تادانه

دلفین‌ها به خواب‌های «محمود دولت آبادی» رسیدند
استاد محمود دولت‌آبادی، نویسنده پیشکسوت
و
«دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند» سروده ساره دستاران/ نشر آموت/ 5 هزار تومان

وقتی «کتاب نیست» ِ «علیرضا روشن» منتشر شد، یادم هست،‌ کتاب‌فروش‌ها هیچ اقبالی بهش نشان ندادند تا  وقتی علاقمندان به شعرهایش به دنبال شعرهایش راه افتادند. بعد دیگر کتابفروشی‌ای نمانده بود که این کتاب را نداشته باشد وتوی ویترین‌اش نگذاشته باشد و حالا که به چاپ ششم رسیده ...
حالا این روزها باید دید سرنوشت «دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند» ِ «ساره دستاران»‌  و «اصلا  که مهم نیست» ِ «علیرضا بهرامی» و «نان فقط یک واژه‌ نیست»‌ ِ «سولماز صادقزاده نصرآبادی»‌ چه خواهد شد.
* توضیح ِ عکس:  دیروز 7 تیر 92 در جلسه نقد کتاب «دلفین‌ها ...»‌ در خانه فرهنگ کاووسیه 

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
از روی دست رمان‌نویس!
«محمود دولت‌آبادی» استاد بی‌بدیلی است که همیشه از روی دستش مشق کرده‌ام.
بعدها هم بارها و بارها در نشست‌های مختلف یا از نگاه دوربینی که دستم بوده و یا زیر چشمی، زیر نظرش داشته‌ام که او فقط نویسنده نیست پس چه چیز این آدم او را خاص می‌کند؟
گاهی فکر می‌کردم یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟
گاهی فکر می‌کردم یک آدم چقدر می‌تواند لبخند به لب داشته باشد؟
گاهی فکر می‌کردم یک آدم را چقدر می‌توانند بکوبند؟
و بعد همان‌ها که تا دیروز او را دهاتی و ادبیاتش را روستایی و غیرقابل ارزش در مقابل گهربارهای شهری‌شان می‌دیدند، پس از اینکه تقی به توقی خورد، چطور مجیزش را گفتند و می‌گویند.
این‌ها به کنار، واقعیتش، بعد از حرف‌های آقای دری، درباره «زوال کلنل» نگرانی‌ام زیاد شد؛ هم برای دولت‌آبادی و هم برای دیگر نویسنده‌ها.
با وجود اظهارنظرهای شتاب‌زده و غیرخویشتن‌دار بسیاری از دوستان نویسنده و یا علاقمند به نویسندگان، چقدر خوب آقای دولت‌آبادی باز سالاری‌اش را نشان داده است. از خواندن گفتگویش با بی‌بی‌سی بار دیگر از روی دستش مشق خواهم کرد.
زنده باشی آقای نویسنده!

محمود دولت آبادی درباره سخنان بهمن دری به بی بی سی فارسی گفت: "آقای دری قدری تند قضاوت کرده اند. من تعجب می کنم چون من آقای دری را دیده ام. ایشان فرد پخته ای است و سن و سالی ازشان گذشته و قطعا به اندازه من متوجه می شوند که کتابی که در زبان مادری نوشته شده حتما می بایست در زبان مادری منتشر بشود که همان فارسی عزیزی است که هم آقای دری و هم من و هم شما به آن صحبت می کنیم. من کماکان انتظار دارم که کتاب زوال کلنل و طریق بسمل شدن و دیگر کتاب ها اجازه انتشار پیدا کنند و ادبیات ما روند معقول و منطقی خود را دنبال کند."
آقای دولت آبادی درباره انتشار این کتاب به زبان آلمانی در سوییس گفت: "پیش از اینکه من اجازه بدهم این اثر در سوییس به زبان آلمانی چاپ شود، آن را از طرف نشر چشمه به وزارت ارشاد ارائه دادم. امیدوار بودم که همزمان یا حتی قبل از انتشار این کتاب در اروپا به زبان فارسی چاپ شود. ولی متاسفانه این طور نشد و این کتاب تا حدود یک سال و نیم بدون جواب ماند تا سرانجام با حدود ۶۱ مورد اصلاحات به من برگردانده شد. بدیهی است که ناشر سوییسی نمی توانست کار خود را بخواباند تا این کتاب در ایران مجوز بگیرد. من روی موارد اصلاحی، به رغم میل خودم و ساختار کتاب و برای اینکه حسن نیت خود را نشان داده باشم، مقداری کار کردم ولی نتیجه، باز هم منفی بود زیرا این کتاب را با بیست و یک مورد ایراد تازه به من برگرداندند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
«دولت آبادی» و عامه پسندها

