تادانه

از دیروز غمگینم
https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/6/6b/Milak-village-01.jpg
روستاي تاريخي ميلك
از دیروز غمگینم
غمگینم که "آموتخانه" به چه کار روستایی می‌آید که مشکل آب دارد
غمگینم که "آموتخانه" به چه کار روستایی می‌آید که مشکل جاده دارد
غمگینم که "آموتخانه" به چه کار روستایی می‌آید که جز تابستان، باقی سال، گورستان خانه‌های خالی است و همه راهی شهر شده‌اند
غمگینم که کاری از دستم برنمی‌آید.
پیگیر که شدم فهمیدم هزینه لوله‌کشی آب از نزدیک‌ترین رودخانه به روستای زادگاهم، از یک آدم برنمی‌آید و سال‌هاست نماینده‌ها و مسوولان منطقه قول همکاری داده‌اند و کاری نکرده‌اند.
پیگیر که شدم فهمیدم تا روستای قبل از میلک، آسفالت است و این 7 کیلومتر باقیمانده خاکی و سنگلاخ با گردنه‌ی تیز و خطرناک، باید آسفالت بشود تا آدم نهراسد از گردنه‌ی قلاکوه‌اش.
پیگیر که شدم فهمیدم زمستان پارسال فقط 5 خانواده در روستا مانده بودند و ...
پیگیر که شدم فهمیدم ...
کاش این‌ها را نمی‌فهمیدم و کاش کاری از دستم برمی‌آمد
کاش ...

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
مشدی احمد غلامی میلکی
دانشجو بودم که «مهدی یزدانی‌خرم» که ادبیات فارسی می‌خواند در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، پیشنهاد داد که «یوسف! دوست داری آقای غلامی را ببینی؟ ما جمعه‌ها با هم فوتبال بازی می‌کنیم.» گمان کنم سال 1376 بود که در یکی از روزهایش با هم از دانشگاه راه افتادیم به قصد خانه «احمد غلامی» و رسیدیم به عباس‌آباد و منزل غلامی و مهدی، زنگ زد و خانمی که مهدی گفت مادر آقای غلامی است، گفت نیست.

سرباز بودم که «فرخنده آقایی» نامه‌ای نوشت که « آقای غلامی سلام. آقای علیخانی در تهران سرباز است. ایشان را برای همکاری خدمت شما معرفی می کنم.» این نامه به سال 78 برمی‌گردد؛‌ زمانی که «احمد غلامی» مجله «شباب» را منتشر می‌کرد. نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت این نامه را برای احمد غلامی نبردم.

سال 81 تازه کارم را به عنوان مترجم عربی در روزنامه انتخاب شروع کرده‌بودم که سایت سخن به همت محمد سلیمانی‌نیا و با همراهی فرخنده آقایی، امیرحسن چهلتن،‌ شهریار مندنی‌پور و منیرو روانی‌پور کارش را آغاز کرد و بخش گفتگو را به من سپردند. این گفتگوها بعد از انتشار در ویژه‌نامه شمال و مرکز روزنامه همشهری منتشر می‌شدند. «حسن محمودی» از سایت پرینت می‌گرفت و می‌داد به آقای غلامی که حسن، استاد غلامی می‌خواندش؛ یک‌بار همین موضوع بهانه‌ای شد و به ساختمان آیتک در جردن رفتم و با آقای غلامی از نزدیک آشنا شدم.

بعد همان روز که پیش آقای غلامی رفته بودم، گویی سال‌هاست بشناسدم، پرسید: «یوسف!‌ از داستان چه خبر؟» و من نسخه پرینت گرفته و صحافی شده «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» را نشانش دادم. گفت «بده ما چاپش کنیم.» و کتاب را با اطمینان کامل به او سپردم؛ آن‌وقت‌ها مسوول انتخاب کتاب بخش ادبیات انتشارات افق، احمد غلامی بود.

خیلی دوست داشتم نظرات خودش را بدانم. هیچ وقت نگفت.
وقتی یک‌سالی صفحات ادبیات روزنامه جام‌جم را سرپرستی می‌کردم در سال 82 و 83، بارها نصیحتم کرد که «پسر‍! تند نرو! یک صفحه هم بتوانی به میل خودت ببندی، شاهکار کردی. تند نرو!» اما نشد آنی که غلامی در نظر داشت و بیکاری برایم آورد آن رفتار. وقتی هم بعد از هشت‌-نه ماه برگشتم به جام‌جم‌آنلاین و بعد نزدیک به سه‌سال و چند ماه در آنجا بودم تا رفتن دکتر شکرخواه و بعد نه‌ماهی سرپرستی صفحات فرهنگ‌مردم، خبری اگر از غلامی داشتم همان بود که دیگران داشتند؛ خبرهای روزنامه‌ای.

«اژدهاکشان» را هم به نشر افق دادم که منتشرش کنند اما «غلامی» با واسطه خبرم داد که کتابت رد شده است.
دیگر گذشت تا مدت‌ها بعد یادداشت‌ش را درباره اژدهاکشان خواندم.

