تادانه

سبک و زبان خاص در ادبیات
بوریس پاسترناک، شاعر بزرگ روس:
«… برای من رویای «زبانی جدید» و شکل ِ «بیان کاملا شخصی» مفهومی ندارد. بخاطر این رویا بود که از بیشتر آثار سالهای بیست که فقط به دنبال «تجربیاتِ سبکی» بودند دیگر اثری نیست. فوق العاده ترین کشف ها زمانی اتفاق می افتد که وجود هنرمند لبریز از چیزی گفتنی ست؛ در حالت او زبان رایج را برای بیانِ آن انتخاب می کند و این زبان، در حین کاربرد، از درون دگرگون می شود…»

محمدرضا شفیعی کدکنی:
«صاحب سبک» شدن و «زبان خاص» پیدا کردن کار دشواری نیست. «شاعر شدن» کارِ سختی است. امروزه با بهره وری از نظریه ها می توان ده ها نوع «سبک شعری» و «زبان خاص» به وجد آورد. اما صد سال هم که با نظریه کار کنند یک رباعی مثل رباعیات خیام یا یک غزل مثل غزل های حافظ نمی توانند بگیوند؛ زیرا شاعر شدن است که دشوار است، شعر گفتن است که دشوار است، اما «صاحب سبک شدن» و «زبان خاص» به وجود آوردن، کاری است بسیار سهل و آسان.

منبع: موسیقی شعر/ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی/ موسسه انتشارات نگاه/ چاپ سوم: 1370/ ص چهار

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
مسافر دالان‌های بلند عصر؛ محمد حقوقی
برای ما که خواننده حرفه‌ای شعر نبودیم، شعر نو یعنی "نیما و شاملو و اخوان و سهراب و فروغ" و زمان برد تا بفهمیم بسیارها آمده‌اند که شاعرند و شعرشان شعر است.
«محمد حقوقی *» برای ما که شعرخوان حرفه‌ای نبودیم، بیشتر منتقد بود تا شاعر با این حال وقتی نامش می‌آمد، به خاطرمان می‌رسید اصفهان با اوست و او با اصفهان.
می‌دانستیم حلقه‌ای بوده به نام "حلقه اصفهان" و او بوده و هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی و ...
اولین بار حقوقی را در مراسم تشییع منوچهر آتشی * در تالار وحدت دیدم؛ در کنار مفتون امینی ایستاده‌بود.
آرام بود و باوقار.
شعرهایش * را بخوانیم که از هم‌دوره‌های آتشی بود و ...

از دور مثل عشق، که می‌آید
می‌آمد آن غزال شنل‌گیسو

مانا عروس سبز
-که پریان بادها
گیسوش را که جاذبه، بر خاک می‌کشید،
از خاک می‌رفتند
و در نسیم و آینه می‌ریختند
-شط شبق در دل هوا -

در ساحل جهان کنارم
- کنار او
گاهی که یک خیابان کبک است می‌خرامد
گاهی که یک بیابان آهوست می‌رمد
من مثل خواب و خاطره می‌رفتم ...

شب‌های بخارا دیگر به یاد تبدیل شده‌اند و با حسرت می‌توان از آن‌ها یاد کرد که به تاریخ پیوستند و دیگر نیاز نیست سال‌ها بگذرد تا قدر "دهباشی" و شب‌هایش را بدانیم که یکی از شب‌های مجله بخارا، شب "محمد حقوقی" بود؛ شصت و دومین شبش *.
همه بودند آن‌شب؛ از زنده‌یاد رضا سیدحسینی مترجم گرفته تا محمدعلی کشاورز بازیگر و سیما بینای خواننده و محمود دولت‌آبادی و ناهید طباطبایی نویسنده و سیمین بهبهانی و جواد مجابی و سیدعلی صالحی شاعر و رضا فیاضی بازیگر و علیرضا رئیس‌دانایی ناشر و ...
شاعر پیر بود یا ما از دور او را پشت میز خمیده می‌دیدیم که می‌گفت: "شعری به نام آکواریوم نوشته‌ام و حوادث زندگی که برایم پیش آمده را این شعر تعریف کرده، و حقیقتش چهار سال است که می‌ترسم بروم سراغش. مثل آدمی که صد سالش شده و بهش می‌گویند تو دوباره باید تخت‌جمشید را بسازی، آدم چه حالی بهش دست می‌دهد، الان من همان حالم"

