر باد داده‌ايم و اگر باران‌زايش بخوانيم، ملايم و آرام، پا برداشته‌ايم تا سماورها به قل قل درآيند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
من و نادر ابراهيمي و نويد آقايي - بهمن 1382/ عكس: مجيد آزاد

نادر ابراهيمي امروز با همه وداع مي‌كند يا بهتر بگويم همين حالا كه شما در حال خواندن اين يادداشت هستيد، من و دوستانم در حال وداع با نادر ابراهيمي هستيم و نگاهمان به سوي دست دختران و پسران جواني مي‌چرخد كه «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم»، «چهل‌نامه به همسرم»، «يك عاشقانه آرام» و ... در دست دارند و يكي به ديگري مي‌گويد چند نامه ابراهيمي به همسرش را در وبلاگش منتشر كرده، آن يكي به كنار دستي‌اش، روزنامه‌اي را نشان مي‌دهد كه تيترش اين است: «مرگ؛ آخرين عاشقانه آرام نادر ابراهيمي» و در اين ميان اما يك چيز جايش خالي است؛ صداي نادر ابراهيمي و يا يك صدا كه كلمات ابراهيمي را بلند و خوش‌آوا بر فراز صداي شلوغي‌ها پرواز دهد.
سال 1379 بود. شهرام غلامپور، نوازنده و آهنگساز قزويني كه تازه از پشت صحنه فيلمي درباره شيرمحمد اسپندار تنها دونلي‌نواز بلوچ برگشته بود، زنگ زد. سلامش خوش‌آهنگ بود. پرسيد: «هنوز با نادر ابراهيمي در ارتباط هستي؟»

گفتم: «نه مثل سال 76 و 77.»

گفت: «چه خوب مي‌شود، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم را با صداي ابراهيم فرخمنش و آهنگ او ضبط كنيم.»

ابراهيم فرخمنش، پدر تئاتر قزوين هنوز نرفته بود تا سال 81 در روزنامه انتخاب، يادداشتي درباره‌اش بنويسم. با شهرام غلامپور، دستگاه ضبط ريلي را از خانه‌اش برداشتيم و رفتيم به خانه زنده‌ياد فرخمنش؛ در محله هلال‌آباد قزوين. يك فصل از «بار ديگر شهري...» ابراهيمي را خواند. غلامپور روي اين يك فصل، موسيقي هم گذاشت و گفت: «حالا مي‌ماند موافقت نادر ابراهيمي و حمايتش از كار.»

نوار را برداشتيم و تابستان روزي در همان سال 1379 راهي خانه ابراهيمي شديم كه هنوز فراموشي سراغش نيامده بود و مي‌دانستيم نيازي به هماهنگي نيست و مي‌شود سه‌شنبه روزي در وقت ملاقات عمومي، پيشش رفت. ابراهيمي نوار را شنيد. صداي فرخمنش به جانش نشست، سبيل‌هايش را دست كشيد و گفت: «موافقم». موافق بود اما كمك مالي نمي‌توانست بكند.

برگشتيم؛ شهرام غلامپور به قزوين رفت و كمتر از دو سال بعد، خردادماه بود كه از قزوين زنگ زدند: «فرخمنش رفت.» و حسرت برايم ماند و بعد كه سراغ آن فصل صدايش گشتم، پيدا نشد. و حالا خردادماه است كه نادر ابراهيمي رفته است.

و حالا «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» به شكل كلمه مانده كه مي‌توانست صدا بشود و آوا و نوار و...

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
كتاب ها و اتوبوس‌ها
من يك شهروند عادي هستم كه صبح‌ها سوار اتوبوس مي شوم تا به ونك برسم. از آنجا هم سوار بر ميني‌بوس مي‌روم تا ميرداماد پياده شوم و از آن طرف خيابان، منتظر بمانم خودروهاي عشق ِ سرعت، اندكي آرام برانند و عرض خيابان را به روزنامه برسانم.
امروز صبح، پس از آويزان شدن اوليه به ميله‌هاي اتوبوس، با نشستن روي صندلي خالي مسافري كه در ايستگاه بيمارستان ميلاد پياده شد، خوشبخت شدم. وقتي نشستم، نگاهم به سبد كتاب شهر افتاد كه سركليشه رويش بي‌رنگ شده بود: «سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران.» ولي زير عنوان درشت «سبد كتاب شهر» هنوز خوانا بود و جمله پاييني‌اش«شهروند گرامي! لطفا كتاب‌ها را از اتوبوس خارج نفرماييد.»
ياد روزي افتادم كه براي اولين بار سبد كتاب شهر را در اتوبوس ديدم. خنديدم و گفتم «باز لابد مسوول جديد و طرح تازه.» مسافر كنار دستي‌ام خنديد و گفت«اين جماعت مگه مي‌ذارن كتاب بمونه توي اتوبوس؟»
روزهاي اول كتاب‌هاي توليدي انتشارات مدرسه و كتاب‌هاي پالتويي زندگينامه مفاخر بين سبدها و دست‌ها به جنبش درآمد. بعد اندكي كه گذشت، همزمان با ناپديد شدن اين كتاب‌ها، كتاب‌هاي ديگر هم نيامدند.
و حالا كه من يك شهروند عادي هستم به طور اتفاقي مي‌بينم از آن همه اتوبوس كه سبد كتاب داشتند، يكي سبد كتاب دارد و آن هم خالي. از خودم مي‌پرسم:
- يعني همه كتاب‌ها به وسيله مسافران محترم و شهروندان گرامي از اتوبوس خارج شدند؟
- يعني خوانده و تمام شدند؟
- يعني به وسيله سارقان فرهنگي كه تا پيش از اين ضبط صوت مي‌بردند، برده شدند؟
- يعني اين‌همه خواهان داشتند؟

بعد ياد زماني‌ افتادم كه محصل عادي بودم و آن وقت‌ها شروع كرده بودند در پارك‌ها، گل مي‌كاشتند و گل‌ها را دوست داشتيم. با محصلان ديگر، گل‌ها را مي‌برديم تا هر روز گل داشته‌باشيم؛ مدرسه و داخل اتاق و حياط و كوچه‌ و حتي پارك ناديده گرفته شده سر محله‌مان.
اما آقايان مسوول كه نام‌شان آن وقت‌ها براي‌مان مهم نبود، دستور دادند گل بكارند و گل بكارند و گل بكارند تا همه مدارس و خانه‌ها و كوچه‌ها و خيابان‌ها پر از گل شود و ديگر كسي رغبت نكند گل‌ها را از پارك‌ها و معابر ببرند و حالا همه جاي تهران و ايران پر از گل است و گل، چيزي است مثل نيمكت و درخت اقاقيا و سطل زباله و ... كه كسي توان بردن نيمكت ندارد براي بعدازظهرهاي شلوغ پارك خلوتِ حياط خانگي‌اش.