عجب مقدمه مفصلی شد این کوتاه‌نوشت مثلا؛ القصه، همه این‌ها گذشت و گذشت و گذشت تا همین ده – یازده روز پیش: یعنی درست روز چهارشنبه 3 تیرماه 88. آقای غلامی زنگ زد.
- سلام یوسف.
- سلام آقای غلامی.
- برای رفتن به «میلک» از کدام مسیر باید رفت؟
اول فکر کردم دارد مسخره‌ام می‌کند و بعد که دیدم جدی است، نشان را آشکار کردم.

و سه ساعت بعد زنگ زد که چای هم خورده در خانه مش صمد علیخانی و دارد به زیارت امامزاده اسماعیل می‌رود و بعد هم ...
خواهش کردم بماند. گفت نمی‌تواند. خواهش کردم: «پس چند تایی عکس از درخت تادانه و نمای عمومی روستا بگیرید که مطمئن شوم رفته‌اید.»

و امروز: جمعه 12 تیرماه 88 همان مسیری را رفتم که سیزده سال قبل با مهدی یزدانی‌خرم رفته‌بودم. عکس‌ها را از احمد غلامی گرفتم که دیگر حالا برای من استاد غلامی نیست، بلکه مشدی احمد غلامی است که می‌توانم بی‌هراسی دور، چشمانش را ببوسم و گوش بسپارم به حرف‌هایش که: «یوسف! میلک را رها نکن! رها نکن میلک را!»






Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
"ميلك"ي‌ها هم عزادارند

برف است و راه بسته؛ نتوانستم بروم ميلك اما رفتم توي كامپيوترم؛ عكس‌ها و تصاوير و فيلم‌هاي زيادي از تاسوعا و عاشوراي دو سال قبل در ميلك دارم.
عكس‌هاي درخت "تادانه" عزادار در همان روز عزاداري مردم ميلك و روستاي هم‌جوار "ورگيل"‌گرفته شده.


بخشي از صداي مشدي اسد ميلكي ... اينجا (MP3)
بخشي از صداي باقر ورگيلي ... اينجا (MP3)

داستان "كَرنا" از مجموعه "قدم‌بخير مادربزرگ من بود" ... اينجا
اين داستان را روز يكشنبه 30 دي ماه با صداي "بهروز رضوي" از راديو فرهنگ بشنويد

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com

كبك

قفس پر از كبك ِ تادانه ... اينجا

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عاشورا در روستاي ميلك

عاشورا در روستاي ميلك (رودبار و الموت)
عكس: تورج خامنه زاده - تصوير سال 85

تاسوعا عاشوراي پارسال نه، پيارسال بود. تورج خامنه زاده از قبل گفته بود كه ببرمش ميلك. "قدم بخير مادربزرگ من بود" را خوانده بود و مي خواست عكس هايي بگيرد از دنياي به خيال او وهم آلود اين روستا. چند بار قرار شد ببرمش كه هر بار نمي شد و دست آخر ، بهمن 84 راهي ميلك شديم.
غروب بود كه رسيديم. فضا وهم آلود بود. خورشيد داشت از اسپي گيله (گردنه سفيد) غرب ميلك مي افتاد توي دره هاي آن دورها كه مرز رودبار الموت و رودبار زيتون است.
عكس گرفت و عكس گرفت از ديوارها و درخت ها و آدم ها و گورها و گنبد امامزاده اسماعيل. شب هم رفتيم عزاداري پيش از تاسوعا.

ميلكي ها دو عَلم دارند كه قديم ، علم كوچك را صبح تاسوعا برمي داشتند و كرنا مي زدند رو به ورگيلي ها (روستاي پايين ميلك) كه يعني ما داريم مي آييم. بعد آن ها مي آمدند پيشواز و ميلك ها و ورگيلي ها مي رسيدند به هم و آنجا عزاداري مي كردند و بعدازظهر با هم برمي گشتند كه بعد علم ِ بزرگ ميلك را ببرند پيشواز علم كوچك و با هم بروند جلوي امامزاده كه السلام و السلام بخوانند. پنج صبح روز عاشورا هم باز مي رفتند امامزاده كه "زاره زاره" بخوانند و عزاداري كنند براي سيدالشهدا.

الغرض، تورج خامنه زاده شب تاسوعا از عزاداري عكس گرفت و همان شب به بزرگان ميلكي گفتيم كه صبح زودتر بيايند مسجد كه پيش از بردن عَلم به ورگيل، عكس هايي هم گرفته شود.
ميلكي ها هم آمدند. تورج هم عكس گرفت. بعد با هم ورگيل هم رفتيم. دو ساعت پياده روي است از ميلك تا ورگيل. بعد هم برگشتيم و از تادانه درخت ميلك عكس گرفتيم و باقي عزاداري.

گذشت تا هفته قبل كه عليرضا روشن زنگ زد كه ديده اي يوسف؟
- چي را؟
- جشن تصوير سال است در خانه هنرمندان و عكسي هم آنجاست با عنوان "عزاداري در روستاي ميلك"
- عكس ِ تورج خامنه زاده است؟
- بله.

