تادانه

با چشم های باز خواب می بینم
https://scontent-sjc2-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/15047029_633578210177247_4013369526174351360_n.jpg?ig_cache_key=MTM4Nzg1Mzk3Njk4MDc3NzU1OA%3D%3D.2 
استاد محمدعلی حضرتی شاعر است
استاد محمدعلی حضرتی در حال حاضر مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری قزوین است
استاد محمدعلی حضرتی امروز به آموتخانه آمد
امروز بار دیگر ایمان آوردم که راه‌ام را به اشتباه نرفته‌ام
در تمام این سال‌ها به آقای حضرتی خبر نداده بودم؛ هراس داشتم انگار
معلم‌ سال‌های دورم قرار بود به خانه‌ی مردم بیاید که من مشق کرده ام و این هراس آور بود برایم که آیا خوب مشق کرده ام؟
دیروز با استاد عنایت الله مجیدی ، محقق و الموت‌پژوه و معلم همیشه‌ام زنگ زده بود و می‌دانستم جاده ی روستای زادگاهم با پیگیری‌های او به نتیجه رسید و این بار با آرامش به میلک رفتیم. خدمت استاد گفتم خجالت می‌کشم به آقای حضرتی زنگ بزنم. چند دقیقه بعد زنگ زدند و فرمودند آقای حضرتی دارد می‌آید میلک
در پوستم نمی‌گنجیدم
هنوز البته هراس دارم که آقای مجیدی مهربان اگر آموتخانه را ببینند، به مشق‌هایم چند خواهند داد؟
آقای حضرتی آمدند و حالا با چشم های باز خواب می بینم

 

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نگين الموت | مجموعه عکس


مجموعه عكس‌هاي محمد علي حضرتي‌ شاعر، پژهشگر و عكاس قزويني در قالب كتابي با عنوان «نگين الموت» منتشر شد.
به گزارش فارس، مجموعه 272 عكس محمدعلي حضرتي، شاعر، پژوهشگر و عكاس قزويني، درباره چشم‌اندازهاي درياچه اوان در قالب كتابي نفيس به نام «نگين الموت» منتشر شد. اين كتاب كه در 164 صفحه در قطع رحلي بزرگ و روي كاغذ گلاسه 200 گرمي چاپ شده، چهار فصل زيباي درياچه اوان را با نگاهي شاعرانه به تصوير كشيده و با زيرنويس‌هايي از شاعراني همچون اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، قيصر امين‌پور، شفيعي كدكني، ابتهاج، سلمان هراتي، بيژن نجدي، شاملو و واعظ قزويني آراسته است.
عكس‌هايي از حيات وحش و زندگي گياهي و جانوري حوضه آبريز اوان، محصولات كشاورزي، خانه و معمار، صنايع دستي، كار و سرگرمي، آداب و رسوم به همراه پرتره‌هايي از گروه‌هاي مختلف سني زنان و مردان آن سامان، تصاوير ديگر كتاب را تشكيل مي‌دهند. نگين الموت با دو مقدمه يك معرفي علمي و يك نوشتة حسي و شاعرانه در هفت فصل و به زبان‌هاي فارسي و انگليسي منتشر شده و در كتابفروشي‌ها و لابراتوارهاي معتبر عكس استان قزوين در دسترس علاقمندان است.
چاپ سوم برگزيده شعرهاي حضرتي نيز با عنوان «با چشم‌هاي باز خواب مي‌بينم» در نمايشگاه كتاب قزوين عرضه شده و توانست نخستين مجموعه شعر يك شاعر قزويني باشد كه در كمتر از يك سال به سومين چاپ مي‌رسد.
نگين الموت نيز نخستين كتاب مستقل عكس‌هاي جاذبه‌هاي گردشگري استان است كه توسط يك عكاس قزويني تهيه و منتشر شده است.

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
الموت؛ بهشت پنهان
نمايشگاهي از عكس‌هاي محمدعلي حضرتي، شاعر و عکاس قزوینی با عنوان «الموت، بهشت پنهان» در نگارخانه فرهنگ‌سراي شفق برپاست. اين نمايشگاه از 9 آبان تا 14 آبان آماده بازديد عموم است.