تاریخی که اول این مجله زده‌ام این است؛ خرداد 1387/ به لطف علی دهباشی و علیرضا رئیس‌دانا.
پاپریک: فصلنامه تخصصی شعر/ دوره دوم/ شماره یک/ بهار 87/ ویژه محمد حقوقی.
صاحب‌امتیاز و مدیرمسوول: میرکسری حاج‌سید‌جوادی
دبیر تحریریه: ناصر وحدتی
مرکز پخش: موسسه انتشارات نگاه

در این ویژه‌نامه می‌خوانید: از هفتاد سالگی حقوقی گرفته تا خاطره‌های محمد حقوقی از دیگران و خاطره‌های دیگران درباره محمد حقوقی.
.دست‌آخر هم سال‌شماری مفصل این ویژه‌نامه را کامل می‌کند که حیف زود - امروز- کامل شد
آمدن: 1316 اصفهان/ رفتن 8 تیر 1388 اصفهان .*


همین هفته قبل بود که وقتی به شعر پناه بردم تا سبزها را سبزتر نشان بدهم، رسیدم به کتاب "شعر نو از آغاز تا امروز" نوشته محمد حقوقی.
چاپ اول: 1351
چاپ دوم: 1353
چاپ سوم: 1354
چاپ چهارم: 1357
و ...

پس از مقدمه: نگاهی به جوانب شعر امروز، حقوقی، شعر نو را به پنج دهه تقسیم می‌کند و پس از نمونه‌شعرهایی از شاعران این پنج دهه، تفسیر خود از برخی از شعرها را پیش از "درباره شاعران این مجموعه" می‌آورد.
و عجیب این‌که اسمی از خودش نمی‌آورد به عنوان یکی از شاعران یکی از این دهه‌ها.

محمد حقوقی اما شاعر - منتقدی زیبا بود؛ روحش شاد.

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.
* * * * * * * * *

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
امروز روز تولد «کاظم سادات اشکوری» است
کاظم سادات اشکوری
متولد 13 خرداد 1317 نارنه-اشکور

درباره اشکوری:
اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به‌یاد حسین منزوی

حسين منزوي
حسين منزوي
آمدن: 1 مهر 1325 زنجان
رفتن: 16 ارديبهشت 1386

دو غزل ... اينجا
چند غزل ... اينجا
غزل هاي تركي منزوي ... اينجا
105 غزل از حسين منزوي ... اينجا
يك غزل با صداي حسين منزوي ... اينجا
چند ترانه از منزوي با صداي محمد نوري ... اينجا
يك غزل از منزوي با صداي داريوش اقبالي ... اينجا
يادداشت عليرضا بهنام درباره منزوي ... اينجا
غزل تازه منتشر شده ... اينجا
به مناسبت سالروز تولد ... اينجا
منزوي از نگاه شاعران ... اينجا
پتانسيل بالاي غزل ... اينجا
بحثي در غزل معاصر ... اينجا
فهرست كتاب هاي منزوي ... اينجا
تحولي اساسي در حوزه معنايي غزل ... اينجا
حيدربابايه شهريار با ترجمه حسين منزوي ... اينجا
برنده نخستين دوره جايزه شعر زنده ياد فروغ فرخزاد ... اينجا
حرف هاي منتشر نشده "منوچهر آتشي" درباره حسين منزوي ... اينجا

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت
ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!

حسین منزوی

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ویژه‌ محمد بیابانی
غلامرضا شبانکاره: بیابانی اهل شهرت و نام نبود!
آبتین بیابانی - سعید مهیمنی : بیابانی در یک نگاه
محمدرضا محمدزادگان : يادمـان محمـد بيابـاني
سعيد مهيمني: نگاه بياباني حماسي است
مجيد اجرايي: مردي با آرمان‌هاي جهان‌وطنی
فرج ا... کمالی: می دانست که نخواهد مرد!

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به یاد «فروغ فرخزاد»
فروغ فرخزاد
سایز بزرگتر ... اینجا

آمدن: ۱۵ دی ۱۳۱۳ تهران
رفتن: ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ تهران