بعد خودم رفتم و ديدم. كار جالبي كرده خامنه زاده. دوازده عكس از عكس هاي صبح تاسوعا در فرم هاي مختلف را با هم يك تصوير كرده؛ تصوير عزاداري اهالي ميلك.

بعد بهش زنگ زدم. جواب نداد.
بعد زنگ زدم خانه اش. نبود.
بعد زنگ زدم به اميرحسين ثنايي، هم اتاقي اش. گفت نيست.
گفتم كجاست؟ گفت كشمير بود. آمد و رفت پاريس.

بعد ايميل زدم به تورج.
بعد جواب تورج امروز صبح رسيد كه نوشته:
سلام يوسف جان
دمت گرم رفيق
عكس را ايميل كردم
20 روز هند بودم
و حالا با مهدي وثوق نيا و حمزه اي پاريس هستيم
مي بوسمت
تورج

لينك هاي مرتبط
سايت خانه هنرمندان ايران ... اينجا
تورج خامنه زاده در گروه عكاسان قزوين ... اينجا
نمايشگاه تصوير سال به روايت سايت عكاسي ... اينجا
آغاز پنجمین جشن تصویر سال-بي بي سي ... اينجا

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
روستاي تاريخي ميلك
https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/6/6b/Milak-village-01.jpg 
ميلك در ويكيپديا ... اينجا

عروس بید، مجموعه داستان ... اینجا
اژدهاکشان، مجموعه داستان ... اينجا
قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، مجموعه داستان ... اینجا
***
يوسف عليخاني

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
كودكانه‌هاي يوسف عليخاني تا 8 سالگي
با داود، پسرعمویم همسن وسال بودم. برای همین تا وقتی که سال 61 و بعد از از این که خرمن پدرم را آتش زدند و بهترین بهانه بیست سال تردیدش برای مهاجرت به شهر را به دست آورد و قهر کرد و آمد شهر ،‌ من و داود، زندگی می کردیم. حالا که نگاه می کنم می بینم زندگی من تا ه8 سالگی بوده و اگر از بودن کنار خانواده چیزهایی یادم مانده، همه اش برای این هست که سال های بعد خیلی سعی کردم دنبال این بگردم که چرا من این همه درباره میلک خواب می بینم و دارم با نوشتن مدام از روستایی که نیست،‌ روستایی که یک کودک هشت ساله توی ذهنش مانده، خواب های هرشبه ام را بازنویسی می کنم تا دیگر خواب نبینم. اما این را هم نمی دانم که آیا با نوشتن این ها، همه چیز تمام می شود؟ اگر من خواب نبینم راحت خواهم شد؟ نمی دانم. بیرون از خواب ها،‌ چیزهایی از کودکی هایم،‌به خاطرم می آیند گاهی. مثل این ها:

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com

اثرى از همهمه كودكانه در كوچه هاى روستا نيست.تنها مدرسه آبادى را كسی خريده تا آنجا را براى سكونت خويش آماده كند، مقبره امامزاده اسماعيل نيز هم. چشمه هاى پاييزى غليان آب را به دره ها رسانده اند، صدايى آرام در دل البرز نشسته است تا همه را بهره اى دهد. از اين بهره، سهمى هم به قبرستان تاريخى زرتشتيان رسيده است. اثرى تاريخى كه سابقه ديرينش به زمانى پيش از ورود اسلام به ايران برمى گردد. تپش زندگى در ديار تاريخى ميلك روز به روز كم آهنگ تر از پيش مى شود. تنها نهاد ادارى در اين روستا شوراى روستاست كه مسئول آن مدعى فرستادن ۲۰ نامه مختلف به سازمان هايى چون بخشدارى، جنگلبانى و ديگر سازمان هاى دولتى است.مضمون همه نامه ها نيز يكى بوده: به دادمان برسيد
ادامه مطلب

همين مطلب در بانك اطلاعات نشريات كشور... اينجا
اين مطلب در آرشيو تادانه... اينجا
وبلاگ داود پنهاني.... اينجا

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
شصت و دو ساله، داراي سواد ِ خواندن و نوشتن، كشاورز، روستاي ميلك رودبار و شهرستان ِ قزوين