یوسف علیخانی - محمود دولت آبادی/ عکاس: فرانک حیدریان

همیشه از دیگران عکس گرفته ام و این بار خودم هم «عکس» شده ام در این عکس؛ در آن روز برج پیمایی برای میلادی دیگر. در کنار «محمود دولت آبادی» که با خواندن «کارنامه سپنج»اش جان گرفتم برای نوشتن و با «جای خالی سلوچ»اش راه گرفتم به روستا.
وقتی رسیدیم به برج میلاد؛ من و ساینا و ایرنا و بهنام ناصح و مهیار زاهد، فقط رضا شکراللهی رسیده بود و پسرش پارسا. داشتیم حرف می زدیم که «فرزاد حسنی» و «مریم آموسا» از دور دیده شدند و در میان شان «محمود دولت آبادی» بزرگ.
آمدند همان جا که قرار بود بقیه هم بیایند. دولت آبادی تا نشست، اول از همه جاسیگاری خواست و بعد به شوخی گفت «کسی برای من چایی نمی آورد؟» آوردند.
نشستم روبه رویش که عکس بگیرم. گفت: «علیخانی! اون عکس هایی رو که شب بهرام بیضایی در شب های بخارا ازم گرفتی، در مجله بخارا دیدم.»
هنوز تشکر نکرده بودم که گفت «حرف های خوبی زدی.»
با تعجب نگاهش کردم.
گفت «در تلویزیون. شبکه چهار.»
یکبار بیشتر نرفته ام به شبکه چهار. گفتم «روز اول نمایشگاه کتاب امسال.»
دولت آبادی گفت «دست گذاشتی روی موضوع خوب و حساسی که من سال ها آرزو داشتم یکی درباره اش حرف بزنه.»
گفتم «ادبیات روستا؟ یا فرهنگ عامه؟»
گفت «نه. ادبیات عامه پسند. در تمام ممالک دنیا این ها جایگاه خوبی دارند اما در ایران جور دیگه ای بهشون نگاه می کنند. خوب کاری کردی با ر. اعتمادی و بقیه شون گفتگو کردی. اگر این ها نباشند کسی کتاب های ما رو نمی خوانه.»
خنده نشست تا مغز سرم. هم کیف بود و هم سوال. شادی های آن روزم چندبرابر شد.

و حالا بعد از یک هفته که این عکس را در وبلاگ «فرانک حیدریان» دیدم، یاد اون روز افتادم که فرزاد حسنی قرار است فیلمش را بهم برساند و دوست دارم دوباره این بخش از حرف های دولت آبادی را گوش کنم و برای اینکه حرفی را جا به جا نکنم و شاید همین جا منتشرش کردم.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
انتشار شماره 76 مجله بخارا
شماره 76 مجله بخارا با تصویری از محمود دولت آبادی بر روی جلد، به مناسبت هفتادمین سال تولد وی منتشر شد.

