تادانه

دلتنگم ... مغان ... دشت


عكاس : رضا زارع - به نقل از اینجا



عكاس : كامل روحي - به نقل از اینجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان | یوسف علیخانی
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5
سفرنامه دشت مغان - 6
سفرنامه دشت مغان - 7
سفرنامه دشت مغان - 8





عکس ها: تادانه

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عكس اختصاصي تادانه

جشنواره در قشلاق دشت جعفرآباد برگزار شده؛ ده يازده آلاچيق ايل شاهسون و يك سياه چادر طايفه بايزيديه ايل مامشكي آذربايجان غربي برپاست. سياه چادري ها از اروميه آمده اند و هم تركي مي دانند و هم كردي؛ لباس شان البته كردي است.
جلوي آلاچيقي، دو زن، مشك مي زنند و لباس هاي محلي و رنگي شان در پس زمينه رنگ سبز دشت، چشمان بينندگان را نوازش مي دهد. جلوي آلاچيق ديگري، سه زن در حال پخت نان هستند. تنورشان، صفحه اي محدب و آهني است كه زيرش، پهن روشن كرده اند و مرد آلاچيق، نان هاي داغ و تازه را برمي دارد و قاتق كه همان ماست است، مي گذارد و به مردم مي دهد. جلوي آلاچيق ديگري، زني پشم مي ريسد و نخ را از دستگاه نخ ريسي مي گيرد.
داخل آلاچيق ها رنگ رنگ است و آويزهاي مختلف، نماي داخلي شده كه مردان طايفه، به پشتي هايي كه رختخواب ها در آن جا داده شده اند، تكيه دارند.
دختر و پسر جواني، عروس و داماد شده اند و تاج گلي از تور سر عروس آويزان است و عاشيق ها مي نوازند و دختر و پسر جوان از آلاچيق بيرون مي آيند. مردم پس زده مي شوند تا داماد، عروس را سوار اسب كند.
يك باره جمع كنار زده مي شوند و عاشيق ها كه سه نفرند؛ يكي تار نواز و ديگري دايره به دست و ديگري سرنا به دهان. كسي كه جمع را متفرق كرده، مي گويد «آقا دارد سخنراني مي كند و شما اينجا جشن گرفته ايد؟»
در گوشه اي ديگر، سارباني، شترهايش را به نمايش گذاشته كه ايلياتي ها به آن مي گويند «دَوَه». آن سوي تر، اسب هايي مي تازند و گاه عكاسان و فيلمبرداران، زني كه لباس رنگي به تن دارد سوارش مي كنند و مي تازانند.
به كودك تر و تازه اي كه لباسي شهري تن اش كرده اند و جلوي آلاچيقي ايستاده، شكلاتي مي دهم و كودك مي خندد و ازش عكس مي گيرم. يكي از عكاسان معروف كه كوهنورد هم هست و گوشه گوشه ايران را گشته مي گويد «مي داني يونيسف، غدقن كرده شكلات دادن به بچه ها را.»
مي پرسم «چرا؟»
مي گويد «تحقيق شده و ديده اند نود درصد كودكان هيمالايا، دندان هايشان خراب شده از بس به آن ها شكلات داده ان.»
نگاه مي كنم به كودك كه كودك ديگري را آورده و دور و بر من مي چرخد. همان عكاس – كوهنورد مي گويد «بعد هم دادن شكلات يكي از عوامل تخريب محيط زيست است. ببين همين شكلاتي كه مي دهي به بچه ها، تا غروب اينجا پر مي شود از پوست شكلات.»
آن وقت نگاهم مي چرخد به قشلاق دشت كه هنوز ساعتي از جشنواره نگذشته، پر شده از ليوان هاي يك بار مصرف.
جلوي يكي از آلاچيق ها مي مانم و به زني كه لباس بسيار خوش آب و رنگي، تن اش است مي گويم لطفا جلوي آستانه آلاچيق بماند تا از او عكس بگيرم. مي ماند. عكس كه مي گيرم متوجه مي شوم چهره زن بسيار روشن است. دورتر مي روم و بازمي گردم و دقت مي كنم. ابروهايش را كماني برداشته است و چند انگشتر طلا توي دستش هست. از يكي از مردان آلاچيق مي پرسم «اين خانم مال كدام طايفه است.»
مي خندد.
مي گويم «شما الان از عشاير هستيد.»
مي خندد.
مي پرسم « اين خانم كه شهري است.»
چيزي نمي گويد. جلوتر كه مي روم با يكي از كارمندان مركز عشاير صحبت مي كنم. مي گويد از من نشنيده بگير، اما عده اي از اين ها كارمندان اداره ارشاد اسلامي هستند كه لباس عشاير را پوشيده اند.
برمي گردم دوباره به ميان مردم.
عكاس ها مي دوند از اين طرف به آن طرف و فيلمبردارها مدام صحنه عوض مي كنند. از اين زن و آن زن و اين مرد تفنگ برنو به دوش و آن پسرك گل منگلي عكس مي گيرند و فيلم برمي دارند.
فكر مي كنم «كاش اين جشنواره در ميان عشاير برگزار مي شد نه اينجا.»
بعد مي نويسم «اين همه عشاير نبود، اين جشنواره تنها لايه اي ظاهري و زيباست كه مشكلي از عشاير را نشان نمي دهد.»
و بعد نگاهم مي چرخد به روي خطوط مجوزي كه هرگز كسي از من نخواست و بيهوده، چند ساعت به دنبالش از اين شهر به آن شهر دويده بودم. آن وقت به عكس ها نگاه كردم و نوشتم: «سفرنامه دشت مغان.»
***
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5
سفرنامه دشت مغان - 6
سفرنامه دشت مغان - 7
سفرنامه دشت مغان - 8