دو تا برادر بودن، برادرا... برادر نه، رفيق بودن. بُلن شدن آمدن بينه راه. اين يه دانه رفيق كافر بود، يه دانه مسلمان. كافره گفت: برادر بيا، نون تو ره بخوريم
نون اين يكين رفيقه ره خوردن تا آمدن سر ِ دو راهي، كافره گفت: نون منه كه خورديم، حالا اين راه بهشته، اين راه دوزخ
الكي بهش اشتباهي گفت. راه بهشت ره به اون برادره گفت. مسلمانه گفت: من كه نون ندارم
گفت: نون نداري، به من مربوط نيست. من ديگه تو ره نون نمي دم
مسلمان رفت تا يه اُسكُُُولي (غاري) گير كرد و ديد نون و آبي هم ندارد. چكار كند؟ تا به آبادي برسد، رسيد به يه اُسكول. اونجا خدايا چكار كند. رفت يه سوراخي اي خودشه قايم كرد تا ... حالا خوابش نمي بره. هم از گشنگي، هم از ترس. تا نيمه شب شد. ديد همه وحشيات جمع شدن اينجا. هر كدام به زباني صحبت مي كنن. يكي مي گه: من رفتم
گرگه گفت: رفتم يك محلي اما خيلي گله زياده، يك دانه سگ سياه اون گله دار داره، اگه يك نفر باشه و اون سگ سياه ره بكشه، در فلانه جا، دختر شاه مريض است، اگه اين سگه بكشه، مغز سر اين سگه ببره براي دختر پادشاه، مداوا كند، اون پادشاه به اين يه جايزه اي مي دهد
ديد موشه گفت: من يك
با همديگر صحبت مي كردن. موشه ره گفتن: تو چكار مي كني؟
گفت: من روزا كارم اينه كه پول خودم ره مي برم آفتاب مي دم. شبا مي برم قايم مي كنم تا نبادا پولاي من بپوسه
اين هم گوش كرد. يك نفر هم گفت كه
ديد شغاله صحبت مي كنه. شغاله ره پرسيدن بين خودشان كه تو چكار مي كني؟
شغاله گفت: من هر موقع مي خوام برم توي اين ده، مرغا ره بگيرم، يه گنجي توي يه خرابه اي هست، اون به جاي سگ، سر صدا مي كند، من نمي تانم مرغا ره بگيرم. اگه كسي باشه گنج اون خرابه ره درآورد، من راحت مي شم
اينا ره اين گوش كرد و صبح بلن شد. آفتاب كه زد اينا متفرق شدن. حالا همون جا حرفا ره گوش كرده. بعد ديد موشه خوب پولا ره مياره آفتاب مي ده. پولا ره همه ره كه آورد موشه، آفتاب داد. اين رفت و يه سنگ انداخت و موشه رفت لانه اش. اين پولا، همه ره، جمع كرد و ريخت كيسه اش
آمد مثلا فلانه جا. اينجا ديد يه چوپاني اينجاست. گفت: فلاني اين سگت ره نمي فروشي؟
گفت: سگ من خيلي گران قيمته. مگه تو مي تاني بخري؟
گفت: هرچي تو بگي، من اين سگ ره مي خرم. لازم دارم
خلاصه، اين هم طمع كرد و گفت هرچي تو بگي. گفت مثلا صد تومن
اين هم پول زياد داشت ديگه، پول سگه ره داد و سگه ره خريد و برد يه گوشه اي. سر سگه ره بريد و مغز ِ سر ِ سگه ره آورد ريخت توي يه دانه ظرف. اينه نيگر داشت. آمد رسيد به اين خرابه. اول صاحب خرابه را معلوم كرد كه كيه. گفت: اينجا ره به من بفروش
گفت چند و چون. گفت: مثلا صد تومن
صد تومن خريد اونجا ره كه من مي خوام اينجا يه ساختماني درست كنم
يه چن نفري آورد و اونجا مشغول شد و خلاصه اون گنجه ره هم برداشت
گنجه ره برداشت. دوا ره هم كه برداشته. كم كم پيچيد اين شهر و اون شهر كه برم ببينم دختر شاه كجاست. مريض است. حالا شاه هم يك قيد شرطي داشت كه هر كي دخترش ره مداوا نكنه، چند ساله مريضه، رواني يه، همه دكترا ره سر بريدن. همه رفتن مداوا نكردن، سرشان ره بريده. اين رسيد گفت من مداوا مي كنم.
همه گفتن: سر ِ همه دكترا ره بريده، سر تو ره هم مي بُرّه
گفت: يا شانس! اگه من مداوا كردم كه كردم، نكردم خب، سر منه ببُرّين
آمد به شاه رسيد، شاه يه خطي گذاشت بين هم. يه خطي گذاشت كه اگه مداوا نكني، سرت به هدره. گفت: شما هم يه خطي بزار، امضاء كن كه اگه من دختره ره مداوا كردم، بايد دختر ره بدي به من. هفت شبانه روز هم بايد براي من عروسي بگيري
گفت: باشد
آمد، گفت به شرطي كه دختره ره توي يه اتاقي بزارين كه من و دختره با هم تنها باشيم. هيچكي نباشه
اين دوا ره آورد و بدن دختره ره ماساژ داد و سر و كلّه تا پا، مداوا كرد. دو روز، سو روز ديگه دختره خوب شد
به شاه خبر دادن كه دخترت بهبودي حاصل كرد. كم كم دختره خوب شد. هفت شبانه روز براش عروسي نيگر داشت و گفت: تو اصلا قابلي كه جاي من شاه باشي
اما رفيقه. رفيقه يه روز كم كم پرسان پرسان آمد پهلوش. آمد كه من يه دانه رفيق داشتم. نون بيچاره ره بريدم. آمد پرسيد پرسيد شهر به شهر، رفيقش ره ديد. بهش گفت: رفيق تو از كجا پول آوردي به اينجا رسيدي؟
گفت: رفيق همون راه دوزخي كه به من نشان دادي، من از همون راه دوزخ، صاحب زندگي شدم
گفت: آخه چطور؟
گفت: رفتم يه اُسكُول. اونجا وحشيات زياد بود. اونجا شب، يه مَغاره اي داشت، اونجا قايم شدم. وحشيات همه آمدن، سرگذشت گفتن. من ضبط كردم. كم كم كاراش ره انجام دادم، به اينجا رسيدم. موشه گفت: پولدارم، پولاي او ره گرفتم. شغاله گفت فلان چيز. گرگه گفت اون طور. من به اين طريق پولدار شدم. تو هم اگه مي خواي پولدار بشي، برو در فلانه جا، فلانه اُسكُول، سرگذشت اونا ره ضبط كن، تو هم صاحب ثروت مي شي
اين آمد و رفت اونجا قايم شد. اينا جمع شدن. گرگه گفت: من به مرادم رسيدم. خدا پدر اون نفره بيامرزه. ولي بين ما يه آدميزادي هست
گفتند: چطور؟
گفت: اون سگه ره سر بريدن، من رفتم گوسفندا ره خوردم به مراد خودم رسيدم
اون شغاله هم گفت: من هم رفتم گنجه ره ورداشتن، ديگه هيچ خبري نيست ازش. من هم مي رم هر روز مرغا ره مي گيرم ميارم
موشه گفت: منه كه بدبخت كرد. همه پولا ره برد
اينا گفتن پس پيش ما يه آدميزادي هست. بگرديم
گفتن: آخه چطور هست؟
گفتن: هرچي ما گفتيم عمل شده، پيش ما يه آدميزادي هست
رفتن خلاصه گشتن اين سوراخ سمبه و يه آدميزاد پيدا كردن. اينه انداختن پايين و تيكه تيكه اش كردن و همه اش ره خوردن
همه به مرادشان رسيدن، ايشاء الله شما هم به مراد مطلبت برسي
***