صدا ... اینجا
شعرها... اینجا
کتاب‌ها ... اینجا
عکس‌ها ... اینجا
خانه سیاه است ... اینجا
فیلمی درباره فروغ ... اینجا
سایتی برای فروغ ... اینجا و اینجا و اینجا
فروغ در ویکی‌پدیا ... فارسی، عربی و انگلیسی
دست‌خط فروغ ... اینجا و اینجا و اینجا و اینجا
نامه‌های فروغ به پرویز شاپور ... اینجا
شعرهای فروغ ... اینجا و اینجا
برای فروغ (کلیپ) ... اینجا
فروغ بی پایان ... اینجا
دیدار با پسر فروغ ... اینجا
ازدحام کوچه خوشبخت ...اینجا
به انگلیسی ... Here و Here و Here
تحلیل فمینیستی اشعار و زندگی فروغ ... اینجا
حرف‌های آیدین آغداشلو درباره فروغ ... اینجا
حرف‌های احمد شاملو درباره فروغ ... اینجا
فروغ در استودیو رادیو دو تهران ... اینجا
بايد سري به ظهيرالدوله بزنيم ... اینجا
فروغ مدرن‌تر از شاملو ... اینجا
نوشتن بر بخار پنجره ... اینجا
و این ماشین لعنتی ... اینجا
من باقة أشعار فروغ ... هنا و هناک
تركت فروغ أثراً عميقاً في الشعر الفارسي ... اینجا
عکس‌های تشییع جنازه فروغ ... اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

فروغ فرخزاد

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد احمد شاملو
احمد شاملو
آمدن: 21 آذر 1304 تهران
رفتن: ‌2 مرداد 1379 كرج

شعرها ... اينجا
نامه‌ها ... اينجا
گفتگوها ... اينجا
داستان‌ها ... اينجا
ترجمه‌ها ... اينجا و اينجا
سال‌شمار زندگي ... اينجا
مقدمه حافظ شاملو ... اينجا
گالري عكس‌ها و اسناد ... اينجا
شعرهاي شاملو به زبان‌هاي ديگر ... اينجا
صداي شاملو ... اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا

بنياد شاملو ... اينجا
سايت رسمي ... اينجا
شاملو در ويكيپديا ... اينجا
شاملو در آواي آزاد ... اينجا
شاملو در ايران ترانه ... اينجا
احمد شاملو ( انگليسي) ... اينجا
شاملو در سايت صدا و سيما ... اينجا
احمد شاملو

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به یاد عمران صلاحی
دیروز رفته بودم کریمخان، دنبال چند تا کتاب. نشر چشمه بسته بود. چند جا رفتم تا رسیدم نشر ثالث. دیدم که ساعت 5 است و رونمایی کتاب گفتگو با عمران صلاحی از سری کتاب های تاریخ شفاهی ادبیات ایران زیر نظر محمدهاشم اکبریانی ساعت 6 برگزار می شود. ماندم.
ماندم تا بعد از چند ماه که جایی نرفته و کسی را ندیده بودم دوستانم را ببینم. نشستم و نگاهم تمام وقت مانده بود روی چهره یاشار، پسر عمران صلاحی و همسر و دخترش. متاسفانه همه کسانی که پشت میکروفون می رفتند از یاشار حرف می زدند و تعریفش می کردند و دریغ از این که کسی اشاره ای به دخترش بکند و انگار نه انگار این دختر تنها هم دختر عمران است. زن عمران هم تمام وقت بغض می کرد و خیره می شد به لامپ ها و تعریف هایی که دیگران می کردند از شوهر شاعر که آرزو داشته میز کاری داشته باشد و مجبور نباشد شعرهایش را در آشپزخانه و پشت میز آن جا بنویسد.
عمران صلاحی را همیشه در جلسات مختلف می دیدم که بلند بود و آرام و این آخری ها البته در خیلی از برنامه های دولتی هم شرکت می کرد و مدام اینجا و آنجا دعوتش می کردند؛ مکافاتی که سر کسانی مثل منوچهر آتشی و م. آزاد هم آمد و دم آخری نیازمند خانه شاعران شده بودند و به سکه ای مجبور بودند به همه جا بروند.
یک دفعه یاد موضوعی افتادم که به عمران صلاحی و خودم ربط داشت:
سال 80 دنبال قصه عزیز و نگار راه افتاده بودم توی در و دهات پشت کوه های البرز. در این گشت و گذارها به پیرمردی رسیدم که این قصه را به نظم درآورده بود. معلم بازنشسته بود و در روستایی که زندگی می کرد فرش فروشی و باغبانی می کرد. گفتگویی با او انجام دادم که مدتی بعد در روزنامه انتخاب منتشر شد. در معرفی اش نوشته بودم او جدا از معلمی، باغبانی و فرش فروشی، شعر هم می گوید و خطاطی هم می کند. یک روز محسن فرجی که همکارم در انتخاب بود به شوخی، مجله دنیای سخن را نشانم داد که در صفحه ع. شکرچیان، مطلبی به طنز درباره این گفتگو و شغل های آقای شاعر نوشته شده بود. ع، همان عمران بود و شکرچیان، همان صلاحی. در ادامه شغل های آقای شاعر طالقانی، شغل های دیگری هم نوشته بود و این گفتگو را به طنز گرفته بود.
علیرضا رئیس دانا، کنارم نشسته بود. گفت "حیف شد! زود رفت." نمی دانم چرا یک لحظه حسودی ام شد به عمران و گفتم "خوش به حالش! می ماند که بیشتر از این بماند؟"
عمران را بیشتر طنزپرداز می دانستم تا این که محسن فرجی یکی از بهترین شعرهایش را ، وقتی که دانشجو بودیم و ساکن خوابگاه سنایی (پل کریمخان) برایم خواند و خواندیم همیشه. شعر دیگری از او به خاطر ندارم و فکر می کنم این آرزوی هر شاعر و نویسنده ای است که اثری از او مدام ، حتی شده به وسیله یک نفر، زمزمه شود. این شعر عمران را همیشه زمزمه می کردیم:

کمک کنیم هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره، برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغ مون زباله سپور شده
مسافر امیدمن رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خط رو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو خونه بهار کدوم وره؟

ولی واقعا چه زود زمان می گذرد. 12 مهر 85 بود که عمران رفت.


عکس های جواد آتشباری از شب رونمایی کتاب گفتگو با عمران صلاحی در نشر ثالث:

علی دهباشی و محمدهاشم اکبریانی

هوشنگ مرادی کرمانی

کامبیز درمبخش

منوچهر احترامی

همسر و دختر عمران صلاحی

سیمین بهبهانی و همسر حمید مصدق

یاشار صلاحی

خانواده صلاحی و سیمین بهبهانی در حال رونمایی کتاب

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ويژه‌نامه شفیعی کدکنی

محمد بياباني
بسراي تا كه هستي محمد ولي‌زاده
احياي حزين لا‌هيجی عنايت سميعي
ديوان شعر فارسي دكتر يدالله جلا‌لي‌پندري
اقيانوسي به نام شفيعي‌كدكني جمال ميرصادقي
سفرت به خير... دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي
شاعري در كشاكش ديروز و امروز عبدالعلي دست‌غيب
تا در زمانه باقي‌ست آواز باد و باران دكتر تقي پورنامداريان
ادامه و تكامل عصر فروزانفري دكتر عبدالحسين فرزاد
نگاهي به كتاب <شاعر آينه‌ها> محمدكاظم كاظمي‌
كدكن، ميراث‌دار ايران كهن رجبعلي يحيائي‌

صفحه های Pdf :
7 و 8 و 9 و 10
به کوشش محمد ولی زاده
منتشر شده در روزنامه اعتماد ملی. روز دوشنبه 18 شهریور 1387

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
شعری از صالحي
ياوه مگو مردك!
من شاعرم
من برادر ِ نزار قباني ام
من برادر ِ محمودم
من برادر درويش.

در من هزار كبوتر سربريده پنهان است
در من
هزار زيتون زار شعله ور.
او كه باد مي كارد
تنها توفان تشنه درو خواهد كرد.

تو ... مردك!
گنده تر از دهان خود
شكر خورده اي
كه خواب ويراني سرزمين مرا مي بيني!

مگر ما
اگاله بند بي دليل بغداديم
كه از يكي باد شرطه
به گورگاه المعتصم بگريزيم.

مگر ما دستاربند قلعه قندهاريم
كه به كرناي هر كباده كشي
كمر به قتل كرامت آدمي ببنديم.
ياوه مگو مردك!
اينجا ايران است،
نبين اگر گاهي گرسنه مي خوابيم
نبين اگر گاهي يكي به زندان و ديگري درمانده زندگي ست.
امتحان كنيد
ما دوباره برخواهيم خاست.
ما
چنگ و دندان خود را در خون سياوش
خصاب بسته ايم.
امتحان كنيد
او كه باد مي كارد
تنها توفان تشنه درو خواهند كرد.

با اين همه ... زنهار!
ما
كبوترزادگان زيتون پرست
قرن هاست
كينه خود را به هفت آب زمزم و
جنگ را
به روياي زندگي شسته ايم.
مجبورمان نكنيد
ما صلح مي خواهيم.
***
منتشر شده در صفحه 20 روزنامه اعتماد / سه شنبه 21 خرداد 1387 ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به یاد "نیما یوشیج"

نیما یوشیج
نیما یوشیج
آمدن: 21 آبان 1276 روستای یوش
رفتن: 13 دي 1338 تهران

زندگی‌نامه ... اینجا
مجموعه شعر ... اینجا
گزیده‌ها شعرها ... اینجا
نیما در فرهنگسرا ... اینجا
مازندران و اشعار نیما ... اینجا
نیما یوشیج: من شاعر زبان تاتي هستم

نیما در زبان‌های دیگر:
Azərbaycan ،Bosanski ،Deutsch ،English ،Français ،مَزِروني ،Svenska

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
يك-دو نگاه به قيصر امين پور
قيصر امين پورصبح كه رسيدم اس ام اس عليرضا روشن هم رسيد: قيصر امين پور درگذشت.