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 7
عكس اختصاصي تادانه

از همان تپه اي كه بالا رفته ايم، پايين مي آييم. ظل آفتاب است و به حرف يكي از همكاران فكر مي‌كنم كه مي گفت خوش به سعادتت كه ارديبهشت مي روي به آنجا كه اگر اين فصل، دشت مغان را نبيني تا يك دو هفته ديگر تمام سبزي، به زردي مي رسد.
اعتماد مي گويد «برگرديم.» مي پرسم «پس مادرت كو؟ نگفتي مگه مي خواهي مادرت را ببيني؟» جواب مي دهد « براي شيردوشي رفته به نزديكي هاي بيله سوار.»
اشاره مي كنم به بابك كه به طرف آلاچيق هاي دست راست جاده برود.
كنار آلاچيق ها كه مي مانيم. اعتماد پياده مي شود و برمي گردد و مي گويد «خاله ام مي گه بيايين داخل.»
شعري مي خواند و مي گويد «چيزي بلد نيست بگويد.» پيرزن ديگري مي آيد. كادر دوربين را روي رنگ پشتي ها و لباسش تنظيم مي كنم. از پيرزن مي خواهم نَقلي از نقل هايي كه براي نوه‌ها و بچه هايش مي گفته بگويد. مي گويد «اينقدر سختي داريم كه ديگه وقت نداريم براي نقل گفتن.»
اين جمله تكراري را هميشه و همه جا مي شنوم و وقتي به حرف شان بگيري، ساعت ها، مي تواني سرشار شوي و بعد به اين ايمان برسي كه ادبيات اگر ادبيات است، اين است كه مي شنوي.
مي پرسم «يعني براي نوه هايتان لالايي هم نمي خوانيد؟»
مي خندد و با شرم، شروع مي كند به خواندن لالايي براي كودكي خيالي كه توي بغل دارد. جلوي در از خاله اعتماد و پيرزن تشكر مي كنم و مي رويم به طرف جاده اي كه مي رسد به آلاچيق ديگري.
بيرون آلاچيق ها شروع مي كنم به فيلمبرداري از دختربچه اي كه توي تشتي، در حال شستن لباس است. بابك از ماشين پياده نشده است. اعتماد تا مي رود طرف آلاچيقي كه پيرمردي از آن بيرون مي آيد، صورت پيرزني را هم مي بينم كه در پشت پيرمرد، در آستانه در نمدي آلاچيق ايستاده است.
اعتماد با خنده برمي گردد و مي گويد «نقل زياد بلده، مي گه اينجا بده، بفرماييد داخل.»
دوربين را برمي دارم و به طرف آلاچيق مي روم كه دختري از آلاچيق كناري بيرون مي آيد و پيداست صحبت هاي اعتماد و پيرمرد را شنيده است. مي آيد و مي گويد «لازم نداريم.»
لباسي چسبان و شهري پوشيده و موبايل نوكيا 1100 يا به قول همكارانم گوشتكوب، دستش گرفته است.
بي اعتنا به او جلو مي روم. اعتماد، نگاهم مي كند. عقب نشسته است. جلوتر مي روم. دختر سد راه مي شود «لازم نكرده. ما لازم نداريم.»
پيرمرد سرش را پايين انداخته و پيرزن ديگر در آستانه در نيست و تاريكي داخل آلاچيق اجازه نمي دهد ببينم كجا رفته است. نگاهي مي كنم به سرتاپاي دختر كه خط ابرويش تازه برداشته شده است. با موبايلش ور مي رود.
ياد مدتي قبل مي افتم كه دكتر محمود روح الاميني در گفتگويي به شوخي درباره عشاير مي گفت حالا ديگر جوري شده كه زن عشايري با موبايلش به شوهرش زنگ مي زند كه امروز غذا نداريم و سر راهت از ماشين پياده شو و پيتزا بخر و بيار!
برمي گردم كه برگردم به طرف اعتماد. رفته به طرف بابك كه از ماشين پياده نشده. همچنان و صداي راديو آذري شنيده مي شود. اين بار احساس مي كنم از داخل ماشين بابك نيست، صدا از داخل آلاچيق ها مي آيد.
دختر شروع كرده به حرف زدن با پدر و مادرش گويا. مي گويم «خانم!»
با تعجب نگاهم مي كند. بلندتر مي گويد «گفتم كه لازم نداريم.»
مي گويم «خانم اولا كه قرار نيست شما لازم داشته باشيد و منم كه به اين فرهنگ احتياج دارم و تو بايد بنازي به چنين پدر و مادري كه نقل بلدند و بايد براي تو متاسف شد كه نمي گذاري فرهنگ شان ضبط شود.»
پشت مي كند به من. پيرمرد را هل مي دهد به طرف داخل آلاچيق. طاقتم سر مي رسد و قبل از اين كه به طرف ماشين بروم، نزديك دخترك مي شوم و اشاره مي كنم به دستش و مي گويم «اين موبايل مال فرهنگ تو هست كه دستت گرفتي؟»
نشنيده به داخل آلاچيق مي رود.
بابك و اعتماد سكوت كرده اند. گله اي گوسفند در كنار جاده مي رود. چوپان دست تكان مي دهد. بره اي در بغل دارد. اعتماد از پشت سر مي زند به شانه ام كه «سيگار داري؟»
دشت سبز است و گله اي كه ديده ايم در ميانه دو تپه كوچك كه علفي ندارد در ميان خاك ها مي‌دوند و خاك است كه دشت مغان را يك سر خاك آلوده و ناديدني كرده است.
***
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5
سفرنامه دشت مغان - 6
سفرنامه دشت مغان - 7