محمدعلی حضرتی سال 1342 در قزوین به دنیا آمد. جادوی عکس از ده سالگی مسحورش کرد و فنون ظهور و چاپ را از عکاسی ارمنی به نام «یوسکا» آموخت و آموخته هایش را در کلوپ عکاسی که در مدرسه راه انداخته بودند به دیگران انتقال داد. عکاسی از تظاهرات و نبردهای خیابانی سال 57 را در نوجوانی تجربه کرد و آن را تا ثبت تصویری رویدادهای جنگ ادامه داد. در رشته زبان و ادبیات فارسی تا مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تربیت مدرس ادامه تحصیل داد.
از محمدعلی حضرتی تاکنون شش دفتر شعر: (شعله در خیمه ابر، خورشید بر نیزه، حنجره آب، عاشقانه های کبود، آوازهای واژگان لال و با چشمان باز خواب می بینم) و دو آلبوم «قزوین، سرزمین روزگاران» و «کتیبه های قزوین» و همچنین کتاب تصویری «نگین الموت» را آماده چاپ دارد.



Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
مدتی شعر می گفتم، شعر که نه،‌ يک جور فوران بود نمی دانم برای چی،‌ اما خب به هر حال يک مدت شاعری را تجربه کردم. دوستان می گفتند شعرهايت خيلی هايکويی است. رفتم شعرهای هايکو ترجمه شاملو و پاشايی را پيدا کردم و حال کردم. مدت ها با اين شعرها کيف کردم. مطمئن هستم که همه آن به اسم شعرها را در بايگانی ام دارم اما در حافظه ام نمی دانم . امتحان می کنيم:

يک برگ ديگر نيز
با التماس درخت
به ماندن
به زيستن
مرد
افتاد.

***

شعرهای زيادی بود مخصوصا شعری که :

دلم برای بی آبی کوير آب شده است
نه درختی
نه گلی
و .... ( باور کنيد بقيه اش يادم نيامد )

***

اين شعر آخری را يادم می آيد که در سالن علامه رفيعی قزوين خواندم. تشويقکی هم شدم. آن زمان شاعرانی مثل محمدعلی حضرتی، روشن قزوينی، ميرزاعلی اکبر ثقفی قزوينی ملقب به خرم، اسماعيل سکاک، مجيد بالدران، امير عاملی، احد چگينی،‌ شيما تقيان پور،‌ مجيد شفيعی، ‌ ابوتراب قديانی، علی کلهر و ... در اين جلسات شعرخوانی می کردند.

حضرتی را با پشتوانه جبهه و جنگ و مبارزات انقلابی و کارهای تئاتری اش می شناختيم که حالا آمده بود و شعر از فروغ فرخزاد می خواند و احمد شاملو و ... خيلی های مان گفتيم که فلانی و اين شعرها!؟ اما از همو بهترين شعرها را خوانديم.

بعد يک بار هم سال ۷۳ در جشنواره تئاتر دانش آموزان او را ديدم. داور بود و من نويسنده و کارگردان نمايش يه لقمه نون که ده پونزده تا دانش آموز سوم و چهارم و پنجم ابتدايی مدرسه نمونه مردمی رشادت در آن بازی می کردند. نمی دانم چرا ولی هميشه از آرام حرف زدنش خوشم می آمد.

زد و سال ۷۹ وقتی پيگيری من برای جمع آوری و ثبت فرهنگ بومی منطقه و به طور مشخص ميلک را ديد،‌ دوربين اداره گردشگری را داد به من، دوربين ام ۳۰۰۰ که تازه خريده بودند و اولين فيلمش، فيلم سه ساعته ميلک،‌ نشسته بر ايوان الموت شد. آن زمان حضرتی رييس اين اداره بود و کارهای دولتی ديگر.

گردشگری و ميراث فرهنگی ادغام شدند و او شد معاونت گردشگری ميراث فرهنگی قزوين. ديگر نديدمش. يکی دو بار تماسکی داشتم که هر بار غافلگيرم می کرد. تمام کتاب هايم را در نمايشگاه کتاب هر سال می خريد و بعد زنگ که می زدم تبريک می گفت و نقد.

اين بار،‌ هفته قبل سراغش رفتم، با حسن لطفی عزيز که ببينم آيا مطلبی درباره الموت دارد که با دست پر برگشتم. همان جا دو مجموعه شعر جديدش را به من داد:



۱- آوازهای واژگان لال

۲- عاشقانه های کبود

هر دو اين مجموعه شعرها را نشر حديث امروز قزوين منتشر کرده است. منتها برعکس تمام کارهای شهرستانی، کتاب مدرن و شيک و امروزی است. عجيب جای تبريک داشت.
روی جلد عاشقانه های کبود هم جالب بود. بهش گفتم چطور مجوزش را گرفتيد؟
و او خنديد.

صبح که توی راه می آمدم سرکار، با شعرهايش حال کردم، گفتم چند تايی تایپ کنم و شما را هم بی نصيب نگذارم:

گزارش ۱
اين جا
نشانه ی بودن
تنها
صدای بغض سکوت است
و بی شمار چشمان حريصی
که لحظه هايت را
حتا
در دهان گشاد خويش می جوند.