آن وقت ياد آقا يا آقايان مسوولي افتادم كه مبتكر طرح «سبد كتاب شهر» بودند. به خودم گفتم:
- يعني آن وقت‌ها كه گل مي‌كاشتند و ما مي برديم به همراه خود، گل نچيده و نچيدند اين‌ها؟
- آيا پر گلي ِ حياط خانه‌شان را نديدند؟
- گل را نديدند، ايران را ديدند كه گلستان شد؟
- آيا كتاب در اندازه گل نيست؟

بعد سياستمدار شدم: «نكند آقاي مسوول هم با تغييرات اصولي در تغييرات ادارات مختلف، تغيير كرده و آقايي كه جايش نشسته، از كساني بوده كه از آغاز مخالف كاشتن گل‌ها بودند؟»
و بعد نتيجه گرفتم: « شايد هم تغييراتي صورت نگرفته و آقاي مسوول هنوز پابرجاست» ولي به دلايل زير، كتاب از سبد افتاد و در شهر گم شد:
- شايد شهرداري مدت زماني اندك، كتاب‌هايي مانده در انبار را به اين وسيله خرج كرد؟
- شايد شهرداري در عوض قراردادي بي‌پاسخ ، از ناشراني دولتي، كتاب گرفت و كتاب‌ها تمام شد؟
- شايد با گسترش طرح «سبد كتاب شهر»، فرهنگ كتاب‌خواني گسترش يافت و اين موضوع خطرناك است؟
- شايد ...

مسوول گرامي! لطفا كتاب‌ها را به اتوبوس‌ها بازگردانيد.

به نقل از روزنامه جام‌جم. دوشنبه 26 فروردين 1387. صفحه آخر

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نامه به «محسن مخملباف»

همه چيز از سلام سينما شروع شد و بعد «حجت غياثوند» كه وقتي كنار من مي‌ايستاد تا كمرم هم نمي‌شد؛ آن‌وقت‌ها با «اسماعيل محمدبيگي» رفيق گرمابه و گلستان بودند.
اين دوتا پا شده و رفته بودند تجريش (در واقع آمده بودند) و شده بودند يكي از كساني كه جلوي دوربين مخملباف، تير در كردند و از ته دل‌شون گريه‌ كردند و عشق‌شان را برملا كردند و بعضي‌هاشان را در فيلم ديديم و بعضي‌هاشان را هم مثل همين حجت و اسماعيل نديديم.
بعد حجت كه مي‌دانست دوستش دارم آمد در پارك شهداي قزوين كه پاتوقم بود و پشت كنكوري‌ام را در آنجا گذرانده بودم. آمد و گفت قرار است در «نون و گلدون» بازي كند كه بعد بازيگر ديگري بازي كرد و حجت ماند كنار.
با اين حال حجت كه مي‌دانست من در خوابگاه سنايي (زير پل كريمخان) در تهران زندگي مي‌كنم، آمد و گفت اوضاع و احوال چطوره؟
- بد. خيلي بد. هرچي مي‌گردم كار پيدا نمي‌كنم.
- هنوز فيلمنامه مي‌نويسي؟
بعد آدرس «محسن مخملباف» را داد كه محسن فرجي چون ازش خوشش نمي‌آمد و آن وقت‌ها هم‌خوابگاهي من بود، بهش نگفتم و يك روز صبح كه دل توي دلم نبود رفتم به طرف دفتر فارابي؛ روبه‌روي آسمانخراش بانك صادرات در طالقاني و بهار.
بعد از نگهبان جلوي در فارابي پرسيدم آقاي مخلمباف امروز ميان؟
- شما؟
- مي‌خوام ببينم‌شون.
البته اين آخري را فكر كنم جور ديگري گفتم كه مثلا مخملباف مي‌دونه كه من امروز ميام. گفت:
- بمونين، تا نيم‌ساعت ديگه ميان.
نيم‌ساعت نشد.
نيم‌ساعت من هي مرور كردم «دستفروش» و «باسيكل‌ران» و «نوبت عاشقي» و «شب‌هاي زاينده‌رود» و «سلام سينما» و «هنرپيشه» و ...
و هي فكر كردم چرا دست‌هام مي‌لرزند.
و هي ديدم كه چشم‌هام دودو مي‌زنند.
و هي‌ فكر كردم او نخواهد آمد؛ مگر به اين سادگي‌هاست كه مخملباف را ببينم.
بعد فكر كردم عجب روزي است امروز.
بعد گفتم كه خب ديدمش، چي بگويم؟
و هي ...

و بعد آمد.
كاپشني سفيد بر تن داشت.
دويدم طرفش؛ از يك پاترول پياده شد؛ محرم زينال‌زاده هم بود همراهش.
بعد من گفتم: عليخاني هستم، مي‌تونم ببينم‌تون؟
بعد دستم را گرفت و از پله‌ها بالا رفتيم.
نمي‌دانم فارابي چه‌ شكلي است الان كه آن روز اصلا نفهميدم چند تا پله را بالا رفتم.
بعد وارد اتاقي شديم كه زينال زاده، صندلي اي برايم گذاشت.

رفته بودم كه بگويم در پشت صحنه كارهايش، كاري بكنم.
رفته بودم كه دوست داشتم رفته باشم.
رفته بودم كه چيزي بگويم.

بعد گفت: چي مي خوني؟
- زبان و ادبيات عرب.
- چقدر خوب.
- اما مي‌خوام فيلم كار كنم.
- عربي بخون. حيفه.
- مي‌خوام پيش شما باشم.

بعد به دروغ گفتم كه كار ندارم. مي‌خواهم كار كنم. وضعيت تحصيلي ام چون كار پيدا نمي‌كنم رو به ترك تحصيلي است.
بعد برداشت و ده هزار تومان داد به من.
بعد تلفن خودش را داد.
بعد تلفن آقاي علاقبند را داد در سيمافيلم.
بعد من ده هزارتومان را از زينال زاده گرفتم و آوردم و همان روز اسم نوشتم در پيش‌فروش فرهنگ معين كه يازده هزار و پانصد تومان بود.