دولت آبادي، نویسنده ای از تبار بیهقی/ علی دهباشی، دو شعر برای محمود دولت آبادی/ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دومین رمان بزرگ غرب/ ی.ام. فارستر/ دکتر عزت اللـه فولادوند، مارکسیسم عامیانه به سان «ایدئولوژی منتشر در فضا» / دکتر داریوش شایگان، نقش تاریخی و خلاقیت فردی/ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، رویکرد سیستماتیک به قصه نویسی در قالب نثر مدرن/ نسرین رحیمیه/ مهرزاد ملکان، اسطورة کیخسرو در شاهنامه/ دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور، زبان در خدمت باطل/ دکتر محمدرضا باطنی، تازه ها و پاره های ایرانشناسی (66)/ ایرج افشار، جیمز جویس در پاریس، آخرین سالها، آخرین عکسها/ گیزل فروند/ فرزانه قوجلو، جشن نامه محمود دولت آبادی: در زادروز آن كه دولتش آباد/ بهرام بيضايي ، سالشمار محمود دولت آبادی/ مهناز عبداللـهی، توفان خیال در اقلیم باد/ سیمین بهبهانی، سیما - نگاشت/ سیمین بهبهانی، عكسنامه محمود دولت آبادي ، آثار دولت آبادی اکنون نوکلاسیک است/ بهاءالدین خرمشاهی، نوای نقال در کلیدر/ دکتر محمدرضا قانون پرور، با مادیان سرخ یالامروالقیس/ مهدی فیروزیان، نامه های سيدمحمدعلي جمالزاده به محمود دولت آبادی، محمود دولت آبادی در كنفرانس نروژ/ آندره وست/ مزدک شفیعیان، نگاهی به ترجمه های آلمانی آثار دولت آبادی/ دکتر سعید فیروزآبادی، از جمله مطالب این شماره مجله بخارا هستند.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سرنوشت یک دوره «کارنامه سپنج»
آقای راد، معلم ادبیات فارسی دوم دبیرستان بخارایی وقتی دید که انشاهایم قابل خواندن هستند، صدایم کرد که «علیخانی! صبح ها چکاره ای؟»
گفتم: «آقا اجازه! بیکاریم.»
کتابفروشی پیام، پایین تر از دروازه درب کوشک قزوین، کتابفروشی کوچکی بود در خیابانی خلوت که از دو طرف می رسید به دبیرستان های دخترانه و هنرستان پسران. صبح یکی از شنبه های هفته، کلیددار کتابفروشی شدم و آقای راد، دفتری را نشانم داد و گفت: «هرچی فروختی، همین جا بنویس!»
قفسه ها پر از کتاب بود و میز دخل چیده شده بود از لوازم التحریر. هنوز از در بیرون نرفته بود که گفت: «حقوقت هر هفته یک کتاب.»
تا ظهر مشتری ای نیامد. ظهر هم دختران و پسرانی که داخل کتابفروشی آمدند، خودکار خواستند و کاغذ و دفتر و مداد. کسی به کتاب ها نگاهی نکرد. سرم را چرخاندم داخل قفسه ها.
«هفته اول چه کتاب هایی را بردارم؟»
یک طرف دستور زبان فارسی «انوری و گیوی» بود و یک طرف، «کارنامه سپنچ» محمود دولت آبادی. دستور زبان فارسی دو جلدی بود و جای خالی سلوچ سه جلدی.
آقای راد را فقط در دبیرستان می دیدم و صبح ها، آرام و سر وقت، کلید می انداختم به دماغ در و می رفتم در سکوت. هفته اول و دوم گذشت و «دستور زبان فارسی» را برداشتم. داخل دفتر هم نوشتم. آقای راد سر کلاس خندید و از کتاب تعریف کرد. بعد هم از «کشتی پهلو گرفته» سیدمهدی شجاعی تعریف کرد؛ عشقش این کتاب بود. فهمیدم اشاره می کند برای هفته بعد «کشتی ...» را بردارم.
هفته سر رسید و آقای راد، صدایم کرد انشایم را بخوانم. خواندم. صدایش مثل باد نرم مرداد ماه بود. گوشم را تیزتر کردم بشنوم چه می گوید. چیزی نفهیدم. گفتم: «آرامش عجیبی دارد صبح ها.»
خندید.
هفته دوم سر رسید و آقای راد، پرسید «خواندیش؟»
نگفتم «کتابی برنداشتم». جواب دادم: «بیشتر لوازم التحریر می فروشم تا کتاب.»
خندید.
هفته سوم که سر رسید، شاد بودم از اینکه «کارنامه سپنج» را دست می گرفتم. کتاب ها خوش دست. داستان های پانزده سال «محمود دولت آبادی» . دو جلدش داستان کوتاه ها که بیشتر داستان بلند بودند و جلد سوم هم «جای خالی سلوچ».
چندبار و چند بار از این دست به آن دست دادم. داخل پلاستیک نگذاشته بودم. داخل کیف نگذاشته بودم. دستم عرق کرد تا برسم به خانه. بعد جلد اولش را گرفتم دستم. داستان «ته شب» را تا ناهار را بخورم و راهی دبیرستان بشوم خواندم؛ یادم هست تمام نشد و تمام روز مشغول خواندنش بودم. اگر اشتباه نکنم اولین داستانی است که دولت آبادی نوشته است؛ به تاریخ 1340 یا 1341.
آقای راد را آن روز ندیدم. فردا باز کتابفروشی پیام بود و داستان های دولت آبادی که یکی یکی از جلوی چشم هایم، فیلم می شدند و من دیگر در کتابفروشی پیام در نزدیکی دروازه درب کوشک قزوین ننشسته بودم و رفته بودم در داستان های: ته شب، ادبار، پای گلدسته امامزاده شعیب، بند، هجرت سلیمان، سایه های خسته، بیابانی، سفر، دیدار بلوچ، آوسنه باباسبحان، گاواره بان، باشبیرو، مرد، از خم چمبر و عقیل عقیل.
عجیب اینکه رغبت نمی کردم جلد سوم را بخوانم که رمان بلند «جای خالی سلوچ» بود.
آقای راد باز به کلاس انشا رسید. صدایم نکرد انشای جدیدم را بخوانم که دیگر انشا نبود و داستانی نوشته بودم در همان حال و هوای داستان های دولت آبادی.
آقای راد، دیگر صدایم نکرد بپرسد «چه خبر از کتابفروشی؟
آقای راد، چند هفته بعد پرسید: «کارنامه سپنج» را فروختی؟
جواب دادم: «سه هفته کتاب برنداشتم و جایش کتاب های دولت آبادی را برداشتم.»
به وضوح دیدم که شاد نشد. به وضوح دیدم که دیگر رغبت نداشت به کتابفروشی پیام بروم. به وضوح دیدم که ... سال 1369 بود آن سال.
عجیب اینکه سه سال بعد وقتی دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران شدم و خوابگاه نداشتم و مجبور بودم صبح ها از قزوین سوار اتوبوس بشوم و غروب برگردم، در سه سفر رفت و برگشت، «جای خالی سلوچ» همراه سفرم شد و نفهمیدم کی رسیدم به تهران و کی برگشتم قزوین و ...
و حالا که این ها را می نویسم سال 1389 است.