به نقل از اينجا

***
تقديرزن / ولي‌محمد عليخاني ... اينجا
دو رفيق / حسينعلي عليخاني ... اينجا
هفت خواهران و ديو / خانم‌جاني مهاجري ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پنجاه و شش ساله، روستاي ميلك (رودبار و شهرستان از توابع قزوين)، خانه دار، بيسواد
عكس: تورج خامنه زاده

يه مادر بوده، هفت تا دختر داشته. مادره كه مي ميره، يه ديوه مي ره اول يه دانه خواهره را كول مي گيره و مي بره. اونه مي بره يه خانه، اونه شقه مي كنه، آويزان مي كنه. بعد دوباره مي ره يه خواخور ديگه اش ره مي آوره و مي گه: بيا بريم پيش خواهرت
اونم شقه مي كنه، آويزان مي كنه. شب مي شه، مي ره يه خواهر ديگه ره هم مي آورده. بعد همه خواخوران ره يه دانه يه دانه مياره. همه ره مي بره، مي مانه خواخور كوچيكه
خواخور كوچيكه ره مي بره اما نمي كشه. مي گه: اين دو تا تشي را بايد بريسي. اين دو تا كوزه را هم بايد با چشمي اشك، پر كني اينجا بزاري
هيچي، خواخوره مي گه چي كنم چي نكنم. اين كار براي من خيلي سخته. من چه جوري چشمي اشكي همراه اينه پر بكنم
مي گه: خا، اين دو تا تشي را هم براي تو مي ريسم
چاره اي نداشته ديگه. مي گه (ديوه): خا اين كوزه ره هم بايد پر كني
مي گه خب. پر مي كنم
ديوه نهاره مي خوره و مي ره مي خوسه. ديوه مي خوسه و اين مي گه چي بكنم؟
يه كم آب نمك درست مي كنه و كوزه ره با اون پر مي كنه. هيچي، اون دو تا تشي ره هم مي ريسه
خلاصه، ديوه مي خوسه و اين مي ره از جيفش، كليدا ره ورمي داره. مي بينه اين خواخورش اينجا اويزانه. اون يكي دره واز كنه، وينه اون خواخورش اونجا اويزانه. اي خاكي سر! همه ره آورده، از بين برده. مي گه: چي بكنم؟
كليد ره از جيف ديو درمياره و مي ره همه درا ره واز مي كنه و خودش هم فرار مي كنه. ديوه هم كه خوابه و هفت شو و هفت روز خواب هست
هيچي، فرار مي كنه و ديوه مياد. اين ور، اون ور مي زنه مي بينه دختره نيست
دختره حالا رسيده به يه نجاري. مي گه: يه گهواره اي براي من درست كن. من توش بخوابم و به راهي بشه براي اين كه ديوه منه پيدا نكنه
نجاره براي اين يه گهواره درست مي كنه. مي ره درسراي پادشاه. مي ره درسراي پادشاه. اونجاها مي مانه تا ديوه كم كم اين هفت شو و هفت روزش تمان مي شه و از خواب پا مي شه
ديوه پا مي شه و مي بينه اه! دختره كه ني. كليدا ره ورداشته و درا ره واز كرده و خودش هم فرار كرده. هي اين راه، هي اون راه، ديوه مي بينه چاره اي نداره. مي زنه سر به درويشي
لباس درويشي تن كنه و مي ره در سراي پادشاه. در مي زنه. مي گه: همچين آدمي اينجا نيامده؟
مي گن: نه
دختره اونقدر خوشكل و خوش تيپ بوده. دختر سالمي بوده، زن پادشاه به پسرش مي گه اين دختره ره براي تو بگيريم
مي گه: نه، اين دختر به درد من نخوره
زن پادشاه به دختره مي گه غذا ره از روي پله بيار
تصور كن مثلا خانه ما باشه. يه پله مي رفته بالا، يه پله مي آمده پايين. مي گه: بيا شامتو بگير
هيچي، كم كم پسر پادشاه، اينه مي بينه. مي بينه نه خوب دختري هست. قشنگ، خوب، خوشكل. هيچي، پسر پادشاه با اين دختر ازدواج مي كنه و ديوه هم شهر به شهر، دنيا به دينا، مي چرخه دختره ره پيدا بكنه
دختره ره پيدا مي كنه اما پسر پادشاه – نمي دانم چه جوري – اما شمشير مي زنه و ديوه ره مي كشه. ديوه هم ديگه نمي تونه دختره ره ببره. دختره راحت مي شه و با پسر پادشاه عروسي مي كنه
***
به نقل از اينجا