بعد فقط خواب مخملباف را مدام ديدم.
چند بار پيش علاقبند رفتم اما فقط مي‌ديدمش؛ همين.

بعد خيلي سال مي‌گذرد حالا از آن روز؛ از سال 73.
و من چند بار تماس گرفتم با دفتر مخملباف‌ها.
اما نمي‌دانستم چه بگويم؛ ولي مي‌خواستم بگويم: آقاي مخملباف من نيامده بودم ده هزار تومان بگيرم.

بعد كسي تلفن‌هاي دفترشان را جواب نمي‌داد و دوست نداشتم اين راز را به منشي‌تلفني بگويم.
بعد مخملباف را دوست دارم.
بعد هرچه از او مي‌بينم و مي‌خوانم برايم عزيز است.
و همه جا از او تعريف كرده‌ام بدون اين‌كه بدانند چرا تعريفش را مي‌كنم.

وقتي هر كتابي از من منتشر مي‌شد مي‌خواستم به او برسانم كه نمي‌شد.
بعد فيلم «عزيز و نگار» را كه ساختم، خواستم نشانش بدهم كه نشد.
بعد حالا ...

چرا اين‌ها را نوشتم؟
چه مي‌دانم، شايد دوباره بتوانم ببينمش؛ يا لااقل شماره حسابي بدهد كه اين ده هزار تومان را بريزم به حسابش يا آن فرهنگ معين را هديه ببرم برايش.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
كتاب براي خواندن است
دوست منتقدي كه از اتفاق نوع نگاهش را مي‌پسندم و براي تلاش‌هايش در اين عرصه احترام قائل هستم مدتي است در مرور كتاب‌هايي كه در وبلاگش مي‌نويسد سراغ «نسل سوم داستان‌نويسي امروز ايران» مجموعه گفتگوهاي من رفته و گفتگو به گفتگو درباره‌اش نوشته است.

امروز ديدم نوشته: «نسل سوّم داستان‌نویسی امروز» را اگر با «روياي نوشتن» مقايسه كنيد؛ از طرح روي جلد و صفحه‌آرايي و عنوان‌بندي و تعداد صفحات و قيمت گرفته تا متن و نثر و سؤال و محتوا و ... نمره‌ي اوّلي خيلي كمتر از دوّمي است! ... چهار ستاره مانده تا صبح

برايش اندكي مي‌نويسم كه چرا اين مقايسه از پايه غلط است:
1: نسل سوم را جواني 21 ساله (طي سال‌هاي 1374 تا 1379) با عده اي نويسنده كه آن زمان دو يا سه كتاب داشته و متوسط سني‌ شان كمتر از 40 سال و معروفيت و سوادشان به اندازه يك نويسنده ايراني و جهان سومي!‌ است انجام داده و روياي نوشتن، گزيده يي از مصاحبه هاي مجله پاريس ريويو است كه مژده دقيقي ترجمه‌شان كرده.
2: نسل سوم، گزيده‌ گفتگوهاي يوسف عليخاني است در 21 سالگي تا 25 سالگي با نويسنده هاي به تعداد انگشتان دو دست: فرخنده آقايي، بيژن بيجاري، رضا جولايي، اميرحسن چهل تن، ابوتراب خسروي، فرشته ساري، محمدرضا صفدري، منصور كوشان، محمد محمدعلي و شهريار مندني پور و «روياي نوشتن» گزيده يي از مصاحبه هايي با گابريل گارسيا مارکز، وودي آلن، اسماعيل کاداره، وي اس نايپل، طاهر بن جلون، ژوزه ساراماگو، سيمون دوبوار، پل استر، آيزاک باشويس سينگر و نام هاي ديگر
3: اولي در ايران منتشر شده و دومي در ايران ترجمه.
4: اولي تاليف خودي است و ديگري كار يك ناخودي (غير ايراني و اجنبي)!
5: اصولا چه نيازي به مقايسه كردن اين دو كتاب؟
6: كدام ناشر حاضر شد 3200 صفحه گفتگوي يوسف عليخاني با نويسندگان نسل سوم را منتشر كند كه او مجبور نشود 271 صفحه از ميان آن ها انتخاب كند و به چاپ برساند (گيرم به وسيله نشر مركز كه معتبرترين است).
7: خوشحالم دست گذاشته‌ايد روي اين كتاب و بعد از 7 سال از زمان انتشار و ناياب شدنش، سراغش رفته‌اي.

پساتادانه‌نوشت: راستي يه خاطره برات بگم از سال‌هاي دور؟
وقتي مثل جواني‌هام جوان بودم و سال هم سال 1374 بود مي‌رفتم به جلسات داستان مجله دوران كه شاگردان استاد زنده‌ياد هوشنگ گلشيري، پايه‌هاي ثابتش بودند. وقتي داستان مي‌خواندم چنان مي‌پيچاندندم كه خيس عرق مي‌شدم و دستگيره در را مي‌ديدم كه فرار كنم؛ چون ايمان مي‌آوردم كه من ادبياتي نيستم و بهتر است برگردم به جايي كه همينگوي و فاكنر و ماركز و ... نباشند.
دليلش مي‌داني چه بود كه خيس عرق مي‌شدم؟
چون در نقد داستان من نوجوان 21 ساله شهرستاني كه تازه آمده تهران و نهايت علي‌اشرف درويشيان را خوانده بود، مي‌گفتند كه بهترين ديالوگ‌ها، ديالوگ‌هاي همينگوي است و بهترين خيالات، خيالات ماركز و بهترين شخصيت‌پردازي، شخصيت‌پردازي فاكنر و ... (نگاه نمي‌كردند كه چه كسي آن داستان را نوشته و با داشته‌هاي ذهني خود نقدم مي‌كردند.)