نتوانستم اعتماد كنم به اين اس ام اس. نگاه كردم به فارس و ايسنا و مهر و ايرنا. هيچ كدام خبري نداشتند. به روشن زنگ زدم. گفت راديو پيام گفته. راديو پيام را گرفتم. خبرهاي ساعت هشت بامداد رو گفت اما خبري نبود. با اين حال خبر را تنظيم كردم.
ابراهيم زاهدي مطلق زنگ زد. مطمئن كه شدم خبر را فرستادم آنلاين.

بعد ذهنم رفت به سال 78 كه من سرباز بودم و محسن فرجي در روزنامه مناطق آزاد تازه مشغول به كار شده بود. با هم رفتيم به بيمارستان تخصصي خاتم الانبيا. ديدن او روي تخت بيمارستان باور نكردني بود. قيصر را هميشه در دوران دانشكده مي ديديم كه با موهاي بلند، آرام و متين پله هاي دانشكده ادبيات را بالا مي رفت تا برسد به طبقه چهارم.
مهدي مرعشي، غلامحسين بهلول و حميدرضا توكلي از بچه هاي گروه فارسي، شاگرد قيصر بودند. حميدرضا عاشقش بود.

بعد دانشكده تمام شد و چسبيديم به زندگي. صائب تبريزي را سال 80 نوشتم. اصلاحيه خورده بود بايد مي رفتم پيش بيوك ملكي كه نظراتش را بشنوم. رفتم به سروش. قيصر را يك بار هم آنجا ديدم. موهايش را كوتاه كرده بود اما چين و پف زير چشمانش بيشتر شده بود.

بار آخر هم وقتي آدونيس (علي احمد سعيد) شاعر معروف عرب آمده بود ايران در فرهنگسراي نياوران ديدمش. قرار بود درباره شعرهاي آدونيس سخنراني كند. يكي دو تا عكس هم ازش گرفتم. با خودم مي گفتم كاش نرود بالا. كاش نمي رفت بالا. كاش او شعرهاي خودش را بخواند. كاش خرابش نكنند. قيصر شاعر بود. اما سخنراني آن روزش را دوست نداشتم اصلا.

چند روز قبل هم به نقل از مرتض كاخي در رسانه ها خواندم كه شفيعي كدكني به قيصر امين پور گفته بود: تو به شعر دست يافتي.

صبح تازه خبر را تنظيم كرده بودم كه يكي از همكاران وارد اتاق شد و گفت: آقاي عليخاني شما خوبيد؟
ديدم نگران است. خنده ام گرفت. گفتم فكر كردي من جاي قيصر مردم؟
گفت: بله بخدا. ساعت چهار صبح از خواب پريدم و تا الان بغض ولم نكرده. خواب ديدم شما مُرديد.
گفتم: خدا رو شكر! پس يه دونه گريه كن پيدا كردم كه برام گريه كنه. نه. سالمم. كاش اينطور بود كه شما ديديد.
گفت: نگيد تورو خدا!
گفتم: چه فرق مي كند. قيصر هم به نظرم هشت سال بيخود ماند و فقط زجر كشيد. جماعت شايد فقط به زودي به صورت صوري تشييعش كنند.

قيصر ماند. هشت سال از زماني كه در شمال تصادف كرد، گذشت اما بيماري هاي ناشي از آن تصادف، بامداد امروز موفق شدند او را با خود ببرند.
***
شفيعي كدكني
شفیعی کدکنی
: قيصر از بزرگترين شاعران معاصر ايران بود
گزارش تصويري حضور شاعران و اهالي فرهنگ در بيمارستان دي
شعر «
زرويي نصرآباد» در رثاي «قيصر امين‌پور»
"نیلوفرانه" قیصر امین پور، با صدای
علیرضا افتخاری
خاطرات
مهدي مرعشي از كلاس هاي قيصر امين پور
آخرين عكس هاي قيصر امين پور ... اينجا
فهيمه خضر حيدري: ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم
تشييع پيكر قيصر امين پور. دانشگاه تهران ؛ گزارش تصويري