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عكس اختصاصي تادانه

مردها كار را رها مي كنند و به طرف مان مي آيند. كلاه شاپو دارند و تا بابك و اعتماد، اعتمادشان را جلب كنند و بگويند كه برايمان نقل و آداب و رسوم بگويند، شروع مي كنم به فيلمبرداري از مرغي كه جوجه هاي چند روزه اش دنبالش مي دوند و از ميان كاه و علف هاي خشك مي دوند.
اعتماد مي آيد و مي گويد «مي گن مشكلات ما زياده.»
« بگو فقط آداب و رسوم و نقل ضبط مي كنم.»
«خب الكي ضبط كن تا بعد برايت نقل بگن.»
«كار من نيست آخه. اين كار كسان ديگه است. من دروغ نمي تونم بگم. الكي كه نمي شه فيلمبرداري كرد.»
مي رود دوباره طرف مردها. دوربين را مي چرخانم طرف زني كه تا دوربين را مي بيند از نگاهش مي گريزد و به داخل آلاچيقي مي رود. بابك مشغول صبحت كردن با مرد سيه چرده اي است كه كلاه شاپو، خوش نشسته بر سرش.
شروع مي كنم به فيلمبرداري از سگي كه همان جلوي پاي ما دراز كشيده روي زمين و پشتش را به خار و خاشاك روي زمين مي مالد و انگار نه انگار چند لحظه قبل ممكن بود غريب‌كش‌مان كند.
اعتماد مي آيد.
«خب بگير خب. چي مي شه مگه. مي گن آب نداريم. برق نداريم. جاده نداريم.»
«به زنا بگو لااقل لالايي بگن يا باياتي بخوانن.»
وارد آلاچيق مي شوم. داخلش خنك است و خنكاي داخل و گرماي بيرون اصلا قابل قياس نيست. داخل آلاچيق تازه جارو زده شده است. سماوري گوشه چپ است و مشك آبي سمت راست.
آلاچيق ها را وقت برپا كردن ديده ام كه وقتي چوب ها كماني را به ميانه بند مي كنند، ميخي بر زمين مي كارند و با ريسماني، نقطه صقل و مركز را به دست مي آورند و بعد بندهاست كه بند مي زند به كمر چوب هاي كماني و كودكي يا زني سبك‌وزن را بر بالاي تاج آلاچيق مي نشانند تا صقل اينطور به دست آيد. همو كه بر بالاي شتر آلاچيق مي نشيند، نمد مي كشد به گرداگرد اين ديواره چوبي.
به تركي دست و پا شكسته مي گويم زنم ترك است و تركي مي دانم تا حدي، دخترم هم تركي حرف مي زند، نقل بگوييد كه براي او ببرم.
زن نگاه مي كند به من و اعتماد و به دو زني كه تازه وارد شده و به پشتي هاي رنگي تكيه داده اند.
زن ها مي نشينند. اعتماد يك پا مردم شناس است گويا. برايشان به تركي توضيح مي دهد چه مي‌خواهم. زن اول يك لالايي مي خواند.
مي گويم «يك نقل هم بگن.»
زن دوم ترانه مشك زني مي خواند.
به اعتماد مي گويم «بگو يك نقل هم بگن.»
زن سوم شعري از ترانه هاي «خان چوپان و ساراي» مي خواند.
اعتماد بلند مي شود. نگاهش مي كنم با تعجب. مي گويد « كار دارن، بايد بريم.»
مي گويم «مردا نميان؟»
مي گويد «تو گفتي مشكلات شان را ضبط نمي كني.»
بيرون مي آييم. دوربين فيلمبرداري را مي دهم به بابك كه هنوز دارد با همان كلاه شاپودار حرف مي زند. دوربين عكاسي را بيرون مي آورم و از مردها و زن ها عكس مي گيرم.
مردها با هم پچ پچ مي كنند.
پچ پچ شان را براي خودم ترجمه مي كنم كه تعجب كرده اند گويا از ديدن «بيكارمردي چون من!»
سوار پرايد مي شويم و ماشين مي رود تا مي رسد به جوي آب گل آلودي كه ترديد ندارم در آن خواهد ماند و آلاچيق هاي دورتر را مي بينم كه همينطور نشسته اند در دشت مغان و بعد به خودم مي گويم اين كه نشد كار! بايد يك بار پاي پياده آمد و در ميان اين ها زندگي كرد نه اين طور توريستي و لحظه اي.
بابك كه مي بيند دلخورم از اعتماد، براي زود بلند شدن و دارم نصيحتش مي كنم « وقتي اعتمادشان را جلب كردي و نشسته ايم توي خانه شان، نبايد به اين زودي بلند شوي كه مگر در سال چند نفر مثل من پيدا مي شود كه برود به آلاچيق شان؟» مي گويد: «اين كه چيزي نيست، آمده بوديم براي انتخابات، راي جمع كنيم، مدام عكس ها را نشان شان مي داديم كه به يكي شان راي بدن، حاضر نبودن بدون اجازه بزرگ شان راي بدن.»
***
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5
سفرنامه دشت مغان - 6