***
تقديرزن / ولي‌محمد عليخاني ... اينجا
دو رفيق / حسينعلي عليخاني ... اينجا
هفت خواهران و ديو / خانم‌جاني مهاجري ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
اولين عكس من - بهار 1361همين ديروز بود انگار كه من و تهمينه، خواهرم مانده بوديم تا دوماه آخر كلاس دوم من و سال تحصيلي 60 ، 61 تمام بشود و ما هم بياييم قزوين. آمده بودم قزوين يك بار، پدرم بهار همان سال من را آورده بود قزوين تا خانه عمو بمانم و عكس بگيرم براي پرونده ام و چه خوب كاري كرد آن عكس را گرفت وگرنه مي ماند تا چند سال بعد و حالا من باز غمگين مي شدم كه چرا اولين عكس عمر من اينقدر دير گرفته شده است. بابا از دو سال قبل از ميلك كنده بود و آمده بود قزوين و رفته بود كارخانه تبد كه آن وقت ها مي گفتن تبد گدا، مامان هم چند ماه بعد از بابا آمده بود. فيروز را هم تازه از حوزه علميه بيرون كرده بودن و داشت توي بازار كار مي كرد
آقاي مسعود شعباني، معلم كلاس اول و يوسف سبكرو، معلم كلاس دومم را همين دو سال قبل پيدا كردم. يكي حالا توي خيابان غياث آباد قزوين ساكن است و بچه هايش بزرگ هستند. سبكرو هم ساكن تاكستان است. وقتي رفتم خانه اش فهميدم كه از همان الموت زن مي گيرد در زمان خدمتش
ولي خيلي دنبال خانم معين، معلم كلاس سوم، خانم توراني، معلم كلاس چهارم و آقاي غياثي گشتم كه پيداي شان نكردم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم عجيب است آن قدر كه دلم براي معلم هاي دوران ابتدايي ام تنگ مي شود براي معلم هاي راهنمايي و دبيرستان نه. همين طور آن قدر كه براي آقاي شعباني و سبكرو دلتنگ مي شوم براي خانم معين و توراني و آقاي غياثي نه
هيچ وقت يادم نمي رود وقتي مادرم من را برد دبستان دهخدا و بعد از معرفي رفتم سركلاس ( چند روز ديرتر رفته بوديم ) وقتي رفتم توي كلاس، خانم معين پرسيد با عليخاني معروف نسبتي داري؟ گفتم نه. بعدها اين عليخاني معروف هميشه مثل سايه دنبالم بوده. منظورم شيخ قدرت عليخاني نماينده بويين زهراست. هيچ وقت خدا هم او را نديده ام اما هميشه اين اسم روي سرم سنگيني كرده و بارها وسوسه شده ام اين فاميلي را عوض كنم اما حيف كه تمام زندگي من به گذشته ام متصل است و اين وابسته بودن به طايفه عليخاني هاي ميلك و ... مبصر كلاس سوم ما اسماعيل شد. اسماعيل همسايه عمه مهينم بود كه آن موقع چون ما تلويزيون نداشتيم من مي رفتم خانه شان و مي ديدم، هم تلويزيون را و هم اسماعيل را.خيلي زود لهجه تاتي را سعي كردم فراموش كنم و شهري بشوم و از اين كه بهم مي گفتن الموتي افتاد توي قوطي، ناراحت نشوم و دعوا راه نيندازم و وووو
ناگهان+ زود+ دور+ دير+ دلتنگي+ ... اين ها كافي هستند براي بيان اين لحظه ها؟ من كه فكر نمي كنم

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com

روزنامه خاطرات عين‌السلطنه کتاب مهم و جالبي است. ده جلد با مشخصات زير: قهرمان ميرزا عين‌السلطنه، روزنامه خاطرات عين‌السلطنه، به‌کوشش مسعود سالور و ايرج افشار، تهران: انتشارات اساطير، ده جلد، 1374-1380.