راستي همه اين‌ها را ننوشتم كه از «نسل سوم» دفاع كنم كه خودم هم سال‌هاست فراموشش كرده‌ام و اگر ديده‌باشي يادي هم ازش نمي‌كنم.
زياده عرضي نيست.
ارادتمند يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به روح‌تان عيدي بدهيد!
لطفا در روزهاي عيد كتاب نخوانيد
لطفا در روزهاي عيد به قبرستان نرويد
لطفا در روزهاي عيد كباب نخوريد
لطفا در روزهاي عيد به آثار باستاني سر نزنيد
لطفا در روزهاي عيد به شهرهاي خود نرويد
لطفا در ايام عيد كاري به كار ديگري نداشته باشيد

اگر كتاب خوانديد كتاب‌هايي بخوانيد كه زود خواب تان ببرد
اگر قبرستان رفتيد لطفا قدم بزنيد
اگر كباب خورديد حتما از نوع كباب ِ‌بناب بخوريد
اگر به آثار باستاني سر زديد يادگاري ننويسيد
اگر تهران زيباي نوروزي را رها كرديد و به شهرهاي هميشه خلوت تان رفتيد زود برگرديد
اگر كاري به كار من داريد "قدم‌بخير ..."‌ و "اژدهاكشان"‌ را بخوانيد

ولي از شوخي گذشته اگر مي‌توانيد در اين روزها تا مي توانيد سفر كنيد و در سفر هم كتاب همراه خود نبريد (جز كتاب‌هاي راهنماي گردشگري) و تنها دوربيني همراه‌تان باشد و دفترچه يادداشتي؛ اگر هم نبود زياد مهم نيست، ذهن تان را آزاد بگذاريد تا روح تان آرام بگيرد براي مبارزه با مشكلات سالي كه در راه است.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پدربزرگم را زنداني کرده‌اند
آقاي پژوهشگر رفته به روستاي زادگاه من و منزل پدربزرگم و کلي وقتش را گرفته و از او قصه ها و باورها و آداب و رسوم ضبط کرده و برده به رئيس مربوطه اش تحويل داده و حالا من خسته شده ام از بس دنبال آقا يا خانم پژوهشگر گشته ام که نمونه اي از قصه هايي که از پدربزرگم ضبط کرده و حالا او در بين ما نيست بگيرم. آرزويم اين است که با جيب خرجي ام کتابي درباره پدربزرگم چاپ و به جاي حلوا يا خرماي شب جمعه بين اقوام پخش کنم.
مي گردم و مي گردم؛ از اين مرکز مردم شناسي به آن مرکز مردم شناسي. يکي انگشت اشاره به طرف کسي مي گيرد که معاون مرکز است. مي گويم «اما من دنبال پژوهشگري هستم که رفته به روستاي زادگاهم.» مي گويد «همان است که آن وقت ها پژوهشگر بود و حالا معاون رئيس شده و احتمالا اگر مدتي ديگر بياييد ممکن است رئيس شده باشد.» مي گويم «ديگر پژوهش هم مي کند؟» مي گويد: نه ، اما نظارت مي کند بر طرح ها و افتخارش ، پژوهش هايي است که انجام داده.» مي گويم «بعد اين پژوهش ها را منتشر کرده؟» (توي دلم غنج مي افتد که اگر قصه ها و آداب و رسومي که از پدربزرگ ضبط کرده منتشر شده باشد، من ديگر نيازي ندارم از جيب مبارک خرج کنم و مي توانم به همراه کتابي که اسم پدربزرگ را دارد و نشان فرهنگ بومي من است ، خرما و حلوا خيرات کنم.)پيشش مي روم.
سرد جواب مي دهد. سلام مي کنم. آرام سر برمي گرداند، مي گويم : «فلاني ام ، نوه فلاني.» نگاه مي کند که «خب؟» مي گويم : «رفته بوديد روستاي زادگاه من.» مي رود به فکر.
مي گويم : «يادتان مي آيد کره و قيماق و پنير کوزه اي هم آورد برايتان و آن عسلي که من برايش برده بودم » (چند چوب کندوي زنبور عسلي که داشت ، خيلي وقت بود خالي شده بود).
مي بينم آب دهانش را قورت مي دهد. مي گويم : «حتي گفته بود چند نفري رفته بودين. تمام آن چند روزي را هم که مانديد پذيرايتان شد و نگذاشت تنها بمانيد و حق ميهمان را ادا کرد در حق تان.»
نگاه مي کند و نفسي پر مي کند و مي گويد: «چه خوب ! خوب هستند حالا؟»
مي گويم : «عمرشان را دادند به شما.»
مي گويد: عجب. سرزنده بودند که.
مي گويم : البته هواي کوهستان اين طور نگه شان داشته بود وگرنه متولد پيش از 1300بودند.
حرف نمي زند. سرش به پرونده هايي است که تمام ميز را پوشانده و ليواني جرم گرفته کنار پوشه هاست. فلاسک چاي اي هم ديده مي شود و قنداني که گويا تويش به جاي قند، پولکي اصفهاني پر کرده.
مي گذرد زمان.
مي گويد: «برگه اي که از نگهباني به شما داده اند، بدهيد امضا کنم.»مي فهمم که يعني «کار دارم» يعني «به سلامت» يعني «بسه ديگه» يعني «خسته شدم» و...
مي گويم : «مزاحم شده بودم ببينم اون قصه ها و مراسمي که از پدربزرگ ضبط کرديد، منتشر شده؟»
از سر بي حوصلگي جواب مي دهد: «نوارها پياده و صحافي هم شده.»
مي گويم : «يعني چاپ نشده؟»
مي گويد: «نه. قرار نبود چاپ بشود.»
مي گويم : «خب زحمتي نيست ، من نسخه اي از اين نوارهاي شما داشته باشم که...»
(با خجالت هم توضيح مي دهم که اگر خدا بخواهد، مي خواهم کتابي درباره او دربياورم)
پوزخندي مي زند و مي گويد: «شرمنده. معذوريت اداري است وگرنه تقديم مي کردم. ما اجازه نداريم اين مطالب را بيرون بدهيم. مشکل اداري ايجاد مي کنند. شما هم فاتحه اي برايشان بخوانيد. ببخشيدها. شرمنده. يک بار اين کار رو کردم. کلي بازخواستم کردند.او دارد توضيح مي دهد و من ديگر نمي شنوم گويي.»
معلوم نيست آن صحبت ها که نه قرار است چاپ شود ونه قرار است به کسي داده شود، براي چه جمع آوري شده؟ دارم به روستا و پدربزرگ فکر مي کنم آن زماني که آفتاب هم دارد مي رود پشت کوه ها و غريبه ها رسيده اند.
مي گويند: مردم شناس اند و پدربزرگ به مادربزرگ مي گويد سماور را آتش کند که حبيب خدا آمده و بعد تا کفش ها رديف چيده شود، سفره کره و قيماق و پنير و نان تازه تنوري چيده شده است.
- خوش آمديد!
- آمده ايم قصه و باورهايتان را ضبط کنيم.
- قدم رنجه کردين ! فعلا بخوريد تا خستگي تان دربرود.