سيمين بهبهاني: قيصر امين پور شاعري جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود.
علي باباچاهي: درگذشت اين شاعر مردمي و دوست داشتني براي من خيلي غافلگيرکننده بود.
ضياء موحد : مخاطب با شعر قيصر امين‌پور به‌راحتي ارتباط برقرار مي‌كند.
شمس لنگرودي:‌ شعرهاي قيصر امين‌پور روان، نغز و ساده‌اند
پيكر قيصر امين‌پور صبح پنج‌شنبه پس از خداحافظي با سيدحسن حسيني در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا (س)، به فرودگاه منتقل شد تا با پرواز ساعت 16 تهران - اهواز براي مراسم‌خاك‌سپاري به زادگاهش "گتوند"، منتقل شود

قيصر امين پور بالاخره صبح جمعه در گتوند اهواز آرام گرفت
***
تادانه نوشت: الان با آقاي هاشمي‌نژاد، مدير نشر افق (يكي از دو ناشر كتاب‌هاي قيصر امين‌پور) صحبت مي كردم، گفت كه كتاب‌هاي قيصر يك روز پس از مرگش تمام شدند و براي چاپ‌هاي بعدي به چاپخانه رفتند.
بايد متاسف بود يا چي؟
هستي و مي‌نويسي و خبري نيست از بازتاب. عده‌اي بي صدا مي خوانندت و عده‌اي بي‌توجه مي‌گذرند از كنارت اما با چنين اتفاقي ...

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد فريدون مشيري

فريدون مشيري
آمدن: 31 شهريور ۱۳۰۵ تهران
رفتن: 3 آبان 1379 تهران

زندگينامه ... اينجا
مجموعه شعر... اينجا
كتاب شناسي ... اينجا
نگاه ديگران ... اينجا
گفته ها ... اينجا
عكس ها ... اينجا
صداي شاعر ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد سهراب سپهري

سهراب سپهري
سهراب سپهري
آمدن: 15 مهر 1317 كاشان
رفتن: 1 ارديبهشت 1359 تهران

سايت ... اينجا
شعرها ... اينجا
نقاشي ها ... اينجا
عكس ها ... اينجا
اتاق آبي ... اينجا
در سوگ سهراب ... اينجا
صداي پاي آب (صوتي) ... اينجا
سهراب از نگاه ديگران ... اينجا
آثار منتشر شده درباره سهراب سپهري ... اينجا
فارسي - English -Français - Esperanto
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد ... آرامگاه

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد شهريار

شهريار
سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي
(شهريار)
آمدن: 1285 تبريز
رفتن: 27 شهريور 1367 تهران

زندگينامه ... اينجا
صداي شهريار:
شعر اول
شعر دوم
شعر سوم
ديوان اشعار ... متن و صدا
186 شعر از ديوان اشعار ... اينجا
شركت در مجالس احضار ارواح ... اينجا
حيدربابا ... تركي و فارسي
روايتي براي "علي اي هماي رحمت" ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ديدار با آزيتا قهرمان
محسن فرجي مدام مي‌خواند:
از روزهاي باستاني زمين مي‌آيم؛
از دلشوره‌هاي ساده‌ي حوا
حزن عارفانه‌ي مريم
از انتظار چهارده ساله‌ي راحيل
تا اشتياق دردمند زليخا.
هماره آواره چهره‌ي خوب تو بودم
اي عشق
...

اولين بار كه پرسيدم. خنديد. نگاه كرد و گفت از كتاب "آوازهاي حوا" بود اين شعر.
گفتم:‌ مال كيه اين كتاب؟
گفت:‌ نمي‌شناسي مگه؟
گفتم:‌ نه.
نه تنها "آزيتا قهرمان"‌ را نمي‌شناختم كه "نازنين نظام شهيدي" را هم به واسطه محسن، آشنا شدم با خواندن كتاب "بر سه‌شنبه برف مي‌بارد" و "ندا ابكاري" و "نسرين جافري" و "فرشته ساري" و "حافظ موسوي"‌و "عزيز معتضدي" و ديگر شاعران جوانتر آن سال‌ها را.

بيشتر كتاب‌هايي كه من به خوابگاه مي‌بردم كتاب داستان بودند و بيشتر كتاب‌هايي كه محسن مي‌آورد كتاب شعر بودند. شعرهاي "آزيتا قهرمان" بيشتر به دلم مي‌نشست كه آن روزها داشت چيزي ته دلم مي‌لغزيد و شاعرانه‌ام مي‌كرد كه اتاقم پر شده بود از بوي كاج و بابونه و گل بسم و ...

بعدها باز با محسن بوديم در روزنامه انتخاب و او خبرنگار بود و من مترجم اما كمتر خلوت داشتيم با هم. اما هر وقت كتاب "آوازهاي حوا" را مي‌ديدم دلم تكان مي‌خورد و خلوت روزهاي خوابگاه و حضور آدم‌هاي شاعر و نويسنده و كتاب‌خوان به خاطرم مي‌آمد.