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 5
عكس اختصاصي تادانه

مشغول برپايي آلاچيق هستند. آلاچيق ها در حاشيه دشتي بزرگ نشسته اند. جوان دوست، مدير اجرايي جشنواره پيداست مي داند خبرنگار يعني كي و كارش يعني چي. مي گويم «مي خواهم پيش از جشنواره بروم توي عشاير.»
با راهنمايي كه از دفتر عشايري همراه مان آمده صحبت مي كند همراه مان بيايد. جوان ديگري مي دود جلو كه «من بروم.» به نظرم مي رسد جواني است شلوغ كه بهتر است با او نروم. راهنما مي گويد «نه ماه است مادرش را نديده. اين با شما بيايد بهتر است.»
پرايد ِ بابك از بريدگي جاده، راه كج مي كند و مي رود طرف كاجستان ِ كوهستان انتهاي قشلاق‌دشت. جوانك كه اسمش اعتماد است شروع مي كند به حرف زدن «چرا اينقدر فارس ها، حاكمان ترك را در طول تاريخ بد نوشته اند؟»
نگاه مي كنم به بابك كه راديو را خاموش كرده. مي گويم روشن كند. مي گويد «اينجا كسي راديو و تلويزيون ايران نمي گيره.»
تجربه نشان داده در اين مواقع بايد گوش كنم و اگر حرف بزنم بحث مي كنند و بدون اين كه حرف آدم را گوش كنند حرف خود را مي زنند. مي گويد «چون سلطان محمود غزنوي، جوك نامه را قبول نكرد، تاريخ نويس هاي شما نوشته اند سلطان بدي بوده.»
بابك مي گويد « تلويزيون ايران چقدر برنامه درباره مردم آذربايجان پخش مي كنه كه مردم ما احساس كنن سهمي دارن درش؟»
چيزي ندارم بگويم. مي پرسم « بعد اين برنامه هاي جمهوري آذربايجان را كاملا مي فهميد؟»
«مي فهميم؟ فرهنگ ماست.»
اعتماد، چانه اش گرم شده و نشسته رديف پشت و هي مي زند به شانه من كه حرف بزنم و حرف بزند. مي پرسم «راستي چرا گفتي 9 ماهه مادرت رو نديدي؟ مگه مادرت توي همين عشاير نيست كه داريم پيش شون؟»
«چرا، ولي من دانشجو هستم مشكين شهر. حقوق مي خوانم.»
« نمي ترسي اين حرف هايي كه مي زني سرت رو به باد بده؟»
«حرف بدي مگه مي زنم؟»
«چه عرض كنم!»
«خب به تو مي گم. به همه كه نمي گم.»
مي خندم كه خيلي زود «پسرخاله» شده است. از حرف هايش فهميده ام كه آن راهنماي عشايري هم برادرش بود و حالا اعتماد آمده در برگزاري جشنواره كمك شان كند؛ تداركاتي است.
آلاچيق هاي عشاير نشسته اند در دشتي كه تا چشم كار مي كند گل است و سبزه و آب. پرايد در مسيري مي رود كه جاده نيست. وارد مجموعه اي از آلاچيق ها كه مي شويم، سگ ها به پيشوازمان مي آيند. دوربين فيلمبرداري را آماده مي كنم كه از شيشه تا نيمه پايين كشيده ماشين، فيلم بگيرم. بابك فورا شيشه را بالا مي كشد و مي گويد « يك سال يك آقايي همين كار را كرده و فكر كرده سگ ها فقط با ماشين مي دون. اون وقت يكي شون مي پره توي ماشين.»
كنار آلاچيقي مي مانيم كه چند مرد در حال خرد كردن علف هستند. كلاه شاپو، نشان مردان عشاير ايل شاهسون است كه 32 طايفه هستند. زن ها اما همه پوشاك محلي دارند و سربند و لباس هاي رنگارنگ شان همچنان حفظ شده است.
اعتماد مي گويد «شاهسون به تركي يعني شاه دوست. شاه صفي وقتي مي خواد عشاير طرفدار خودش را مشخص كنه، مي گه شاهسون ها يك طرف، بقيه يك طرف و 32 طايفه مي رن طرف شاهسونا. اما حالا خيليا به جاي شاهسون سعي دارن بگن ايلسون.»
***
منتشر شده در اينجا
***
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 4

مجوز را خودش تايپ مي‌كند؛ رئيس فرهنگ و ارشاد اسلامي. خوشحالم كه حالا مجوز عكاسي و فيلمبرداري و گردآوري فرهنگ مردم گرفته ام و دو روز مي توانم با نشان دادن اين نامه، هر جا بروم.
تا مي نشينم توي پرايد ِ بابك مي گويد «بابك جان! تا غروب چقدر درمياري؟»
- 20 هزار تومن.
- خب امروز پس با هم باشيم.
تا نشستيم راديو روشن شد. خواننده زن داشت چهچهه مي زد و نگاهم آنقدر به مرز جمهوري آذربايجان ماند تا بابك به حرفم كشيد «ناچارم مسافركشي كنم، ماهي 300 هزار تومن قسط دارم.»
مي پرسم: خب چرا نمي ري جايي استخدام بشي؟
نگاهم مي كند. لابد حسودي مي كند كه من استخدام هستم و حالا دارم به او پز مي دهم و داغش را تازه مي كنم. مي خندم و مي گويم «البته خود من الان ده يازده سالي يه، خبرنگار- مترجمم و هنوز هم دو ماه از سال رفته، باهام قرارداد يك ساله بسته مي شه كه اميد ندارم سال بعد همان قرارداد هم بسته بشه.»
دنده معكوس مي دهد و ماشين آرام مي شود. حرف را عوض مي كنم: «كشت و صنعت خوب باعث معروف شدن دشت مغان شده ها.»
مي گويد « خب . بله.»
بعد مي رسيم به روستايي كه در حاشيه جاده نشسته و دارد نگاه‌مان مي كند. مي گويد «اينجا چيزهايي داريم كه خودمان قدرش را نمي دانيم. يه گياهي درمياد اينجا اسمش ييليك ِ. يه تركيه اي چند ساله مياد و از اين مردم مي خره و كاميون كاميون مي بره تركيه. »
مي پرسم « چه جوري هست گياهش.»
انگشتش را مي گيرد طرف بوته اي كه كنار جاده، دامنش را پهن كرده است ميان ريگ ها.
بابك دارد حرف مي زند و من دارم به چيز ديگري فكر مي كنم: سال قبل مهمان يك شاعر و استاد دانشگاه كه سال ها آلمان بوده، بوديم. ترشي اي آورد و گفت « ببخشيد كم است، فقط براي نوبري بد نيست.»
نگاه كردم به ترشي. از خوشحالي پر در‌آوردم. گفتم « اين كه كپرگل ما الموتي هاست.»
گفت «اسمش كاپرن است.»
برايش توضيح دادم كه اين گياه در الموت هم هست و مادرم خرداد ماه مي رفت غوزه اش را مي‌چيد و مي‌آورد و مي‌ريخت در دبه ها و تويش آب مي ريخت و چند روز توي آفتاب مي‌گذاشت تا به قول خودش، جوش بزند و زهرش برود و بعد پهن مي كرد روي پارچه تا خشك بشود. آن وقت كپرگل يا كفرگل را جمع مي كرد و توي كيسه هاي كوچك نگه مي داشت، بعد هم با تخم مرغ سرخش مي كرد و با برنج مي خورديم.
بابك داشت همچنان توضيح مي داد «يارو كيلويي 500 تومن مي خره و مي بره تركيه.»
نگاهش مي كنم. ادامه مي دهد «حالا ترشي اش را از تركيه مي آورند و كيلويي خداد تومن مي‌فروشن.»
نگاه مي كنم به آلاچيق هاي عشاير، در دو سوي جاده. مي گويم «كاشكي وقت بذاري و همزمان كه مسافركشي مي كني فرهنگ مردم ايل شاهسون را هم جمع كني.»
جواب مي دهد «تا فوق ليسانس نگيرم كسي تحويلم نمي گيرد. فايده اي نداره.»
رسيده ايم به جعفرآباد. مي رويم به جايي كه مركز عشايري است. خودم را معرفي مي كنم. مي گويد برويم به محل برگزاري جشنواره كه مسوولان آنجا هستند.
سه نفري مي رويم به طرف جايي كه زمان آمدن، راننده پارس‌آبادي نشانم داده بود.