منتشر شده در صفحه آخر روزنامه جام‌جم، روز پنجشنبه 18 بهمن 1386

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
گپي با راويان "فرهنگ مردم"
این روزها بارها آمده‌ام اینجا بنویسم و دعوت‌تان کنم برای ديدن و خواندن و همكاري با صفحه‌ای که قرار است به زودی دنبالش کنم؛ صفحه فرهنگ مردم.
این روزها چند بار آمده‌ام بنویسم اگر آداب و رسومی در زادگاه یا شهر یا منطقه خودتان دارید و می‌خواهید درباره اش بنویسید استقبال می کنیم از طرح تان و دست تان را می بوسیم برای نوشتنش.
این روزها آمده‌ام بنویسم اگر دوست داشتید درباره محققی در حوزه فرهنگ مردم (آن ها که هستند و آن ها که رفته اند) بنویسید بیایید با هم یک گپ و گفتی بزنیم که کار تکراری و موازی انجام ندهید و به احترام این آدم ها علمی بنویسید درباره شان.
این روزها آمده ام که بنویسم هیچ وقت ناراحت نیستم کاری برای اوس ولی‌محمد ِ نمدمال (پدربزرگم که سال قبل از بین ما رفت میان قصه‌ها) انجام نداده‌ام که از او بیش از 9 ساعت نوار ضبط کرده‌ام و قصه های زیادی از او دارم که به مرور دارم پیاده می‌کنم و درباره نمدمالی و چارواداری و ... حرف زده و من دارم‌شان.
این روزها بارها آمده‌ام بنویسم از مادرم و پدرم و تمام اقوام نزدیکم فراوان فراوان نوار ضبط کرده‌ام و صدایشان را دارم که قصه تعریف کرده اند و شعر خوانده‌اند و آداب و رسوم را گفته‌اند.
این روزها آمده‌ام بنویسم یک‌بار هم شده عکس بگیرید از پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه و دایی و نزدیکان و اقوام‌تان و همراهش قصه‌ای از او ضبط کنید تا در روزنامه منتشر بشود خوش‌شان بيايد و نزدیک تر بشوید به آن‌ها و احساس کنند دوست شان دارید.
این روزها آنقدر سرم شلوغ شده که شاید تا مدتی ویرایش داستان‌های مجموعه بعدی‌ام هم به تاخیر بیفتد.
این روزها مدام دارم شهر به شهر دنبال محققان فرهنگ عامه می‌گردم که همه‌شان گمنام مانده‌اند و کتاب‌های زیادی از آن‌ها منتشر شده یا ناشر ندارند و گوشه خانه‌شان با فرهنگ مردم این سرزمین رو به فراموشی است و رویش گرد و غباری خانه‌برانداز نشسته است.
این روزها آنقدر سرشارم از کار کردن که جای چند نفر دارم حرف می‌زنم و راه می‌روم و می‌نویسم و گفتگو می‌کنم و نوار پیاده می‌کنم و ... الان هم که می‌بینید آمده‌ام سراغ تان، برای این است که دو روز دیگر نگویید فلاني، رفقای اینجایی را فراموش کرده.
این روزها خیلی به سرم زده دعوت‌تان کنم که شما هم اگر مطلبی دارید درباره آداب و رسوم و باورها و قصه‌های عامیانه و فرهنگ‌مردم، بیایید کمی با هم گپ بزنیم.
ایمیل من اینجا هست. خوشحال می‌شوم صدای‌تان را بشنوم.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
من افتاده‌ام به بازي
خواننده دارد مي رود خودش را از پنجره آپارتمان 40 متري اش طبقه دهم پرتاب كند پايين، آن وقت نشسته ام به اين كه زبان بازي كنم، فرم بازي كنم، ژانگولربازي دربياورم كه بهترين متن ادبي بنويسم كه بشود يكي از ده تا پايه اساسي ادبيات جهان!

خواننده دارد مي رود خودش را بكشد آن وقت من به او مي گويم خودت را لطفا نكش تا شايد من بهترين را بنويسم!

خواننده دارد از نداشتن تكيه گاهي براي ماندن، خودش را خلاص مي كند آن وقت من به فكر خودم هستم و فكر مي كنم با خلق اثري ماندگار، خودم را ماندگار كنم!

خواننده ديگر به اينجايش رسيده و نمي تواند لحظه اي مكث كند آن وقت من مي گويم لطفا خونسردي ات را حفظ كن!

چرا بايد بماند؟
چه چيزي به او مي گويم در اين دَم ِ آخر كه نكشد خود را؟ از پنجره پرتاب نكند خود را؟

غلط تايپي را بعد مي شود گرفت.
زبان بازي را مي توان در ويرايش هم انجام داد.
فرم تازه خودش مي آيد با حرف تازه اي كه مي گويي.
بياييم كمك كنيم خواننده نميرد فعلا.
بياييد نگذاريم پرتاب كند خودش را از پنجره آپارتمان 40 متري طبقه دهم.

خواننده مي بيند آداب و رسوم و فرهنگ و آيين ها دارند از بين مي روند و دوست دارد از اين ها بشنود آن وقت من نشسته ام به نشخوار نداشته هاي ذهن عليل و بيان تكراري هاي هزار بار گفته.

خواننده دارد كشته مي شود آقايان.
شهريار مي خواهد خودش را بكشد با اين كار.
خواننده من ديگر شهرياري هم نمي داند كه تنها شهرزاد را بكشد و شهرزادان ديگر را.
شهريار به اينجايش رسيده و توان ماندن ندارد؛ هم خودش را مي كشد هم تو را.

قصه گويي به اتمام نرسيده آقايان!
زبان بازي پيشكش تان دوستان!

چطور است كه با شنيدن حرف (حرفي كه هزار بار هم گفته شده و هزار بار هم به آن فكر كرده ايم در خلوت و بعد رسيده ايم به خودكشي) تازه، دست از پرتاب خودمان برمي داريم از آن آپارتمان ِ نمي دانم چند متري طبقه معلوم نيست چندم.

قصه بگو آقا!
لطفا حرف بزن برايم خانم!
بس است خواهش مي كنم!
از لاكت بيرون بيا و تنهايم مگذار!
تنها شده ام؛ تنها!
مي فهمي تنهايي يعني چي؟
زبان ِ بازي ات را در "زبان بازي" نمي فهمم نويسنده!
فرم تازه ات زيباست اما بازي است تنها!
لطفا بيا اندكي با من باش!
نگذار به سرانجام برسم.
قصه هنوز تمام نشده، لطفا داستان گويي بكن، داستان نويسي پيشكش ات!

