Monday، August 13، 2007
شب عجيب ابراهيم يونسي
ديشب شب ابراهيم يونسي بود. بعد از چند ماه رفته بودم به شب هاي بخارا. براي من شبي عجيب بود و پر انرژي.

ديشب از اين كه بر اثر يك اتفاق و يك ديالوگ كوتاه متوجه شدم كسي كه كنارش نشسته ام "آذر عالي پور" مترجم كتاب هاي "فلانري اوكانر" است، در پوست خودم نمي گنجيدم. كتاب هاي اوكانر (مجموعه داستان شمعداني و رمان شهود) در دوره دانشجويي همدم هميشگي ام بودند و بعدها هم نظريات اوكانر درباره داستان كوتاه را دوست داشتم و هرجا مطلبي از او منتشر مي شد جمع مي كردم. ديشب از اين كه ديدم آذر عالي پور همان است كه طي دوازده سال گذشته با خواندن بارها و بارها ترجمه اش به شوق آمده ام بسيار خوشحال شدم. شايد به زودي ديداري با او بنويسم و عكس هايي اختصاصي براي تادانه از او بگيرم.

بعد هم براي اولين بار "احمد باطبي" را ديدم. بسيار خوش سيما بود و واقعا چنان بود كه درباره اش مي گفتند و در عكس معروفي كه باعث آن همه بلا شد برايش. آن عكس را ديده بودم اما خودش را از نزديك نه. شنيده بودم يكي دو بار براي عكاسي رفته به شب هاي بخارا اما به چشم خودم نديده بودم. بسيار مسلط عكاسي مي كرد و من داشتم فكر مي كردم چه جالب! همه زندگي اين آدم بخاطر يك عكس يك جريان خاصي پيدا كرد و تا دم مرگ رفته و اگرچه با عفو رهبري از اعدام رهيده اما به هرحال زندگي اش را يك عكس ساخته و حالا خودش عكاس شده. با ديدن او به ياد كوي دانشگاه افتادم و زندگي ام در آنجا و بعد حسرت اين كه كاش زماني همت كنم و آن دوران را بنويسم كه يادداشت هاي بسيار برداشته ام از گوشه هاي پنهان زندگي در اين شهرك زيبا.

شب ابراهيم يونسي، رمان نويس و مترجم ديشب به همت علي دهباشي، سردبير مجله بخارا و عليرضا رئيس دانايي، مدير انتشارات نگاه و ناشر كتاب هاي يونسي در خانه هنرمندان برگزار شد. شبي كه در آن رضا سيدحسيني، عبدالله كوثري، خشايار ديهيمي و سلطاني و دهباشي سخنراني كردند و خانمي هم بخشي از رمان يونسي را خواند.
بگذريم كه سيدحسيني مثل هميشه از همه چيز گفت و هيچ چيز نگفت و بيشتر همگان از بودنش خوشحال بودند تا گفته هايش درباره موضوع جلسه و بحث كوتاه كوثري و سخنراني خاص سلطاني (از نوع كُردش)، تمام جلسه حتي اگر به خاطر همان ده- دوازده دقيقه سخنراني خشايار ديهيمي هم برگزار شده باشد، مي ارزيد. اين مرد بزرگ از بزرگ مرد ديگر (يونسي) حرف زد و ذوق و شوق و بعض را در كلام و نگاه و صورتش مي توانستي ببيني. و بعد همان چند كلام پاياني دكتر ابراهيم يونسي.
در واقع حسرت من اين بود كه كاش دهباشي از قاسمعلي فراست مي خواست تا نسخه اصلي فيلمش درباره يونسي را به او بدهد تا اينقدر گوش جماعت از ديدن نسخه كپي و بد كيفيت آزار نبيند. دكتر يونسي در همين فيلم كه تلويزيون هم چند سال قبل پخش كرد! گفت پايش را در دوراني كه در ارتش خدمت مي كرده از دست داده است. ديگر اين كه همه آمدند و درباره ترجمه هاي دكتر يونسي حرف زدند و كسي دعوت نشده بود تا از رمان نويسي او بگويد.
شب ابراهيم يونسي غنيمتي بود براي ادبيات زابراه ما. اگرچه يونسي كلاسيك باشد و نويسنده امروز از روي غرور ، وقت نگذارد براي خواندن رمان هايش. اما آيا مي تواند فراموش كند كه با "هنر داستان نويسي" او شروع كرده به نوشتن؟

گزارش روابط عمومي مجله بخارا را هم در اينجا بخوانيد

برچسبها:

tadaneh[at]Gmail[dot]Com