***

منتشر شده در اينجا و اينجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 3
عكس اختصاصي تادانه

راننده اي كه مرا از جعفرآباد به بيله سوار آورده و مسافرانش را يكي يكي پياده كرده، از كوچه هاي پر از دست انداز مي رود طرف سازمان تبليغات اسلامي بيله سوار. با خجالت مي گويم «شما ديگه زحمت نكشين، خودم پيدا مي كنم.»
جواب نمي دهد. از پله هاي قالي پوش تبليغات اسلامي بالا مي رود و به روحاني اي كه كنار دو آقاي محاسن دار در ميان اتاقي پر از كتاب ايستاده، مي گويد كه خبرنگار است و مجوز مي‌خواهد. چيزي مي شنود كه نمي ماند و برمي گردد. مي روم جلو و توضيح مي دهم كه «خبرنگارم و آمده‌ام مجوز بگيرم و فردا جشنواره كوچ عشاير است.» نگاهم مي كنند و چيزي نمي گويند. راننده صدايم مي كند كه بيا!
كوچه هاي پر از چاله و چوله را رد مي كنم و ياد روستاي علي صدر در همدان مي افتم كه غار علي صدر، پول ريخته توي اين روستا اما كوچه هايش همچنان خاكي است و در زمستان نمي شد پا برداشت از گِل هاي ميانه و كنارش. بعد ذهنم مي رود به روستاي كندوان و به راننده مي گويم «فقط پول هتل بين المللي اش شبي بيش از 150 هزار تومانه، آن وقت اول روستا عوارضي گذاشته ان و پول مي گيرن از مردم و ...»
راننده گويا نمي شنود چي مي گويم، پاسخ نمي دهد.
به مجتمع فرهنگ و ارشاد اسلامي مي رسيم. وارد مي شويم. خدمتكار مشغول تي كشيدن است. راهنمايي مان مي كند به طرف اتاق رئيس.
راننده به رئيس مي گويد كه چه بلايي سرم آمده و مي خواهم قبل از جشنواره عشاير بروم به ميان عشاير غير جشنواره اي و حالا مجوز ندارم.
آقاي يوسفي ميزي بزرگ دارد با دوربين فيلمبرداري كه انگار از اكسسوار صحنه اي كنارش به شمار مي رود و اما پنجره بالاي سرش اصلا مناسب نيست كه كاغذ كارتني كه به آن آويزان است زمخت شده در اين صحنه. كتابخانه اي هم پشت سرش هست آهني و چند طبقه. كتاب و جزوه و پرونده در ميانش خودنمايي مي كند. مهربان مي خندد و مي گويد «اگر از اول اينجا آمده بودين اذيت نمي شدين.»
خوشحال مي شوم و شروع مي كند به بازگو كردن تلاش هايي كه داشته براي ساختن اماكن فرهنگي در جعفرآباد كه تعدادش حالا بيشتر از اماكن فرهنگي پارس آباد است. مدير كتابخانه آنجا بوده. و بعد مي رسد به بيله سوار كه «همين جايي كه مي بينيد كتابخانه بود. كسي در بيت رهبري دارم، رفتم و پول ساخت و سازش را گرفتم و فرمانداري هم زمين را داد و حالا كلي كارمند دارم.»
همه اش به ساعتم نگاه مي كنم كه تند و تند جلو مي رود و دارم حساب مي كنم اگر به آفتاب ظهر بخورم، رفتن به ميان عشاير به لعنتِ خدا هم نمي ارزد كه نه مي شود عكاسي كرد و نه داغي هوا به كسي اجازه مي دهد حرف بزند.
آقاي يوسفي سفارش مي دهد بربري و خامه بخرند. تازه چاي آورده اند. نگاه مي كنم به راننده كه دارد خودش را معرفي مي‌كند به رئيس ارشاد «ليسانس علوم اجتماعي دارم. زنم هم ليسانس روان شناسي باليني‌يه. يه ساله كه درس مان تمام شده. خلخال درس خوانديم.»
برايم جالب است. چيزي به من نگفته بود. پيداست كه يوسفي هم مي شناسدش. مي گويد «بچه بودين وقتي ما جوان بوديم.»
دست دراز مي كنم قند بردارم از قندان كه مي بينم كشمش وارفته اي ته اش نشسته است. با خنده مي گويم: «خوش سليقه هم هستين كه.»
بابك به جاي يوسفي مي گويد «غدقن است؛ هم قند و هم نوشابه. در تمام ادارات دولتي.»
و من فكر مي كنم چه جالب! اگر بخواهند كاري بكنند از جايي مثل بيله سوار ِ اردبيل گرفته تا تهران هم قانون غيرقابل نقض است. اين است كه به نظرم مي رسد پس مي توانند خيلي كارها كنند كه از من ِ‌ دست ِ‌خالي برنمي آيد. مي گويم «ببينيد آقاي يوسفي اين منطقه خيلي بكر است. رويش كار نشده. چه چيزي بهتر از اين!»
بعد اشاره مي كنم به راننده كه ديگر اسمش را هم فهميده ام «بابك» است و ادامه مي دهم «تصور كنيد يك سال اين آدم را به كار بگيريد چقدر فرهنگ مردم اين عشاير را مي‌شود ضبط و ثبت كرد.»
رئيس فرهنگ و ارشاد بيله سوار مي گويد «يه فرم هايي آمده براي ما. من هم خيلي علاقمندم به فرهنگ مردم. خيلي وقت ها مي نشينم و از پيرمردها و پيرزنان فاميل مي پرسم و اين فرم ها را پر مي كنم.»
***
منتشر شده در اينجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 2
عكس اختصاصي تادانه