قهرمان ميرزا عين‌السلطنه دوّمين فرزند ذکور عبدالصمد ميرزا عزالدوله (فرزند محمد شاه قاجار و برادر ناصرالدين‌شاه) و نياي خاندان سالور است. او در 10 ذيقعده 1288 ق. برابر با اوّل بهمن 1250 ش. به دنيا آمد و در 9 مهر 1324 ش. در تهران فوت کرد. آن‌چه عين‌السلطنه را از ديگر اعضاي خاندان قاجار متمايز مي‌کند ذوق عجيب او به نگارش خاطرات است. آن هم نه از آن نوع که معمولاً ما مي‌نويسيم بلکه توصيف دقيق بسياري از جزئيات آن هم در يک دوره طولاني 65 ساله. او از يازده سالگي خاطره‌نويسي را شروع کرد و تا يک ماه پيش از فوت ادامه داد. در نتيجه، اين يادداشت‌ها، که به همت پسرش، آقاي مسعود سالور، و با همکاري آقاي ايرج افشار منتشر شده، دائرة‌المعارفي ارزشمند از تاريخ ايران، از دوره ناصري تا اوائل سلطنت محمدرضا شاه، را تشکيل داده است. خاطرات عين‌السلطنه يکي از مفيدترين منابعي است که تاکنون ديده‌ام. تصوّر مي‌کنم حضور آن در کتابخانه‌هاي شخصي ايرانيان از واجبات باشد. اميدوارم که آقايان سالور و افشار هر چه زودتر فهرست اعلام کتاب را نيز به عنوان جلد يازدهم منتشر کنند...ادامه

روزنامه خاطرات عين السلطنه: روزگار نيابت سلطنت عضدالملك قاجار
عين السلطنه هنگام نگارش اين بخش از كتاب كه مشتمل بر وقايع روزانه ايران در روزگار نيابت سلطنت «عضدالملك قاجار» است، در ناحيه «الموت» اقامت داشته، از اين رو، افزون بر شرح وقايع ياد شده از آداب و رسوم مردم حوالي «الموت» نيز سخن گفته است. كتاب با تصاويري از رجال سياسي دوره قاجار و مشروطه، نيز پاره اي اسناد و مكاتبات همراه است.

مجمل رشوند تاليف: محمد علي خان رشوند
تصحيح: منوچهر ستوده، عنايت الله مجيدی
نشر آينه ميراث
۴۱۶ صفحه
چاپ اول ۱۳۷۶
نويسنده اين كتاب در زمان سه پادشاه زمان قاجار مي زيسته و با مسايل سياسي، اجتماعي و ديواني به خوبي آشنا بوده و در اين كتاب به وضع و شيوه زندگي ايل رشوند، چگونگي تربيت و تجهيز سپاهيان، تشريح جغرافياي محلي، رفتار حكام و شاهزادگان و ... پرداخته است. اين اثر حاوي اطلاعات سودمند درباره ديگر طوايف، خاندان ها، ايلات پراكنده در اين ناحيه و گزارش هاي بسيار ارزشمند از نواحي اطراف رودبار الموت و احوال سياسي و ديني آن روزگار قزوين است.
از او در اين كتاب، كه در واقع خاطرات زندگي ديواني وخانوادگي اوست، به وضع و شيوه زندگي ايل رشوند، چگونگي تربيت و تجهيز سپاهيان، تشريح جغرافياي محلي، نوع محصولات، ماليات و مصارف آن، رفتار حكام و شاهزادگان با رعايا، موضوع پيشكشي و تعارف هاي معمول دوران قاجار، ذكر بعضي بيماري ها و راه درمان آن ها، اعياد و مراسم مردمي و شركت سوار نظام ايلات قزوين در جنگ هرات مي پردازد...ادامه


عقاب آشيان
جغرافياي طبيعي و تاريخي الموت
ايرج كاظمي وركي
نشر ايرانگردان
دويست و هفتاد و دو صفحه به همراه نقشه و عكس
چاپ اول 1383
اين كتاب در پنج فصل به بيان جغرافياي الموت‘ جمعيت‘ كشاورزي و منابع طبيعي‘ دامداري و پروش دام و صنايع و معادن مي پردازد. نويسنده در بخش هايي از اين كتاب نكاتي را مورد توجه قرار مي دهد كه پيش از او كمتر به اين شكل مستند به آن ها توجه شده است. به عنوان مثال وقتي درباره مراغيان الموت صحبت مي شود وي از مشاهدات و شنيده هاي خود سخن مي گويد يا در عكس آخر كتاب ورود اولين ماشين به الموت را به نقل از خود ذكر كرده كه شاگرد شوفر اين ماشين بوده است.


نقش آفرين: الموت
عطاء الله تدين
اين كتاب پژوهشي است درباره زندگي‘ اقدامات و انديشه هاي حسن صباح‘ رهبر و موسس فرقه اسماعليلان ايران و نيز اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي آن زمان. كتاب در شانزده فصل فراهم آمده كه عناوين برخي از آن ها از اين قرار است: اعترافات بازسپيد الموت‘ سيري در پاسخ نامه حسن صباح به ملكشاه‘ جان باختگان اسماعيلي‘ خيام و غزالي‘ بحثي كوتاه درباره شيوه تبليغات باطنيان‘ خلقيات سلجوقيان دشمن اسماعيليان‘ فعاليت هاي زيرزميني اسماعيليان در كرمان‘ نفوذ اسماعيليان در قلب شهرهاي بزرگ‘ تصفيه خونين در الموت‘ قيامت در الموت و بازتاب جهاني قيام الموت.