گذشت تا يك سال و نيم پيش ايميلي رسيد از كسي كه باور نكردم خودش باشد. نوشته بود برايم:
سلام آقاي عليخاني عزيز
بعضي از كارهايتان را در سايت‌ها خواندم اما هنوز نتوانستم كتاب "قدم بخير مادربزرگ من بود" را داشته باشم. اگر برايتون زحمتي نيست كتاب را برايم به همين آدرس سايت در سوئد بفرستيد.
با مهر و دوستي
آزيتا قهرمان

از شوق، پر درآورده بودم. اول از همه هم زنگ زدم به محسن. او هم شاد شد. بعد كاري كه نمي‌كنم اغلب،‌ كردم. تمام داستان‌هاي "قدم بخير ... " را برايش ايميل كردم.
دو روز بعد ايميل ديگري رسيد از او. نوشته بود:‌
دوست عزيزم
كتاب را الان تمام كردم. بايد بگويم ميلك را وارد روياهاي ما كرده ايد. يك بار از يك كلمبيا پرسيدم واقعا ماكوندو، دهكده ماركز در صد سال تنهايي وجود دارد. گفت آره اما هيچ ربطي به ماكوندويي كتاب صد سال تنهايي ندارد. به هرحال ما هم به ميلك سفر كرديم و آنجا بوديم و هر يك ميلك خودمان را داريم. از خوبي‌هاي اين كتاب يكي كوتاه بودن و واقعا كوتاه بودن قصه‌هاست. شروع غيرمترقبه و پايان‌هاي ناگهاني كه اين همه داستان‌ها را لق و بي بنياد نمي‌كند حال و هوايي سوررئال به فضاها مي‌بخشد. من از داستان سوم به بعد بيشتر توانستم با كارها ارتباط بگيرم و در پايان اين احساس را داشتم كه دست خالي برنمي‌گردم. كتابتان را دوست داشتم. شاد باشيد.
با مهر و دوستي
آزيتا قهرمان


بعد كه تشكر كردم. تلفنم را برايش گذاشتم. زنگ زد. حرف زديم. در سوئد زندگي مي‌كند و دختر و پسرش در هند هستند.
بعد آن شب از زني گفت قاقازاني كه من گفتم از حومه قزوين است. گفت او باعث شده دنيايم داستاني شود. چون در كودكي‌هايش قصه‌هاي عجيب و غريبي هميشه برايش تعريف مي‌كرده.
بعد قرار شد درباره اين زن بنويسد و برايم بفرستد كه آن زمان هنوز قابيل منتشر مي‌شد. قرار شده بود در قابيل منتشرش كنم. بعد خبري نشد.

بعد ايميلي آمد كه درباره قدم‌بخير مي‌خواهد چيزي بنويسد و بعد باز خبري نشد. تا اين كه باز امشب زنگ زد.
شادي‌ام باورنكردني است. گفت كه سرش خيلي شلوغ است و دو سال است در آنجاست و مي‌گويد كه خيلي سخت بوده اخت شدن با فضاي سوئد و ياد گرفتن زبان. كلاس مي‌رود و تمام زندگي اش شده داستان و شعر و ادبيات و غير از هنري زندگي كردن، زندگي ديگري نمي‌شناسد و افتخار مي‌كند كه اين چنين زندگي مي‌كند.
مشهد هميشه برايم با نام و ياد "آزيتا قهرمان" و "نازنين نظام شهيدي"‌ و شاعران و نويسنده هاي بزرگ همراه بوده است.
بعد از "نازنين نظام شهيدي" حرف زديم. گفت كه تاريخ زنده نازنين است از سال 68 تا زمان مرگش و حالا دختر نظام شهيدي در هند با پسر و دخترش هم‌خانه است.
آن وقت از "محسن ميهن‌دوست"، مردم‌شناس معروف مشهدي گفت و گفتم "اوسنه"هايش را دوست دارم و گفت اين مرد عاشق است؛ عاشق كارش.
چهارمين مجموعه شعرش هم با ترجمه سهراب رحيمي و ويرايش يك شاعر برجسته سوئدي به زودي به زبان سوئدي در اين كشور منتشر مي شود.
آزيتا قهرمان فقط شعر نمي‌گويد. داستان هم مي‌نويسد. عكس‌ هم مي‌گيرد و آدم‌ها را دوست دارد.