گزارش ۳
تردستان اين جا
- به شعبده -
رنگ می کنند مردمان را
و گنجشککی را - خرد - به جای سيمرغ می فروشند.

گزارش ۵
آغاز
نه!
هرچه غير پايان ممنوع
گل، هرگز!
جز رويش سيمان ممنوع
اين کوچه تنگ
تا ابد بن بست است
انديشه
راهی
به خيابان ممنوع!

گزارش ۶
شب
پابرجاست،
فکر فردا ممنوع!
هر واژه به جز
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سکوت
اينجا ممنوع!
تا مرداب
آشفته نگردد خوابش
حرفی از رود،
موج،
دريا،
ممنوع!

گزارش ۸
ای باد!
به خود مپيچ
‌ توفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
زمستان
ممنوع!

گزارش ۹
تعطيلی ابرهاست،
بارش ممنوع!
زرديد
به سبزها
گرايش ممنوع!
تقدير شماست بی صدا
له بشويد
جز ناله ی نارنجی خش خش ممنوع!

گزارش ۱۰
از شبنم
از برگ
سرودن ممنوع!
شعری غير از
رويش آهن
ممنوع!
خاموشی سايه وار گريه تا هست
بر لب ها
يک خنده ی روشن
ممنوع!

گزارش ۱۱
قحطی ترانه
غير شيون ممنوع!
رويش
در اين دشت سترون
ممنوع!
ای مرد!
در اين زمانه ی نامردی
حرفی از جنس عشق
- از زن -
ممنوع!

گزارش 12
اين جا
بي كه رستمي برخيزد
با يوسفي روي كند
ديري ست گرگ ها
در هر گام
چاهي كنده اند
و به تيغ دروغ و تهمتش
آكنده اند.

دوزخيان روی زمين
اين بار
نه آدم بود و نه حوا
خدا بود که از شيطان فريب می خورد
پس
خديا زمينی ات را
به بهانه ی گناه بسيار کوچک شايد نکرده ای
از بهشت خويش راندی
و خود را به جای خدای آسمان نشاندی
تکليف شيطان از پيش معلوم بود
با خدايی که بخشش را نمی شناخت
آن گاه
دوزخيان روی زمين را
به عذابی ابدی
فرا خواندی.

روايت 2
( براي بچه هاي كوي )
در بارش قحطسالي
رعدا رعد رعب
طنين رپ رپه ي طبل هاي فاجعه بود
كه ابرهاي خشك تر دامن
- برخاسته از ژرفاي دره هاي سياهي – را
به باران بي امان
مرگ
آتش
و تباهي
مي خواند.
***
تازيانه در تيسفون
غزان در نيشابور
مغول در بخارا
.....
همان تقرير كهنه از پي تكرار واقعه ها:
آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند
و نرفتند.
***
تنها شورابه ي چشم هاي ناباور بود
كه بر پوست ترس خورده شيشه هاي بخار گرفته
مي راند.



غزل خداحافظی

سيرم – از ديدارتان سيرم – نمك نشناس ها
خسته ام كرديد، برگرديد اين نسناس ها

دستتان رو شد، چه می خواهيد ديگر؟ بس کنيد
شرمتان کو؟ دست برداريد از عباس ها

بوی کوفه - بوی گنداب خيانت - می دهيد
گرچه می گوييد از عطر بليغ ياس ها

چشم هاتان آبيار آبروی رفته نيست
می شناسم اشک را از اين بدل الماس ها

کاسبان ورشکسته!‌ فکر نقش تازه ايد؟
از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟

در تنور شهرت خود نان شهوت می پزيد
از لب گندم شنيدم، گفت:‌وای از داس ها!

در مدار صفر می گرديد - حتی زير صفر -
با چه می سنجيد خود را؟ با همين مقياس ها؟

ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟
شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
بهشت گمشده‌ای که دست‌های آلوده تهوع آورش کرده‌اند
محمدعلی حضرتی