شهرزاد كجاست؟ تنها شده ام؛ تنها. لطفا بگوييد بيايد اينجا. اين شهريار درونم خسته شده از كشتن ديوها. بگوييد بيايد كه اين بار مي خواهد اين شهريار تنها خودش را بكشد در جا. لطفا كسي به من فكر كند كه تنها شده ام. راهي ندارم براي ماندن.

لطفا بگو برايم قصه بگويد؛ قصه.
خسته شده ام؛ خسته.

نيست؟
نبود؟
من ...
منتشر شده در سايت داستان هاي ايراني

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
اگر عاشق نيستيد ننويسيد!
اشتباه نكنيد منظورم اين نيست كه اگر عاشق ادبيات نيستيد لطفا ننويسيد. منظور من اين است كه اگر عاشق نيستيد، چيزي ننويسيد كه بعد بگوييد ادبيات است اين.
اگر عاشق نباشيم نمي توانيم چيزي بنويسيم كه به درد خواندن بخورد.
واقعا اگر كسي عاشق باشد چه خوب مي تواند بنويسد و چقدر كلمات مثل موم توي دستانش به رقص درمي آيند.

كدام ما مي توانيم منكر اين بشويم كه وقتي نوجوان بوديم و جرقه هاي از دوست داشتن (شما بخوانيد عشق) به وجودمان مي افتاد كاغذ پشت كاغذ سياه مي كرديم كه بگوييم دوستت دارم.

راستي اگر عشق نبود چطور يك كسي مي نوشت؟
اگر عشق نبود چطور يك نفر تمام زندگي اش را وقف يك روستا مي كرد كه از دلش به دنيايي برسد كه در جهان هم پيدايش نكرده؟
اگر عشق نبود چطور پيرمرد همسايه ما تمام زندگي اش را نوشته در دفتر دويست برگ هاي گالينگور و گذاشته توي صندوقچه اي كه فقط دخترش حالا بعد ازمرگش مي تواند خط ناخوانايش را ترجمه كند؟
عشق است كه به شما پا مي دهد براي راه رفتن.
دورتان مي كند از خود تا كلمه بدهد كه نزديك تان كند به خود.
اگر عشق نبود چطور اين همه آدم مي توانستند خودشان را بنويسند؟

اگر عشق نبود اصلا آدم مي توانست بنويسد؟
من فكر مي كنم بدون عشق، حتي يك كلمه هم زاده نمي شد، گيرم حالا من از يك روستا بنويسم و تو از دختر همسايه تان و آن يكي از پسر خيالاتش؟
حتي وقتي تو عاشق شهرت هستي در واقع انگيزه اي به بزرگي عشق همراهي ات مي كند كه نويسنده بشوي؟
غير از اين است؟
نه اصلا يك جور ديگري نگاه كنيم.
عشق كه نبايد هميشه آسماني باشد. يك نگاهي به وبلاگ هاي پرمخاطب بيندازيد! چيزي جز عشق، حتي در سطح زيرزميني و گناه آلوده اش، محرك زاده شدن اين همه كلمات شده است؟
منظور من از عشق به عنوان موتور حركت نوشتن، فقط محدود به نوشتن داستان نمي شود. منظور من عشق و كلمه است.
دقت كرده ايد وقتي عاشق پاييز هستيد حتي يك برگ كه مي افتد از آسمان كوتاه درختي، دل تان مي لرزد و كلمه شكل مي گيرد جاي آن برگ مرده؟
راستي هيچ وقت زندگي بزرگان ادبيات را خوانده ايد؟ ديده ايد كه دليل نوشته شدن رمان ها و داستان هاي ماندگار جهان به چه انگيزه هايي نوشته شده اند؟
چه محركي باعث مي شود تو ده سال بنويسي كه بعد آني كه بايد، نوشته ات را بخواند؟
آيا به صرف نوشتن،‌ نوشته اي؟

وقتي عاشق بشويد خالق مي شويد
باور كنيد شعار نمي دهم. عشق است كه باعث دربه دري مي شود اما همين عشق است كه شما را به وصال نزديك مي كند. شايد اگر وصال صورت پذيرد، كلمه ها پود شوند و تاري نماند تا وصلش كنيد به معشوق.
بيايم روراست باشيم. چند نفر از شما تجربه نوشتن از چيزي داشته ايد كه عشق در زاده شدنش نقش نداشته؟
عاشق مادرتان نيستيد؟
عاشق پدرتان نيستيد؟
عاشق زن تان نيستيد؟
عاشق شوهرتان نيستيد؟
عاشق بچه تان نيستيد؟
عاشق زادگاه تان نيستيد؟
عاشق كشورتان نيستيد؟
حتي گربه همسايه؟

عاشق نبوده ايد تا كلمه بيايد در آغوش تان بگيرد؟
چرا. من همين جا اعتراف مي كنم كه هر وقت پاييز مي رسد عاشق مي شوم.
بهار كه برسد خواب، ديوانه ام مي كند. تابستان را مي روم سفر. اما پاييز خواب و سفر از من دور مي شوند و تمام وقت مي نويسم. زمستان را هم مي خوانم. خيلي بد است اين. نمي خواهم نسخه بپيچم اما سعي مي كنم روراست باشم. اين شده كار اين سال هايم.
حالا هم كه دارم اين ها را مي نويسم عشق گفتگو با شما باعث شده اين كلمات بيايند اينجا.
اين كه بگويم دوست تان دارم.
شما چي؟
ادبيات را دوست داريد؟
ترديد نكنيد عشق كارها مي كند كه عقل در آن حيران مي ماند.

پس ترديد نكنيد، عاشق شويد تا نويسنده خوبي بشويد.