خداوند الموت:حسن صباح
khodavand e alamoot
نويسنده : پل آمير
مترجم : ذبيح الله منصوری
ناشر :
8-07-6718-964 : ISBN
تعداد صفحه : 684
قطع : وزيری(گالينگور
در اين کتاب, داستان زندگانی حسن صباح(وفات518 ه.ق)- موسس طريقه باطنی- با اشاره به حکومت اسماعيليان و نيز شرح اوضاع و احوال ايران در آن زمان بازگو می شود.به تصريح مترجم:نهضت حسن صباح فقط يک نهضت مذهبی نبوده,او می خواسته ايران را از زيرسلطه خلفای عباسی يا حکومت های وابسته به خلافت برهاند. حسن صباح در اواخر قرن پنجم هجری, اساس حکومت اسماعيليه را بنا نهاد و پس از آن تا مدت دو قرن جانشينان او در مناطق خاصی از ايران و عمدتا در قلعه های مستحکم خود, حکومت هايی محلی و محدود داشتند. شيوه قتل دشمنان سياسی و اعتقادی اسماعيليان به دست فدائيان اين فرقه يکی از نکات مهم تاريخ اسماعيليه است. تعدادی از سرفصل ها و مطالب کتاب از اين قرار است:"داروفروشان الموت","موسی نيشابوری در قلعه طبس","کيش باطنی الموت چگونه به وجود آمد؟","خواجه نظام الملک","مقدمه روز رستگاری به عقيده باطنی ها","روز قيامت يا قيامه القيامه","باطنی ها در قومس","بهشت مصنوعی","خواجه نظام الملک چگونه کشته شد؟","کشتار در اصفهان","بيماری حسن صباح","زمينه سوءقصد کردن به حسن صباح","آخرين ساعات عمر خداوند الموت"و "مرگ حسن صباح".

عزيز و نگار
بازخوانی يک عشقنامه
يوسف عليخانی
نشر ققنوس۱۳۸۱
چاپ اول

بي ترديد زماني كه محمدعلي گركاني شاعر در سال 1330 شمسي نسخه اي دست نويس از داستان عاميانه عزيز و نگار را به شركت نسبي كانون كتاب ناصر خسرو پيشنهاد مي داد كه اگر چاپش كنيد،‌فروش خوبي خواهد داشت،‌نه نويسنده اش را مي شناخت و نه مي دانست اين داستان چند صد سال پيش در مناطقي كه مردم به گويش تاتي سخن مي گويند، رواج داشته است؛ چرا كه كتاب بدون كوچك ترين اشاره اي به نويسنده يا سابقه داستان در قطع جيبي و به ارزش ده ريال به چاپ رسيد. طي مدت كوتاهي تجديد چاپ شد و به سرعت در زمره داستان هاي عاميانه اي چون عزيز و غزال ،‌يوسف و زليخا،‌خسرو و شيرين، ليلي و مجنون،‌امير ارسلان و ملك
جمشيد و غيره قرار گرفت.... ادامه


قدم بخير مادربزرگ من بود
مجموعه داستان
يوسف عليخانی
نشر افق - ۱۳۸۲ - چاپ اول
قدم بخير مادر بزرگ من بود مجموعه 12 داستان كوتاه است كه در فضاي وهم زده روستايي به نام ميلك مي گذرد.سه داستان از مجموعه قدم بخير مادر بزرگ من بود پيش از اين برنده ي جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره بين المللي روستا و داستان هاي برگزيده مسابقه داستان كوتاه صادق هدايت شده اند. اين مجموعه داستان توسط نشر افق منتشر شده است....ادامه

به دنبال حسن صباح
داستان زندگی خداوند الموت
يوسف عليخانی
نشر ققنوس
زيرچاپ
نويسنده در اين کتاب داستان زندگی حسن صباح را از کودکی تا زمان مرگ به شيوه داستانی در دوازده فصل نوشته که در پايان هر فصلَ‌خواننده با اطلاعات تاريخی درباره هر فصل نيز آشنا می شود. اين کتاب به زودی منتشر می شود

به دنبال قصه های مردم رودبار و الموت
کتاب اول: الموت پايين
زوارک و روستاهای اطراف
گردآوری: يوسف عليخانی و افشين نادری
زير نظر پروژه الموت

اين کتاب جلد اول از مجموعه هفت جلدی به دنبال قصه های مردم رودبار و الموت است که به وسيله يوسف عليخانی و افشين نادری در حال گردآوری است. مرحله اول اين پروژه به اتمام رسيده و مرحله دوم در حال انجام است. مجموعه داستان های بخش اول با عنوان قصه های زوارک و روستاهای اطراف در ۴۰۰ صفحه به زودی منتشر خواهد شد... ادامه

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com