یوسف عزیز
سلام . یادداشت تلخ و صمیمانه ی سرکار خانم فرخنده ی آقایی عرق شرم بر پیشانی‌ام نشاند. یک چندی است وضع دریاچه‌ی زیبای اوان بسیار نابسامان شده است و موجب نگرانی دوستداران الموت و طبیعت بکر و دست نخورده‌اش را فراهم آورده است. بهشت گمشده‌ای که دست‌های آلوده تهوع آورش کرده‌اند. این چند خط را فارغ از کار اداری‌ام و تنها از سر همدردی با خانم آقایی می‌نویسم و گزارشی هم از برنامه‌های در دست اجرا می‌دهم تا شاید روزنه‌ای به امید بگشاید.
در کنار تعریف حیوان ناطق برای انسان‌، امروز این موجود دو پا را "حیوان زباله ساز" هم می‌نامند. پس از آسفالت راه دسترسی به دریاچه که همزمان با برگزاری دومین جشن فندق چین در تابستان 80 صورت پذیرفت ، اهالی روستاهای اوان و وربن که مجبورند برای حفظ زیبایی محیط زندگی و سلامت خودشان، روزهای شنبه تا غروب، زباله‌های گردشگران بی مسئولیت وطنی را جمع آوری و پاکسازی کنند؛بیشتر تعریف دوم را برای انسان پذیرفته‌اند و به کار می‌برند .
باور کنیم کسانی همچون خانم آقایی عزیز و همراهانشان که دغدغه‌ی جلوگیری از آلودگی محیط زیست را دارند بسیار اندکند. نتیجه‌ی یک یا دو روز تفریح و گشت و گذار ما شهری‌های زیاده طلب برای اهالی شکیبای چهار روستای همجوار دریاچه اوان- و شاید تمامی چشم اندا‌ز‌های ناب واقع شده در خارج از شهرهای کشورمان- به جای گذاشتن خسارت فراوان و انبوه زباله است و میزبانان ساکن روستا به قول حافظ شیراز: " زحمتی می‌کشند از مردم نادان که مپرس!"
بهتر است از نابودی دسترنج مردمان اوان و تاراج محصولات باغی و زراعی‌شان چیزی ننویسم که خانم آقایی به آن اشاره کرده‌اند. اما بد نیست بدانی که سرویس‌های بهداشتی واقع در شرق دریاچه به دست مبارک مسافران محترم به روزی در آمده که آقایی عزیز هم در خجالتش با ما شریک شده است. البته می‌توان همه را به گردن گردشگران نگذاشت و به ضعف مدیریت مجموعه هم پرداخت که متاسفانه به این نابسامانی دامن زده است. اما نمی توان فضای یک منطقه‌ی تفریحی توریستی را با گماردن تعداد زیادی مامور، پلیسی کرد تا مثلا گردشگران!! چوب‌های آلاچیق‌ها را برای کباب کردن گوشتی که از شهر آورده‌اند زغال نکنند یا شیرمخلوط‌های سرویس بهداشتی را ندزدند و...
نکته‌ی دیگری که این روزها در آکادمی‌های توریستی دنیا به آن اهمیت بسیار می‌دهند و مبتلا به دریاچه اوان نیز هست تعیین ظرفیت و گنجایش هر جاذبه گردشگری و پذیرش مسافر بر مبنای آن است. مقوله‌ای که هنوز در ایران جدی گرفته نشده و احتمالا پیامدهای آن را در تخریب بخش‌هایی از تخت جمشید در نوروز امسال شنیده‌ای ( یعنی تا ظرفیت کافی پذیرش مسافر ایجاد نکرده‌ای این قدر در وبلاگت جماعت را به دیدن الموت تشویق نکن!)
با در نظر گرفتن تمام این ملاحظات و برای پرهیز از هرگونه کار سلیقه‌ای، غیر کارشناسی و شتابزده- با وجود تمامی کمبودها ومشکل‌هایی که دریاچه و مسافرانش را تهدید می‌کرد- با یک مشاور ورزیده و توانمند قرار داد بستیم تا وضع موجود منطقه اوان را ارزیابی و راهبردهای اجرایی را برای توسعه توریسم در این حوزه ارائه کند. با پایان مراحل مطالعه توسط مشاور(شرکت آران ) نخستین مرحله‌ی اجرایی پروژه روز چهارشنبه 12/5/84 با تفویض مدیریت دریاچه از سازمان محیط زیست به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری آغاز شد وهمزمان پاکسازی کامل حاشیه‌ی دریاچه از زباله‌های انباشته شده در ساحل و مزارع انجام شد. اکنون سرویس‌های بهداشتی در حال بازسازی و مرمت‌اند و به زودی ساماندهی فضایی و کالبدی محوطه نیزصورت می پذیرد. در این پروژه ،مردم روستا محور توجه قرار گرفته‌اند و تمامی مراحل کار با همراهی و مشارکت آنان انجام می شود.
می‌دانم وبلاگ تو جای این حرف‌ها نیست اما می خواهم بگویم آینده خوبی در انتظار اوان و الموت است ، اگر بگذارند! این خبر را هم داشته باش که دارد مقدمات و مستند سازی‌های لازم برای ثبت جهانی " دره‌ی تاریخی –طبیعی الموت "فراهم می شود. بمانی و ببینی.

با احترام
محمد علی حضرتی
معاون فرهنگ و ارتباطات
سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان قزوين

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com