منتشر شده در داستان‌هاي ايراني

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
كارگاه داستان "كارنامه"
اين روزها محمد محمدعلي براي انتشار جلد سوم سه گانه هاي روز اول عشق "مشي و مشيانه" كه افسانه آفرينش ايراني – آريايي است بسيار خوشحال است. او كه در كلاس هاي آموزشي اش همواره دقايقي را به داستان هاي عاميانه و متون كهن اختصاص مي دهد از من قول گرفت درباره "عزيز و نگار" و داستان هايم (قدم بخير مادربزرگ من بود و اژدهاكشان) صحبت كنم تا هنرآموزان تشويق شوند با نگاهي ديگر به متون، آداب و رسوم و باورهاي كهن، نگاه كنند.
محمدعلي در ابتداي جلسه (يكشنبه 4 /9/86) پيش از معرفي من و طبق روال جلسات خود، نخست نكات مهم هفته را متذكر شد و گفت جوانان نبايد در شكسته نويسي و محاوره نويسي افراط كنند.
اشاره دوم به ذي شعور بودن و باشعور بودن اشياء در داستان بود. مي گفت دادن صفت هاي انساني به اشياء و حيوانات مثل درخت و گرگ و باران و ... بيشتر در ادبيات ما مثلا در كليله و دمنه اتفاق افتاده و حالا مي بايست در صورت به كار گيري و دادن صفت به اشياء و حيوانات به عنوان يك روش براي نويسنده شناخته شود يا نشود.
نكته سوم، بحث داشتن وب سايت "تادانه" و "قابيل" مرا پيش كشيد و گفت: چون يوسف عليخاني داستان نويس و مردم شناس و محقق است و بيش از آن كه در ايران معروف و مشهور باشد در خارج از كشور، اسم و آوازه اي دارد.من درباره قابليت هاي متن در كامپيوتر جلوي او نمي خواهم صحبت كنم اما گفتني است كامپيوتر علاوه بر وظايف معمول اش قادر است با حافظه قوي اش يك كتابخانه معتبر به وجود آورد و در ايجاد فضايي متافيزيكي بكوشد. وقتي نويسنده از كتاب و كتابت بيرون مي آيد و در كامپيوتر با سطح و لايه هاي گوناگون و ساختارهايي چندگانه روبه رو مي شود تبديل به نظامي قدرتمند و ضد تك صدايي مي شود.
ادامه مطلب

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ویژه نامه «غلامحسين ساعدي»

ویژه‌نامه
مروری بر زندگی غلامحسین‌ساعدی
داستانی منتشرنشده از غلامحسین‌ساعدی
ساعدیِ شاعر
ساعدیِ نمایش‌نامه‌نویس
ساعدیِ مردم‌شناس
داستانی از علی‌مؤذنی
به‌بهانه‌ی ساعدی
یادی از عباس‌جلالی‌سوسن‌آبادی
تبعید خودخواسته
دالتونیسمِ تحمیلیِ‌ادبی
به‌کوشش: یوسف‌علیخانی، محسن‌بنی‌فاطمه

تادانه نوشت: اول فكر كردم دو سال قبل بود بعد يادم افتاد 20 ماه از تعطيلي قابيل مي گذرد و آن وقت ياد سعيد موحدي افتادم و بعد ناخودآگاه به خاطر آوردم كه آبان 83 بود و تازه هفت ماه از انتشار قابيل مي گذشت. محسن بني فاطمه دوباره برگشته بود به دنياي اينترنت، بعد از مدت ها فراري بودنش از وبلاگ نويسي و اينجايي بودن و الحق كه اگر نبود قابيل هم نبود (اگرچه هميشه از اين كه گفته شود قابيل دست پخت او و من بوده، فراري است).
آن وقت قرار شد من مطالب را جمع كنم كه تهران هستم و او كارهاي فني اش را انجام دهد در آرامش كرمان.
بعد جمع كردم يكي يكي.

آرامگاه ساعدي در پرلاشز( پاريس)از پيدا كردن برادر غلامحسين ساعدي گرفته تا گرفتن يادداشت از دكتر جواد مجابي، محمدعلي سپانلو، زنده ياد سعيد موحدي، فريدون حيدري ملك ميان، علي موذني، افشين نادري و عليرضا سيف الديني و بعد كساني كه قرار بود حضور داشته باشند در اين ويژه نامه و نيامدند و حيف از مطالبي كه دوست داشتم برسند و نرسيدند.

اين ويژه نامه دوم آذر 83 منتشر شد و ترديد ندارم از كارهايي بوده كه هرگز فكر نكرده ام عبث رفته و يك ماه از عمر و پولم را هدر داده ام. ساعدي را هميشه دوست داشتم و دارم و دلم مي خواسته و مي خواهد درباره اش حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.

بگذريم از اين كه سال دوم قابيل را با ترس و لرز و واهمه هاي بي نام و نشان رفتيم جلو. محسن بود و دوستاني كه بودند و نبودند. ترسي پنهان بود كه باعث شده بود همه جا بگوييم قابيل، با مديريت تحريريه اي منتشر مي شود و لابد همه فكر مي كردند تحريريه يعني دو دست آدم ِ آدم، اما دلم براي تنهايي آن روزهاي خودم و بني فاطمه تنگ مي شود و خيلي وقت ها دلم پر مي كشد براي روزهاي رفته كه ديگر رفته اند اما خوشحالم كه خوش رفته اند؛ مثل اين روزها كه مي روند و نمي دانيم كه دارند مي گذرند.

Labels: , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عاشورا در روستاي ميلك

عاشورا در روستاي ميلك (رودبار و الموت)
عكس: تورج خامنه زاده - تصوير سال 85

تاسوعا عاشوراي پارسال نه، پيارسال بود. تورج خامنه زاده از قبل گفته بود كه ببرمش ميلك. "قدم بخير مادربزرگ من بود" را خوانده بود و مي خواست عكس هايي بگيرد از دنياي به خيال او وهم آلود اين روستا. چند بار قرار شد ببرمش كه هر بار نمي شد و دست آخر ، بهمن 84 راهي ميلك شديم.
غروب بود كه رسيديم. فضا وهم آلود بود. خورشيد داشت از اسپي گيله (گردنه سفيد) غرب ميلك مي افتاد توي دره هاي آن دورها كه مرز رودبار الموت و رودبار زيتون است.
عكس گرفت و عكس گرفت از ديوارها و درخت ها و آدم ها و گورها و گنبد امامزاده اسماعيل. شب هم رفتيم عزاداري پيش از تاسوعا.

ميلكي ها دو عَلم دارند كه قديم ، علم كوچك را صبح تاسوعا برمي داشتند و كرنا مي زدند رو به ورگيلي ها (روستاي پايين ميلك) كه يعني ما داريم مي آييم. بعد آن ها مي آمدند پيشواز و ميلك ها و ورگيلي ها مي رسيدند به هم و آنجا عزاداري مي كردند و بعدازظهر با هم برمي گشتند كه بعد علم ِ بزرگ ميلك را ببرند پيشواز علم كوچك و با هم بروند جلوي امامزاده كه السلام و السلام بخوانند. پنج صبح روز عاشورا هم باز مي رفتند امامزاده كه "زاره زاره" بخوانند و عزاداري كنند براي سيدالشهدا.