منتشر شده در مجله «چلچراغ» ویژه محمود دولت آبادی

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
«عباث» به روایت «محمود دولت آبادی»
«محمود دولت آبادی» که در این مراسم شرکت داشت در باره عباث جعفری گفت: من عباث جعفری را پانزده سال پیش شناختم. وقتی او را دیدم به‌نظرم رسید که او یک انرژی پرتاب شده به جهان است. هر وقت هم‌دیگر را می‌دیدیم می‌گفت باید با هم یک‌بار به کویر برویم؛ من فکر کرده بودم ممکن است او در کویر گم بشود ولی فکر نمی‌کردم در رودخانه گم شود.
نکته‌ای که برای خودم جالب هست این‌که من دوتا عباث جعفری دارم و این‌بار هم به‌جای این‌که به آن عباس زنگ بزنم؛ به این عباث زدم. وقتی زنگ زدم عباث گفت: باز اشتباه کِردی؟ گفتم ئه، عباث باز هم تویی!؟ گفت: ها. گفتم کجایی؟ گفت مُو تو کوه‌هایُم. من فکر کردم در کوه‌های خودمان(در ایران) است؛ دو روز بعد فهمیدم او در کوه‌های «هندوکش» بوده.
وقتی که خبر گم شدن او را شنیدم حیرت کردم و خیلی برایم عجیب بود که عباث زمانی گم شد که جوانان دیگری از ما در این مملکت و در این شهر گم شدند. من نتوانستم آن‌چه را که رخ داد به زبان بیاورم یا بنویسم؛ برای این‌که وقتی اندوه از حد می‌گذرد دیگر هیچ هنرمندی نمی‌تواند اثری خلق کند؛ البته من به عنوان هنرجو این‌را می‌گویم.
به نظرم رسید که برای خودم تلفیقی داشته باشم از گم شدن عباث و آن دیگرانی که فرزندان همین مردمان ما بودند. این‌قدر من اندوهگین شدم که بچه‌های مردم این مملکت، یکی در این لباس؛ دیگری در لباسی دیگر و آن رفتارهایی که با جوانان شد. هم اندوهگین شدم و هم به‌شدت شرم‌سار! بنابر این چنین نوشتم:
این‌جا، تگرگ نبارد خوب است
این‌جا، تگرگِِ مرگ نبارد خوب است
من ساده بوده‌ام
من ساده بوده‌ام و جوان
من ساده بوده‌ام از همان آغاز
این‌را چگونه بگویم؟
من ایرج‌ام، سیاووش و سهراب‌ام