راننده جلوي در بخشداري نگه مي دارد و ساختماني خاكي رنگ را نشانم مي دهد كه دو بخش است. يك بخش شهري تر است و بخش ديگر، تهراني تر!
از مهرباني هاي راننده تشكر مي كنم و هزارتوماني را به او مي دهم و وارد همان ساختمان تهراني تر مي شوم. ديگر ساعت هشت شده است. آبدارخانه روبه روي پله هايي است كه شيشه قدي دودي بالاي سرش به ديوار است. ترديدي ندارم هر كس اين وقت صبح با چاي از آبدارخانه دربيايد بايد آبدارچي باشد. با اعتماد به نفس سلام مي كنم و مي گويم «عليخاني هستم. از جام جم آمده ام؛ تهران. براي جشنواره كوچ عشاير.»
نگاهي مي كند به سرتاپايم كه سرشانه اي از او بلندترم. راه مي گيرد به اولين اتاق دست راست ِ‌ من. اين اتاق، اتاق اطلاعات نيست و بُردي در ميان دارد و ميزي با كلي قلم و تلفن و امكانات كارمندي. مردي در حال چسباندن كاغذ بر بُرد است؛ لابد دستورالعمل كار روزانه. همان جمله را تكرار مي كنم كه بداند كي هستم و از كجا آمده ام و چه كار دارم.
به اكراه رو برمي گرداند و دستم كه دراز شده تا دستش را به احترام بفشارد، مي گيرد و زود مي‌رود پشتش تا گره مي شود. مي پرسد «مجوز دارين؟»
مي گويم « مجوز؟ نه. كارت اما دارم.»
دستم مي رود به جيب پنجم ِ شلوار شش جيبم و كيف پول را درمي آورم تا كارت خبرنگاري را نشانش مي دهم. بي نگاهي به آن، حرفش را ادامه مي دهد «بريد بيله سوار و مجوز بگيرين از اداره ارشاد اسلامي.»
نگاهش مي كنم. يك آن زبانم قفل مي شود. يك آن فكر مي كنم باز اين كارم از آن اشتباهاتي است كه نبايد مرتكب مي شدم. يك آن به ذهنم مي رسد كه اين همه سفر رفته ام و هرگز از كسي اجازه نخواسته ام و به راحتي گزارش تهيه كرده ام و بعد فكر مي كنم كاش گول حرف راننده را نمي‌خوردم تا به بخشداري بروم كه به گفته او برگزاركننده جشنواره است و همو گفته بود كه كمكم خواهند كرد.
چيزي نداشتم بگويم. پا به پا شدم. دلم لك زده بود براي يك ليوان آب. مرد چاي مي‌نوشيد و نگاهم مي‌كرد.
فكر مي كردم «بيله سوار» بايد همان نزديكي باشد. سر خيابان روبه روي بخشداري ايستادم. از راننده اي مي پرسم «چطوري برم بيله سوار؟»
جواب مي‌دهد «خطي هايش اونجان.»
به ميدان اشاره مي كند. دارم به طرفي مي روم كه آمده ام. پرايدي، دنده عقب دنده عقب، مي‌آيد و جلوي پايم ترمز مي كند.
«بيله سوار؟»
سوار مي‌شوم. دو مسافر دارد؛ يكي جلو و يكي هم عقب.
باز دنده عقب دنده عقب، مي‌رود طرف ميداني. دو سه بار هم تكرار مي‌كند مسير را اما وقتي مسافري پيدا نمي‌كند، گاز مي‌دهد به جلو و از بريدگي نزديك بخشداري دور مي‌زند و از مسير ديگري مي‌رود به طرف ميداني. عصباني ام. نمي‌توانم خودم را كنترل كنم. بلند مي‌گويم «يارو انگار نه انگار خبرنگار احمقي مثل من 15 ساعت كوبيده از تهران تا پارس آباد و تا اينجا آمده و به جاي استقبال و كمك كردن مي گه گِد بيله سواره. گفتم لابد بيله سوار، همين كوچه بغلي يه. حالا چقدر فاصله هست تا اونجا؟»
راننده فقط از آينه جلو نگاه مي كند و مسافر كناري ام جواب مي دهد « نيم ساعتي مي شه.»
مسافر كنار راننده چيزي به او مي گويد كه راننده به تركي به او جواب مي دهد «نه بابا. مجوز چيه. مي خوان اذيت كنن.»
شير مي شوم و مي گويم «كي منو مجبور كرده بيام اينجا كه حالا اينطوري برخورد مي كنن؟ بابا اين مملكت داره به طرفي مي ره كه همه ما هم كمكش مي كنيم. همكار من حاضر نيست از تهران تا قم بره و من از تهران كوبيده ام تا پارس آباد و بعد اين هم از برخورد اينا.»
راننده به حرف مي آيد «همه يه جور نيستند.»
بين راه دارم گوش مي كنم به صداي مجري آذري راديو آذربايجان كه صدايش مثل شيشه است و هيچ خشي در صداي راديو نيست. مسافر كناري وقتي از سه راهي مي رويم به طرف بيله سوار، به حرف مي آيد. دست راست جاده را نشان مي دهد و مي گويد « پاسگاه جمهوري آذربايجان را مي بيني؟»
نگاه مي كنم به ساختمان هاي آن طرف كوهستان كه جمهوري آذربايجان است و ما در خط مرزي پيش مي رويم. بعد به اين طرف نگاه مي چرخانم كه پرايد دارد پيش مي رود. مي پرسم «راسته كه اصلاندوز خيلي مار داره؟»
راننده جواب مي دهد «قديم ها بوده، الان ديگه مار هم نمي تونه اين جاها دوام بياره.»
***
منتشر شده در اينجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سفرنامه دشت مغان - 1
عكس اختصاصي تادانه