الغرض، تورج خامنه زاده شب تاسوعا از عزاداري عكس گرفت و همان شب به بزرگان ميلكي گفتيم كه صبح زودتر بيايند مسجد كه پيش از بردن عَلم به ورگيل، عكس هايي هم گرفته شود.
ميلكي ها هم آمدند. تورج هم عكس گرفت. بعد با هم ورگيل هم رفتيم. دو ساعت پياده روي است از ميلك تا ورگيل. بعد هم برگشتيم و از تادانه درخت ميلك عكس گرفتيم و باقي عزاداري.

گذشت تا هفته قبل كه عليرضا روشن زنگ زد كه ديده اي يوسف؟
- چي را؟
- جشن تصوير سال است در خانه هنرمندان و عكسي هم آنجاست با عنوان "عزاداري در روستاي ميلك"
- عكس ِ تورج خامنه زاده است؟
- بله.

بعد خودم رفتم و ديدم. كار جالبي كرده خامنه زاده. دوازده عكس از عكس هاي صبح تاسوعا در فرم هاي مختلف را با هم يك تصوير كرده؛ تصوير عزاداري اهالي ميلك.

بعد بهش زنگ زدم. جواب نداد.
بعد زنگ زدم خانه اش. نبود.
بعد زنگ زدم به اميرحسين ثنايي، هم اتاقي اش. گفت نيست.
گفتم كجاست؟ گفت كشمير بود. آمد و رفت پاريس.

بعد ايميل زدم به تورج.
بعد جواب تورج امروز صبح رسيد كه نوشته:
سلام يوسف جان
دمت گرم رفيق
عكس را ايميل كردم
20 روز هند بودم
و حالا با مهدي وثوق نيا و حمزه اي پاريس هستيم
مي بوسمت
تورج

لينك هاي مرتبط
سايت خانه هنرمندان ايران ... اينجا
تورج خامنه زاده در گروه عكاسان قزوين ... اينجا
نمايشگاه تصوير سال به روايت سايت عكاسي ... اينجا
آغاز پنجمین جشن تصویر سال-بي بي سي ... اينجا

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
چطور درباره يك "بز" بنويسيم
دوستي زنگ زده بود كه فلاني! تو كه اسمت را نويسنده گذاشتي و وبلاگ هم داري و مدام از سفرهايت مي نويسي و گهگاهي هم معرفي كتاب مي كني، دستت را حسابي رو كرده اي كه زياد اهل كتاب خواندن نيستي؟
پرسيدم: چطور به اين قطعيت رسيدي كه زياد كتاب نمي خوانم؟
گفت: نه كه نخواني، كتاب داستان زياد نمي خواني؟
باز پرسيدم: حالا چطور به اين قطعيت رسيدي؟
من و من كرد و جواب داد: آخه كتاب هاي داستان را كمتر معرفي مي كني.
ديگر نه من چيزي پرسيدم و نه او چيزي گفت.

بعد گذشت تا رفتم كرمان، وقتي كه از متكلم وحده بودن خلاص شدم و جمع شديم دور هم و سوال و جواب برقرار شد ميان مان، يكي گفت: چرا اينقدر تاكيد داريد كه همه مثل شما بروند سفر كه بعد بنويسند؟
گفتم: خب به گمان من آدم با نشستن در خانه و كتاب خواندن، نويسنده نمي شود.
جواني كه شهرتي هم دارد در اين شهر، با توپ پر جواب داد: نه هيچ هم اينطور نيست. من نه سفر مي رم و نه تحقيق مي كنم و اون قدر هم موضوع براي نوشتن دارم كه حد نداره.
اون روز چيزي نگفتم. خيلي حرف ها داشتم بگويم اما بعد گفتم: تو بدين نمط راه بر!

آن وقت مدتي قبل بود يكي ايميل زد و پرسيد فلاني تو براي اين كه داستاني درباره يك "بز" بنويسي، چكار مي كني؟
گفتم: هم مي روم بز را مي بينم. هم كتاب درباره اش مي خوانم هم مي روم ببينم بزشناسي هست كه قبل از من رفته و بزي را ديده و درباره اش نوشته باشد يا نه.

يك سالي مي گذرد از زماني كه دست به كار شدم و به خودم گفتم به هر بهانه اي راهي شهرهاي مختلف ايران بشوم. از اردبيل شروع كردم. دنبال آدمي رفته بودم به اين شهر كه بعد از سه روز پيدايش نكردم اما در عوض با چند كتاب درباره اين شهر برگشتم تهران.
بعد راهي كندوان ِ اسكوي تبريز شدم و ماه بعد به بيرجند رفتم و بعد به آمل و محمودآباد ِ مازندران و بناب ِ آذربايجان و مهاباد و ماكو و جلفا و سراب و آن وقت به لنگرود ِ گيلان و خورگام ِ رودبار زيتون و قم و بعد به ماهان و كرمان و بعد به رودبار و الموت ِ قزوين و بعد به شاهرود و بسطام و خرقان و ...

قرار نيست تمام زندگي ما بسته به كتاب هايي باشد كه منتشر شده اند.
قرار نيست تمام حرف هايي كه بيان مي كنيم نشان از چيزهايي باشد كه خوانده ايم.
قرار نيست به جرم اين كه از اين زندگي سياه، اندك زماني مي بُرّيم و كلمه و كتاب و حضور بزرگان و همه چيز را رها مي كنيم، مجرم شويم به نخواندن و ناداني.
زندگي ما در خيابان هم، تلاش براي دوري از ناداني است.
صبح ها بهترين زمان براي كتاب نخواندن است و اين كه سوار اتوبوس بشوي و فشار بياوري به جمعيت و سرپا بماني و از بالا نگاه كني به آدم هايي كه هر كدام شان نشان از يك زندگي هستند و يك جاي ايران با خلق و خوي متفاوت.
وقتي سر كار مي رويم، همكاران مان را مي بينيم كه هر كدام سلوك خود را دارند و هر كدام به شيوه اي راه مي برند كه مي تواني صبح تا بعدازظهر بنويسي شان در ذهنت و بعد شب پاكنويس شان كني.
بعدازظهرها هم بروي پارك شهرك تان بنشيني و نگاه بكني به پيرمردها و پيرزن هايي كه كتاب هاي ننوشته هستند و آماده اند كه يكي استارت بزند تا چانه شان بجنبد و تو وقت نكني تمام حرف هاشان را به لذت فرو ببري در ذهنت كه بعد شايد جايي بنويسي شان.

حالا سفر و كتاب خواني كه پيشكش تان!

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com