بعد ديدم بد نيست اين‌ها را بنويسم و بنويسم كه چه شادم من كه عشق‌هاي دوران نوجواني و دانشجويي‌ام را اينطور يافته‌ام و خوشحالم كه با داستان‌هايم ارتباط گرفته‌اند. به آزيتا قهرمان گفتم كه برايم غيرقابل توصيف بود زماني‌ كه محمد شريفي، نويسنده "باغ اناري" نامه‌اي درباره "قدم‌بخير مادربزرگ من بود" برايم فرستاد و ...و بعد وقت گذاشت و "اژدهاكشان" را پيش از انتشار با دقت خواند و نظراتش را برايم نوشت.

امروز چه شادم من و متن داستان‌هاي "اژدهاكشان"‌را الان برايش ايميل كردم تا بعد كه كتاب دراومد هم اين كتاب و هم قدم بخير را برايش پست كنم.

Azita Ghahreman
آزیتا قهرمان
متولد 1341 در مشهد

آوازهای حوا، 1371
تندیس های پاییزی، 1375
فراموشی آیین ساده ای دارد، 1381
کتاب هفت 1، 2 و 3 برگزیده ی شعر امروز خراسان
جایی که پیاده رو به پایان می رسد شل سیلوراستاین ترجمه آزیتا قهرمان و مرتضی بهروان

Azita GhahremanAzita GhahremanAzita Ghahreman

آوازهاي حوا ... اينجا
تنديس‌هاي پاييزي ... اينجا
فراموشي آيين ساده‌اي دارد ... اينجا
جايي كه پياده‌رو به پايان مي‌رسد ... اينجا

سايت آزيتا قهرمان ... اينجا
سايت صحنه‌ها (با مديريت سهراب رحيمي) ... اينجا
آزيتا قهرمان در قابيل ... اينجا


ايميل آزيتا قهرمان
Azitaghahreman@yahoo.com

Labels: , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
به ياد مهدي اخوان ثالث

مهدي اخوان ثالث
مهدي اخوان ثالث
آمدن: 1307، مشهد
رفتن: چهارم شهريور 1369، تهران

شعرها ... اينجا
شعرها (شنيداري) ... اينجا
خیال آمیز و افسانه ای ... اينجا
متخلص به م اميد ... اينجا
شاعر حماسه های شکست خورده ... اينجا
تسلط به اوزان ادبيات کلاسيک و علاقه بسیار به زبان خراسانی ... اينجا
اخوان ثالث در ويكيپديا ... فارسي - انگليسي - اسپرانتو

آيا شعر در ايران مرده است؟ ... اينجا
انتشارات زمستان ... اينجا

poet ... here and hear
Winter ... here
Mehdi Akhavan Sales ... here
M. Omid) was born in 1928, in Mashhad ... here

مهدي اخوان ثالث

به ياد احمد شاملو ... اينجا
به ياد هوشنگ گلشيري ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد
خوابگاه سنایی بودیم؛ زیر پل کریمخان. آن وقت‌ها این ساختمان هفت طبقه‌ای که اول خیابان سنایی و زیر پل کریمخان حالا شده به گمانم اداره کشتیرانی، خوابگاه سنایی وابسته به کوی دانشگاه تهران بود و من و محسن فرجی سال‌های 1373 و 1374 را در این خوابگاه بودیم. البته مهدی مرعشی و حسین بهلول هم بودند. زنده یاد ساعد فارسی رحیم آبادی و رضا هدایت هم زیاد به ما سر می‌زدند.
آن وقت‌ها دفترچه یادداشت‌های کوچکی داشتم که هنوز دارم. مدام از هرچه خوشم می‌آمد تویش می‌نوشتم؛ شعر. طرح. حرف‌های بزرگان و ...
حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم چند صفحه از یکی از این دفترچه یادداشت‌ها اختصاص پیدا کرده به چند شعر از شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد.
یادم می‌آید این شعرها را از روی مجله دنیای سخن و آدینه نوشته بودم. بعدها در روزنامه‌ها خواندم مترجمی که این شعرها را ترجمه کرده بود زود درگذشت. نام سیدعلی صالحی هم از آن زمان کنار این ترجمه‌ها بود و همیشه شاید همین مساله باعث می‌شد فکر کنم صالحی، کرد است و البته ابروها و سبیل و موهای بلندش، در این باور بیشتر کمکم می‌کردند.
دیروز کتاب سلیمانیه و سپیده دم جهان را که دیدم، از شادی نمی‌دانستم چکار کنم. مجموعه‌ای از شعرهای شیرکو بی‌کس را به زبان فارسی می‌دیدم.
ادامه مطلب

Labels: , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com