يك باور، در اين سال هاي سفر، برايم قديمي شده كه اگر در سفري، وقت سحر و پيش از شلوغي و آمدن آدم ها شروع به رفتن كنم، سفرم، سفري خوب خواهد شد و انرژي موجود در فضا هم همراهي ام مي كند تا غريبه نباشم با زمين و آدم و حتي حيوانات. ساعت 7 صبح روز پنجشنبه 26 ارديبهشت 86 چشمانم را كه باز مي كنم اتوبوس ايستاده و مسافران پاياني، پياده مي شوند. مي‌پرسم«آخرشه؟» مي شنوم « بله. پارس آباد مغان اينجاست.»
كمتر از چهل و هشت ساعت قبل، خبري سه خطي و فكس شده به روزنامه، كنجكاوم كرده بود كه راهي اين سفر شوم: « دومين جشنواره كوچ عشاير ايل شاهسون 27 ارديبهشت در قشلاق دشت جعفرآباد بيله سوار اردبيل برگزار مي‌شود.» اول زنگ زدم به 118 و بعد به روابط عمومي راه‌آهن. شنيدم كه قطار فقط تا تبريز مي رود و سلماس. قيد ِ هواپيما را زدم كه عادت كرده ام هرچه هزينه سفر كمتر شود، راغب ترم به رفتن. زنگ زدم به ترمينال غرب. بعد از كلي اين در و آن در زدن رسيدم به تعاوني اردبيل. پرسيدم از اردبيل تا جعفرآباد چقدر راه است. پيرمردي كه صدايش بوي سال ها رانندگي و جاده مي داد و پيدا بود حالا بازنشستگي اش را در تعاوني نشسته است گفت «بهتر است يك سره بري پارس آباد.»
از اتوبوس كه پياده مي شوم مثل هميشه از سوار شدن به خودروهايي كه عاشقانه مسافران را در همان پاي پله هاي اتوبوس در آغوش مي گيرند و بعد سر مي برّند، حذر مي كنم و اندكي كه جلوتر مي روم، از راننده پيكاني كه منتظر مسافر است، مي پرسم «چطوري برم جعفرآباد؟» جواب مي دهد «مي توني بري سر خروجي پارس آباد به طرف جعفرآباد. خطي داره.»
پانصد تومان مي دهم و خودروي دربستي دو خيابان و اندكي بيشتر جلوتر كه مي رويم، ترمز مي‌كند و پياده مي شوم.
آفتاب تيز صبح افتاده است به شيشه خودروها و چشم ها را مي زند. راننده پژوي خطي مي‌آيد جلو: «جعفرآباد؟»
كمتر از چند دقيقه انتظار طول نمي‌كشد و سه نفر كه به نظر مي رسيد بايد از كارگران شركت صنعتي و كشاورزي دشت مغان باشند سوار مي‌شوند.
دو طرف جاده سبز است و سبزه ها به زانو مي رسند. راننده نگاهي مي‌كند به كوله پشتي و به تركي مي‌گويد: «پارسال خيلي با عظمت بود. زن ها مسابقه اسب سواري داشتند. فقط حيف يك نفر افتاد و مرد.»
نگاهش مي كنم و مي گويم « چقدر راه هست از پارس آباد تا جعفرآباد؟»
جواب مي دهد « دو كيلومتر جلوتر نوشته 25 كيلومتر.»
بعد انگشتش را مي گيرد به دورتر و مي گويد « باران هاي ما اين ها هستند.»
نگاه مي‌كنم به آبياري قطره اي كه در تمام دشت هاي سبز تا دورها هاله هاي رنگين كمان ساخته بودند. مي‌شنوم «آن دورتر هم باغات كشت و صنعت دشت مغان است؛ باغات هلو و ...»
صدا از پشت سر مي‌ آيد.
راديو موسيقي آذري پخش مي كند. از راننده مي‌پرسم: «باران كم مي بارد اينجا؟»
- يه هفته مي باريد تا همين امروز. در كل اما باران نداريم و زود هم اين سبزه ها زرد مي‌شن.
- كشاورزا خودشان اينجا را مجهز كردن به اين سيستم آبرساني؟
- نه دولت آورده. لوله‌كشي با اون ها بوده. ساليانه پول آب مي گيرن.
مسافر پشت سري مي‌گويد: ما اينجا كشاورزي داريم كه سه بار در سال كشت مي كنه. يك بار گندم مي كاره. بعد كه گندما رو درو كرد، چغندر مي كاره. چغندرها را كه برداشت كرد، دي ماه پنبه مي كاره تا بهار سال بعد.
راننده از دور آلاچيق هاي ورودي شهر را نشان مي دهد و مي گويد «پارسال اينجا شد بازار شام از بس شلوغ بود.»
بعد هم توصيه مي‌كند «برويد به بخشداري تا كمك تان بكند.»
***
منتشر شده در اينجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
وقتي خبرها دروغ مي‌گويند
عكس اختصاصي تادانه

نتوانستم اين مطلب را ننويسم از بس اين خبرنگاران عزيز از روي دست ِ خبرهايي كه برايشان فكس يا ايميل مي شود اين همه در جهالت مردم ما نقش دارند.