به نقل از رادیو زمانه

چند لینک درباره ناپدید شدن عباث جعفری در نپال:
اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
یک کتاب تازه
روستانویسان
[تراژدی، رئال و نوستالژی]
میکائیل رسولزاده

انتشارات پینار
چاپ اول 1388
تیراژ: 1000 نسخه
208 صفحه وزیری
قیمت 3200 تومان
شابک: 8-32-2668-964-978

انتشارات پینار: کرج. چهارراه طالقانی. طالقانی شمالی. کوچه شهروز. پلاک 90/ تلفن: 02612228496/ 09357283923/ 09123416183


میکائیل رسولزاده، داستان‌نویس و محقق در مقدمه اول کتاب به این سوالات پاسخ داده است: روستانویس کیست؟ روستانویسی (ادبیات روستایی) یعنی چه؟ داستان، رمان و شعر بومی چیست؟ آیا اثر بومی - اقلیمی، ژانر متفاوتی در ادبیات است و یا ادامه نوشته‌های مدرن روزگار ما؟ روستانویسی (روستا - بومی و اقلیمی) چگونه شکل گرفته‌است.
نویسنده پس از مقدمه مفصل خود بر کتاب «روستانویسان» به بررسی زندگی و آثار یازده نویسنده ‌(محمود دولت‌آبادی، جلال‌آل‌احمد، شهریار، غلامحسین ساعدی، امین فقیری، منصور یاقوتی، محمد بهمن‌بیگی، صمد بهرنگی، هوشنگ مرادی‌کرمانی، بهرام صادقی و یوسف علیخانی) پرداخته‌است.
از رسولزاده پیش از این کتاب «افسانه‌های بوزقوش» منتشر شده‌است.

Labels: , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
دیدار با «محمود دولت‌آبادی»
از سه روز قبلش خبر داده بود علی دهباشی. گفته بود «اول اسفند بیا بخارا. دولت‌آبادی می‌آید.»
خوشحال شدم. نمی‌دانستم مدتی است دهباشی، در عوض «شب‌های بخارا» که به تعطیلی کشانده شد، دیدارهایی با اهالی هنر در دفتر بخارا برگزار می‌کند.
وقتی رسیدم، تصویری از میانسالی دولت‌آبادی به قفسه دیدم و آرم بخارا را. بعد نشستم که استاد بیاید.
وقتی هم آمد، سیگار به لب داشت و نگاه متعجب‌ام به دهباشی افتاد. بارها دیده بودم که آدم‌های مختلف را رنجانده بود به خاطر سیگار کشیدن (که دهباشی آسم دارد)؛ چه در کافه تیتر و چه در جاهای دیگر. اما دولت‌آبادی سیگار نازکش را خاموش نکرده، سیگار دیگری را روشنایی بخشید و تا آخر نشست دو ساعته چنین بود.
خانم ناهید طباطبایی بود و مینو فرشچی و فرزانه قوجلو و علی بهبهانی و جواد ماهزاده و چند نفر دیگر؛ جمع‌مان به پانزده نفر نرسید در آخر.
دولت‌آبادی از نوشتن گفت و از شرایطش. دهباشی از ترجمه کارهایش پرسید و آن‌وقت دولت‌آبادی در پاسخ به طباطبایی درباره شاهنامه حرف زد و مفصل‌تر درباره تاریخ بیهقی.
عکس‌ها را هم ستاره سلیمانی گرفت.



Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com