دومين جشنواره كوچ عشاير ايل شاهسون روز جمعه برگزار شد. اول هيچ خبري نبود؛ جالب اين كه تعجب كرده بودم آنقدر عكاس و خبرنگار در آن جمع مشغول عكس گرفتن و خبرنويسي بودند.

خبر را فارس روي خط فرستاد : «در اين جشنواره كه با حضور گروه‌هاي عشايري از استان‌هاي چهارمحال بختياري، كهگيلويه و بوير احمد، فارس، آذربايجان شرقي و غربي، استان كرمانشاه، كردستان و نيز اردبيل برگزار شد»
بعد خبر ايسنا آمد: «يكي از مسوولان با اشاره به حضور بيش از 45 طايفه از ايل شاهسون در جشنواره‌ي كوچ عشاير منطقه‌ي ييلاقي جعفرآباد بيله‌سوار، بيان كرد: در اين جشنواره، علاوه بر عشاير شاهسون، عشاير مهماني از ديگر استان‌هاي كشور نيز حضور داشتند».
امروز هم خبر ايرنا آمده روي خط: «اين جشنواره با حضور نمايندگاني از مردمان كوچ‌نشين استانهاي كرمانشاه ،كردستان،فارس، كهكيلويه و بويراحمد، چهارمحال و بختياري ، آذربايجان غربي ، آذربايجان شرقي و جمع كثيري از عشاير منطقه مغان برگزار شد»

و اين هم خبر تا حدودي درست‌تر:‌ «در خبرها آمده بود دومين دوره جشنواره كوچ عشاير همچون سال گذشته جدا از 32 طايفه ايل شاهسون، شاهد حضور عشايري از استان‌هاي آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، فارس، كهگيلويه و بويراحمد، چهارمحال و بختياري، گيلان و سيستان و بلوچستان خواهد بود، اما علاقه‌مندان و گردشگران شاهد 12 چادر چند طايفه ايل شاهسون و سياه‌چادري از عشاير طايفه بايزيد ايل مامشكي (آذربايجان غربي)‌ بودند.»

نمي‌دانم موضوع روشن است يا نه. اول اين كه ايل شاهسون 32 طايفه دارد و نه آنطور كه ايسنا نوشته 45 طايفه. بعد هم سال گذشته جدا از طايفه هاي ايل شاهسون از استان هاي ديگر مثل فارس هم آمده بودند اما امسال تنها يك طايفه از آذربايجان غربي آمده بودند و بعد هم ...

واقعا اين خبرها باعث باشكوه‌ نشان‌داده شدن جشنواره عشاير مي‌شوند؟

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ايل شاهسون
حالا كه اينجا نشستم بايد خواب مي بودم و شايد هم خوابم و اينجا نشستم.
ساعت 4 بعدازظهر راه افتاديم از جعفرآباد به طرف اردبيل و دو ساعت بعدش ناهار و شامي آنجا خورديم كه ناهار نخورده بوديم و شام هم نزديك بود؛ بعد كه شمرديم خنده مان گرفت دو نفري 12 سيخ جيگر و گوشت و ... خورده بوديم.
بعد من ياد سقرچين (سار)هاي اردبيل افتادم كه در سفر قبلي همراهي ام مي كردند و آن وقت جاهايي كه رفته بودم. نمانديم چون مرخصي نداشتم.
ساعت 7:30 وارد ترمينال اردبيل شديم و حركت اتوبوس 8 شب بود كه پدرمان را درآورد با آن همه فس و فس كردن و مثل اتوبوس خطي رفتن (انگار نه انگار ولوو سوار شده بوديم).
ساعت 7:14 دقيقه هم در ترمينال غرب پياده شديم و من فقط رسيدم كوله و دوربين ها را بگذارم خانه و آبي به سرم برسانم و بدوم طرف روزنامه؛ باز درباره اين سفر مي‌نويسم؛ اين سفر و عباس (عباث) جعفري كه دنيايي داد اين سه روز به من ِ بي دنيا.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
جشنواره عشاير دشت مغان
هر وقت برمي گردم و مي نويسم كه رفته بودم اينجا و اينجا و اينجا و اينجا ... دوستان ايميل مي زنند و گله مي كنند كه چرا قبل از رفتن نمي گويي كه ما هم بياييم.
الان دارم قبل از رفتن مي گويم كه گله اي باقي نمانه.
تا سه ساعت ديگر سوار اتوبوس هاي «پارس‌آباد» مغان مي شم كه برم توي عشاير اونجا؛ البته جشنواره عشاير جعفرآباد مغان روز جمعه برگزار مي شه اما من دو روز زودتر مي رم تا بيشتر و بيشتر از ديدن عشاير و رنگ لباس ها و زندگي شان لذت ببرم.

پساتادانه‌نوشت: كساني كه توانايي 15 ساعت نشستن در اتوبوس هنگام رفتن به پارس آباد (در شمال اردبيل) و بعد 2 ساعت ميني بوس تا جعفرآباد و آن وقت زندگي در فضاي روستايي (به هرحال گاو و گوسفند و سگ و مرغ هم هستند ديگر) ندارند و خسته هم مي شوند از برگشتن با اتوبوسي كه آيا باشد و آيا نباشد و بعد شايد دربه دري و خيابان خوابي و ... اين خبر را نخوانند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com